*راز دل*
*راز دل*
ماه وش: رفتم اتاق کیهان متعجب بودم چطور هنوز خوابه پرده ها رو کشیدم وایسادم نگاش کردم اخم کرده بود معلوم بود بخاطر نوره
- کیهان...
چشاشو باز کرد نور اذیتش می کرد
- بلند نمیشی ساعت تقریبا یازده صبح
متعجب گفت :واقعا
ساعتش رو از روی میز برداشت ونگاه کرد
کیهان : مهم نیست در عوض خوابش چسبید
خندیدم وگفتم : صبحانه بیارم برات یا میای پایین
از تخت اومد پایین وگفت : تو بالکن می خورم بیار بالا تو خوردی
- اره
رفت طرف سرویس بهداشتی منم رفتم پایین ویه صبحانه مفصل براش آماده کردم ورفتم بالا تو بالکن صبحانه رو چیدم رومیز
- وای چقدر گشنمه
نشست پشت میز وگفت : تو هم بشین چند لقمه بخور
نشستم روبه روش یکم آب پرتغال خورد ویه لقمه کوچلو عسل وگردو گرفت ومقابلم گرفت
ازش گرفتم وخوردم
با آرامش همیشگی صبحانه می خورد وقتی متوجه شد نگاش می کنم لبخند زد وگفت : چی شده نگاهم می کنی
- به این همه آرامش نگاه می کنم
چشمکی زد وگفت : آخه منبع آراشم رو به رومه
لبخند زدم وگفتم : از کی تا حالا
کیهان : از وقتی دیدمت
متعجب نگاش کردم خندید وگفت: چی شد
- جدی که نمیگی ؟!
کیهان به صندلی تکیه داد وگفت : چرا اتفاقا جدی میگم
- یعنی چی ؟
کیهان : یعنی چی نداره دیگه خیلی خوب بودی ارامش می دادی الان بیشتر می دونی چرا
- چرا
کیهان تو چشام نگاه کرد وگفت : چون چشات مهربون بود چون می دیدم چیکارا می کنی می دونستم کجاها میری با اینکه خودت نیاز داشتی به دیگران کمک می کردی بزرگی روح وقلب تو برام پرستیدنی بود
- تو منو تعقیب می کردی ؟
خندید وگفت : فقط گاهی وقت ها وگرنه مهران این کارو می کرد .
اخم کردم خندید وگفت : بهت نمیاد بد اخلاق باشی خانم
- کار بدی کردی ....نکنه اونی که می رفت خونهای اون ادم ها وکمکشون می کرد تو بودی کیهان
کیهان : از یه خانم خیلی خانمی یاد گرفتم
- خیلی خوبی کیهان نمی دونی چه لطفی در حقشون کردی
کیهان : تو خوبی نه من .درسته مامان و بابا موسسه خیریه دارن ولی خودم تا اون وقت که تو رو ندیدم این کارو نکردم
بلند شد وگفت : میرم بیرون یکم کار دارم کاری نداری با من
- نه مواظب خودت باش
لبخند زد ونگام کرد ورفت داخل چقدر دوست داشتنی بودچه حس خوبی بود حالا به فانی حق می دادم انقدر روش حساس باشه.
ماه وش: رفتم اتاق کیهان متعجب بودم چطور هنوز خوابه پرده ها رو کشیدم وایسادم نگاش کردم اخم کرده بود معلوم بود بخاطر نوره
- کیهان...
چشاشو باز کرد نور اذیتش می کرد
- بلند نمیشی ساعت تقریبا یازده صبح
متعجب گفت :واقعا
ساعتش رو از روی میز برداشت ونگاه کرد
کیهان : مهم نیست در عوض خوابش چسبید
خندیدم وگفتم : صبحانه بیارم برات یا میای پایین
از تخت اومد پایین وگفت : تو بالکن می خورم بیار بالا تو خوردی
- اره
رفت طرف سرویس بهداشتی منم رفتم پایین ویه صبحانه مفصل براش آماده کردم ورفتم بالا تو بالکن صبحانه رو چیدم رومیز
- وای چقدر گشنمه
نشست پشت میز وگفت : تو هم بشین چند لقمه بخور
نشستم روبه روش یکم آب پرتغال خورد ویه لقمه کوچلو عسل وگردو گرفت ومقابلم گرفت
ازش گرفتم وخوردم
با آرامش همیشگی صبحانه می خورد وقتی متوجه شد نگاش می کنم لبخند زد وگفت : چی شده نگاهم می کنی
- به این همه آرامش نگاه می کنم
چشمکی زد وگفت : آخه منبع آراشم رو به رومه
لبخند زدم وگفتم : از کی تا حالا
کیهان : از وقتی دیدمت
متعجب نگاش کردم خندید وگفت: چی شد
- جدی که نمیگی ؟!
کیهان به صندلی تکیه داد وگفت : چرا اتفاقا جدی میگم
- یعنی چی ؟
کیهان : یعنی چی نداره دیگه خیلی خوب بودی ارامش می دادی الان بیشتر می دونی چرا
- چرا
کیهان تو چشام نگاه کرد وگفت : چون چشات مهربون بود چون می دیدم چیکارا می کنی می دونستم کجاها میری با اینکه خودت نیاز داشتی به دیگران کمک می کردی بزرگی روح وقلب تو برام پرستیدنی بود
- تو منو تعقیب می کردی ؟
خندید وگفت : فقط گاهی وقت ها وگرنه مهران این کارو می کرد .
اخم کردم خندید وگفت : بهت نمیاد بد اخلاق باشی خانم
- کار بدی کردی ....نکنه اونی که می رفت خونهای اون ادم ها وکمکشون می کرد تو بودی کیهان
کیهان : از یه خانم خیلی خانمی یاد گرفتم
- خیلی خوبی کیهان نمی دونی چه لطفی در حقشون کردی
کیهان : تو خوبی نه من .درسته مامان و بابا موسسه خیریه دارن ولی خودم تا اون وقت که تو رو ندیدم این کارو نکردم
بلند شد وگفت : میرم بیرون یکم کار دارم کاری نداری با من
- نه مواظب خودت باش
لبخند زد ونگام کرد ورفت داخل چقدر دوست داشتنی بودچه حس خوبی بود حالا به فانی حق می دادم انقدر روش حساس باشه.
- ۱۲.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط