I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:83
(ویو:میرا)
متئو:خانم...
باید بریم جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
سری به معنای فهمیدن حرکت دادم...
و متئو فاصله اشو حفظ کرد...
تا فردی خواست سوال دیگری از من بپرسه...
با خداحافظی او را ساکت کردم...
+:برای امروز کافیه.
روز خوبی رو براتون آرزو مندم!
و بلند شدم...
شروع به قدم برداشتن آروم اما محکم کردم...
خبرنگار ها،تقاضای دوباره سوال پرسیدن،و دوباره جواب گرفتن رو داشتن...
ولی به آنها توجه دیگری نمی کردم...
و از راهی که بادیگارد ها برای رد شدن،ایجاد می کردن،به سمت ماشین می رفتم...
و متئو هم پشت سر من حواسش به اطراف بود...
نزدیک ماشین که شدم،در رو برام باز کردن...
نشستم تو ماشین...
با اینکه در ماشین بسته شده بود،صدای فلش دوربین ها و خبرنگار ها بیشتر از همیشه شده بود...
تلفنم رو از زیپ کیفم بیرون کشیدم...
صفحه ی چت جونگکوک رو بالا آوردم...
شروع کردم به نوشتن:
((بهتره که حتی برای یک دقیقه هم، امروز جلوی ورزشگاه نری!😅😮💨😮💨))
بعد صفحه چت رو بستم...
و نگاهم رو دادم به بیرون...
و به جای خبرنگار ها،ساختمان های بلند و مغازه های زیبایی رو،کنار آدم ها از دسته های گوناگون می دیدم...
یک نفر در حال دویدن بود...
یک مادر درحال حمل کالسکه ی فرزندش با دلسوزی بود...
و یک نفر هم در حال سیگار کشیدن بود...
متئو نگران بود...
و با همان لحن پرسید:
متئو:خانم...
مطمئن هستید که می خواین یه همچین کاری کنید؟
نگاهم رو ندادم بهش...
ولی با همان لحن آرام و محکم جوابش رو دادم:
+:به نظرت من آدمی هستم که بدون فکر،کاری انجام بدم؟
سرش رو به نشانه ی عذرخواهی،کمی خم کرد...
متئو: نفرمایید...
فقط نگرانتون هستم...
این سری نگاهم رو دادم بهش...
+:نیازی به نگرانی نیست!
که صدای نوتیف پیامک از گوشی بلند شد...
جونگکوک بود...
با دیدن نوتیف او لبخند ریزی رو لبام اومد...
نوشته بود:
((اوه،اخطار خوبی بود،یاقوت خانم!))
در جوابش نوشتم:
((اخطار نبود،توصیه بود!))
و شکلک خنده ای فرستاد...
بعد درحال تایپ بود...
بعد از چند لحظه پیامش برای من ارسال شد:
((صبر ندارم تا شب ببینمت...دلم برات تنگ شده یاقوتم!))
لبخندم کمی پررنگ تر شد...
((منم همینطور💖.))
بعد سری تایپ کرد:
((یعنی الان با من قهر نیستی؟))
راست می گفت...
مثلا باهاش قهر بودم...
ولی دیگه رسیده بودیم شرکت...
و برای آخرین پیام نوشتم...
((مراقب خودت باش،باید برم!))
می دونستم که از زیر کار در رفتن من،الان خنده اش گرفته...
مثل خودم...
و برج بلندی که کنار ماشین قرار داشت...
سریع این خنده رو قورت داد...
بادیگارد در ماشین رو باز کرد...
پیاده شدم...
به سمت در لابی رفتم...
و بعد از برداشتن چند قدم،وارد آسانسور شدم...
پشت سرم هم متئو وارد شد...
و دکمه ی طبقه ی آخر رو فشار دادم...
یکی یکی شماره ها تغییر می کرد...
و من دلم می خواست،هرچه زود تر به مهمانی برم...
تا جونگکوک رو ببینم...
یک دقیقه بعد در آسانسور باز شد...
وارد شدم...
خدمه یکی پس از دیگری بلند می شدن...
و ادای احترام می کردند...
و من هم با سر خم کردن خیلی ریز،جواب آنها را می دادم...
منشی بلند شدم...
منشی:خانم همه در اتاق جلسه منتظر شما هستن!
و باشه ای ریز بهش گفتم...
و وارد اتاق صورت جلسه شدم...
همه بلند شدن...
و بعد از نشستن من،روی صندلی های خود جا گرفتن...
ویو شش ساعت بعد،ساعت پنج عصر:
کار هایی که مرتبط به امروز بود تموم شدن...
وسایلم رو جمع،و مرتب کردم...
از دفتر خارج شدم،و به سمت آسانسور حرکت کردم...
خوشبختانه در همین طبقه ایستاده بود...
بعد از اینکه درهای آسانسور باز شدن،وارد شدم و دکمه ی طبقه ی مورد نظرم رو،فشار دادم...
بعد از گذشت یک ثانیه،در ها باز شدن...
و بعد گذشتن از لابی،از در خروجی خارج شدم...
و سوار ماشین شدم...
در ماشین،نگاهم روی پرونده های کار امشب بود...
و وقتی که دیدم همه چی طبق برنامه پیش میره...
پرونده رو گذاشتم کنار...
و چشم دوختم به طبیعت زیبایی که، با تاریکی شب جلوه ای مخوف به خودش گرفته بود...
بعد از نیم ساعت،ماشین وارد حیاط عمارت شد...
در که باز شد...
بدون ذره ای معطلی وارد اتاقم شدم...
و شروع کردم به آماده شدن...
آرایشی زیبا اما ساده،با قلمو های آرایشی به روی صورت خود،نقاشی کردم...
برای لباس،تصمیم گرفتم به جای لباسی که دیروز خریده بودم،لباس دیگری انتخاب کنم...
مشکی،شیک اما ساده با چاکی که از روی رون ظریف پای من، خورده بود تا پایین...
موهای مواج سیاهم را مدل گوجه ای بستم...
و کفشی پاشنه بلند زیبا،مورد انتخاب من قرار گرفت...
و برای لوک نهایی...
بقیه داخل کامنت💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:83
(ویو:میرا)
متئو:خانم...
باید بریم جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
سری به معنای فهمیدن حرکت دادم...
و متئو فاصله اشو حفظ کرد...
تا فردی خواست سوال دیگری از من بپرسه...
با خداحافظی او را ساکت کردم...
+:برای امروز کافیه.
روز خوبی رو براتون آرزو مندم!
و بلند شدم...
شروع به قدم برداشتن آروم اما محکم کردم...
خبرنگار ها،تقاضای دوباره سوال پرسیدن،و دوباره جواب گرفتن رو داشتن...
ولی به آنها توجه دیگری نمی کردم...
و از راهی که بادیگارد ها برای رد شدن،ایجاد می کردن،به سمت ماشین می رفتم...
و متئو هم پشت سر من حواسش به اطراف بود...
نزدیک ماشین که شدم،در رو برام باز کردن...
نشستم تو ماشین...
با اینکه در ماشین بسته شده بود،صدای فلش دوربین ها و خبرنگار ها بیشتر از همیشه شده بود...
تلفنم رو از زیپ کیفم بیرون کشیدم...
صفحه ی چت جونگکوک رو بالا آوردم...
شروع کردم به نوشتن:
((بهتره که حتی برای یک دقیقه هم، امروز جلوی ورزشگاه نری!😅😮💨😮💨))
بعد صفحه چت رو بستم...
و نگاهم رو دادم به بیرون...
و به جای خبرنگار ها،ساختمان های بلند و مغازه های زیبایی رو،کنار آدم ها از دسته های گوناگون می دیدم...
یک نفر در حال دویدن بود...
یک مادر درحال حمل کالسکه ی فرزندش با دلسوزی بود...
و یک نفر هم در حال سیگار کشیدن بود...
متئو نگران بود...
و با همان لحن پرسید:
متئو:خانم...
مطمئن هستید که می خواین یه همچین کاری کنید؟
نگاهم رو ندادم بهش...
ولی با همان لحن آرام و محکم جوابش رو دادم:
+:به نظرت من آدمی هستم که بدون فکر،کاری انجام بدم؟
سرش رو به نشانه ی عذرخواهی،کمی خم کرد...
متئو: نفرمایید...
فقط نگرانتون هستم...
این سری نگاهم رو دادم بهش...
+:نیازی به نگرانی نیست!
که صدای نوتیف پیامک از گوشی بلند شد...
جونگکوک بود...
با دیدن نوتیف او لبخند ریزی رو لبام اومد...
نوشته بود:
((اوه،اخطار خوبی بود،یاقوت خانم!))
در جوابش نوشتم:
((اخطار نبود،توصیه بود!))
و شکلک خنده ای فرستاد...
بعد درحال تایپ بود...
بعد از چند لحظه پیامش برای من ارسال شد:
((صبر ندارم تا شب ببینمت...دلم برات تنگ شده یاقوتم!))
لبخندم کمی پررنگ تر شد...
((منم همینطور💖.))
بعد سری تایپ کرد:
((یعنی الان با من قهر نیستی؟))
راست می گفت...
مثلا باهاش قهر بودم...
ولی دیگه رسیده بودیم شرکت...
و برای آخرین پیام نوشتم...
((مراقب خودت باش،باید برم!))
می دونستم که از زیر کار در رفتن من،الان خنده اش گرفته...
مثل خودم...
و برج بلندی که کنار ماشین قرار داشت...
سریع این خنده رو قورت داد...
بادیگارد در ماشین رو باز کرد...
پیاده شدم...
به سمت در لابی رفتم...
و بعد از برداشتن چند قدم،وارد آسانسور شدم...
پشت سرم هم متئو وارد شد...
و دکمه ی طبقه ی آخر رو فشار دادم...
یکی یکی شماره ها تغییر می کرد...
و من دلم می خواست،هرچه زود تر به مهمانی برم...
تا جونگکوک رو ببینم...
یک دقیقه بعد در آسانسور باز شد...
وارد شدم...
خدمه یکی پس از دیگری بلند می شدن...
و ادای احترام می کردند...
و من هم با سر خم کردن خیلی ریز،جواب آنها را می دادم...
منشی بلند شدم...
منشی:خانم همه در اتاق جلسه منتظر شما هستن!
و باشه ای ریز بهش گفتم...
و وارد اتاق صورت جلسه شدم...
همه بلند شدن...
و بعد از نشستن من،روی صندلی های خود جا گرفتن...
ویو شش ساعت بعد،ساعت پنج عصر:
کار هایی که مرتبط به امروز بود تموم شدن...
وسایلم رو جمع،و مرتب کردم...
از دفتر خارج شدم،و به سمت آسانسور حرکت کردم...
خوشبختانه در همین طبقه ایستاده بود...
بعد از اینکه درهای آسانسور باز شدن،وارد شدم و دکمه ی طبقه ی مورد نظرم رو،فشار دادم...
بعد از گذشت یک ثانیه،در ها باز شدن...
و بعد گذشتن از لابی،از در خروجی خارج شدم...
و سوار ماشین شدم...
در ماشین،نگاهم روی پرونده های کار امشب بود...
و وقتی که دیدم همه چی طبق برنامه پیش میره...
پرونده رو گذاشتم کنار...
و چشم دوختم به طبیعت زیبایی که، با تاریکی شب جلوه ای مخوف به خودش گرفته بود...
بعد از نیم ساعت،ماشین وارد حیاط عمارت شد...
در که باز شد...
بدون ذره ای معطلی وارد اتاقم شدم...
و شروع کردم به آماده شدن...
آرایشی زیبا اما ساده،با قلمو های آرایشی به روی صورت خود،نقاشی کردم...
برای لباس،تصمیم گرفتم به جای لباسی که دیروز خریده بودم،لباس دیگری انتخاب کنم...
مشکی،شیک اما ساده با چاکی که از روی رون ظریف پای من، خورده بود تا پایین...
موهای مواج سیاهم را مدل گوجه ای بستم...
و کفشی پاشنه بلند زیبا،مورد انتخاب من قرار گرفت...
و برای لوک نهایی...
بقیه داخل کامنت💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۴۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط