*راز دل*
*راز دل*
کیهان :
با ورودم به خونه ای عمو زن عمو متعجب بلند شد واومد استقبالم کیانا خوشحال خودشو انداخت بغلم وگفت : وای کیهان دلم برات تنگ شده بود داداشی
- عمو هست
زن عمو هم بغلم کردوبوسیدم وگفت : تو اتاق کارشه چیزی شده ؟!
- نه می خوام باهاش حرف بزنم
کیانا همراهم تا اتاق کار عمو اومد وگفت : رفتم دیدن کیا
چیزی نگفتم دستمو گرفت وگفت : گفته بهت بگم بری دیدنش
- باهاش کاری ندارم
کیانا: می دونی همه ای ما بهت حق میدیم ولی همع اشتباه می کنن
- این خیانت بود نه اشتباه
کیانا : چه خیانتی
نگاش کردم در زدم ورفتم داخل عمو با دیدنم بلند شد وگفت : کیهان عمو
بغلم کرد وپیشونیمو بوسید وگفت : خوشحالم کردی اومدی
- اومدم یکم حرف بزنیم
عمو : بیا بنشین عمو
نشستم اونم رو به روم نشست وگفت : بگو عمو چی شده ؟
- در مورد شرکت
عمو : بابات زنگ زده گفته
- خوبه پس اطلاع دارین
عمو : اره خیلی وقته وکیل باباتم کارشو انجام داده هر وقت بخوای می زنه به اسمت
- عمو
عمو : جونم پسرم
- شما واقعا منو مثله کیا دوست دارین
عمو : می دونی که دوست دارم .می دونی که شرمندم حتا نشد یه بار بیام حالتو بپرسم هنوزتو شوک کارش با اون دختر بیچاره بودیم طلاقش داد بدون اینکه به ما اطلاع بده شوک دوم اون دختره خواهر مستانه خدا رو شکر به موقع رسیدی وگرنه الان پسری نداشتم
- نمی تونم باور کنم کیا این کارا رو کرده من ناخواسته باعث شدم از من کینه به دل بگیره حتا روحم خبر نداشت
عمو : چه کینه ای ؟!
- نازنین یادتونه ؟
عمو : اره وون دختریه پست...
لباشو رو هم فشار داد وگفت : همون که یک سال زندگیتو به باد داد
- اون قبلش با کیارش بود یعنی نامزادهمدیگه بودن اونم کیارو ول کرد اومد خارج خودشو انداخت وسط زندگی من کیا با اینکه فهمید بازم به من نگفت تا انقدرعذاب کشیدم
عمو : یعنی کیا عاشق اون دختره بود
- اره ومنو مقصر می دونست بعدم که حال من بهتر شد یه سال بعد مامان گفت با فانی نامزاد بشم چون دلم نمی خواست ناراحتی مامان رو ببینم قبول کردم به فانی عادت کردم دوسش داشتم با اینکه رفتارش بد بود ولی باز تحمل کردم تا اینکه این اتفاق افتاد ...کیا باز از فانی خوشش اومد ومن نمی دونستم .عمو کیا با زن من رابطه داشت کیا داداش من بود به قول خودش فانی معشوقه اش بود
عمو متحیر نگام کرد وگفت : چی داری میگی کیهان
- واقعیت رو
رنگش پریده بود ودستاش می لرزید
کیهان :
با ورودم به خونه ای عمو زن عمو متعجب بلند شد واومد استقبالم کیانا خوشحال خودشو انداخت بغلم وگفت : وای کیهان دلم برات تنگ شده بود داداشی
- عمو هست
زن عمو هم بغلم کردوبوسیدم وگفت : تو اتاق کارشه چیزی شده ؟!
- نه می خوام باهاش حرف بزنم
کیانا همراهم تا اتاق کار عمو اومد وگفت : رفتم دیدن کیا
چیزی نگفتم دستمو گرفت وگفت : گفته بهت بگم بری دیدنش
- باهاش کاری ندارم
کیانا: می دونی همه ای ما بهت حق میدیم ولی همع اشتباه می کنن
- این خیانت بود نه اشتباه
کیانا : چه خیانتی
نگاش کردم در زدم ورفتم داخل عمو با دیدنم بلند شد وگفت : کیهان عمو
بغلم کرد وپیشونیمو بوسید وگفت : خوشحالم کردی اومدی
- اومدم یکم حرف بزنیم
عمو : بیا بنشین عمو
نشستم اونم رو به روم نشست وگفت : بگو عمو چی شده ؟
- در مورد شرکت
عمو : بابات زنگ زده گفته
- خوبه پس اطلاع دارین
عمو : اره خیلی وقته وکیل باباتم کارشو انجام داده هر وقت بخوای می زنه به اسمت
- عمو
عمو : جونم پسرم
- شما واقعا منو مثله کیا دوست دارین
عمو : می دونی که دوست دارم .می دونی که شرمندم حتا نشد یه بار بیام حالتو بپرسم هنوزتو شوک کارش با اون دختر بیچاره بودیم طلاقش داد بدون اینکه به ما اطلاع بده شوک دوم اون دختره خواهر مستانه خدا رو شکر به موقع رسیدی وگرنه الان پسری نداشتم
- نمی تونم باور کنم کیا این کارا رو کرده من ناخواسته باعث شدم از من کینه به دل بگیره حتا روحم خبر نداشت
عمو : چه کینه ای ؟!
- نازنین یادتونه ؟
عمو : اره وون دختریه پست...
لباشو رو هم فشار داد وگفت : همون که یک سال زندگیتو به باد داد
- اون قبلش با کیارش بود یعنی نامزادهمدیگه بودن اونم کیارو ول کرد اومد خارج خودشو انداخت وسط زندگی من کیا با اینکه فهمید بازم به من نگفت تا انقدرعذاب کشیدم
عمو : یعنی کیا عاشق اون دختره بود
- اره ومنو مقصر می دونست بعدم که حال من بهتر شد یه سال بعد مامان گفت با فانی نامزاد بشم چون دلم نمی خواست ناراحتی مامان رو ببینم قبول کردم به فانی عادت کردم دوسش داشتم با اینکه رفتارش بد بود ولی باز تحمل کردم تا اینکه این اتفاق افتاد ...کیا باز از فانی خوشش اومد ومن نمی دونستم .عمو کیا با زن من رابطه داشت کیا داداش من بود به قول خودش فانی معشوقه اش بود
عمو متحیر نگام کرد وگفت : چی داری میگی کیهان
- واقعیت رو
رنگش پریده بود ودستاش می لرزید
- ۸.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط