{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part22

بههر زحمتی که بود... همونجور که درد تمام تنش رو در برگرفته بود، توله
گرگش رو زیر پل بهدنیا آورد و بعد از اینکه حسابی با لیسیدن تنش تمیزش
کرد، توله گرگ کوچولو رو بین خزهای خودش گرم کرد و بهش شیر داد .
امگای برفیش به تولهی کوچیکش رسیدگی و جونگکوک بیجون و خسته
گرگش که از روی غریزه درحال نگهداری از تولهاش بود، تماشا میکرد.
اون شب جزو سختترین و زیباترین شبهای زندگیش و حس پدر شدن،
شیرین و عجیب بود. زمانی که امگای سفیدش به توله شیر میداد و گرگِ
کوچیک رو تمیز میکرد، تمام وجود جونگکوک پر از حسهای قشنگ میشد
و با خودش فکر میکرد که هیچچیز توی این دنیا قرار نیست بهزیبایی
همچین احساسی وجود داشته باشه.
بعد از اون تمام تالشش رو کرد تا تولهی کوچیکش رو از همهی خطرات جنگ
حفظ بکنه و تا بهحال که یکسالونیم از جنگ گذشته بود و پسرکش کمکم
به یکسالگی نزدیک و نزدیکتر میشد و جونگکوک هنوز هم نتونسته بود
آلفایی که مارکش کرده بود رو پیدا بکنه.
دیدگاه ها (۰)

| P a g e23 ترسناکترین چیزی که میشد بهش فکر کرد این بود که آ...

part24با دیدن مردهایی توی لباس رزم که دستگاههایی رو پشتشون د...

| P a g e21 نفهمید چی شد؛ اما با شنیدن دوباره صدای مهیب و پش...

| P a g e20 _تقصیر توئه! زیرخوابهی هرزه! میبینی چقدر نحس و ...

part25زوزهی دردناکی کشید و بهسختی تکونی به تنش داد، تا از سا...

part5 حتماً برای تولهی کوچولوش خیلی سخت بود که نتونه به گرگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط