{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلــــم یک اتفاق ســاده میخـــواهد... مثل شکســــتن گلدان

دلــــم یک اتفاق ســاده میخـــواهد... مثل شکســــتن گلدان شمعدانی کنار حوض مادر بزرگ

و در پی آن غرغر های بی امانش... و خنده های ریز ریز کودکی که دستپاچه،

تکه های گلدان فیروزه ای او را جمع میکند... یک رویای ناب... مثل مشت کردن اولین خوشه ی نور در آخرین ظهر تابستان

و گریز زیرکانه اش از لابه لای انگشتانم...
دیدگاه ها (۲)

روزنی بود به اقرار بهشت.باد می رفت به سر وقت چنار.من به سروق...

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کنو بگو ماهی ها، حوضشان ب...

ابری نیستبادی نیستمی نشینم لب حوض :گردش ماهی ها ، روشنی ، من...

یه روز صبح مادرمون از خواب بیدارمون میکنه میگه پاشو مدرسه ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط