{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴³

یک هفته گذشته بود...همه چیز ظاهراً به حالت عادی برگشته بود. لوکا پشت میله‌های زندان بود و دیگر خطری وجود نداشت....اما برای جونگکوک...آرام شدن دنیا، به معنی آرام شدن ذهنش نبود. روزهایش دوباره با تمرین‌های سخت بوکس می‌گذشت. صدای برخورد مشت‌هایش با کیسه بوکس، تنها چیزی بود که می‌توانست فکرهایش را برای چند دقیقه خاموش کند. اما حتی وسط تمرین هم...گاهی ذهنش جای دیگری بود. آن نگاه... آن صدا... آن لبخند ، تهیونگ. هر بار چهره تهیونگ در ذهنش ظاهر می‌شد، جونگکوک سعی می‌کرد آن را کنار بزند. هنوز نمی‌توانست ببخشد ، هنوز وقتی به یاد دروغ‌های تهیونگ می‌افتاد، قلبش سنگین می‌شد اما نمی‌توانست انکار کند...که هنوز عاشق و نگرانش بود. هنوز گاهی ناخودآگاه به صفحه تلفنش نگاه می‌کرد. منتظر پیامی که هیچ‌وقت نمی‌آمد ، هیچ‌وقت هم خودش تماس نمی گرفت ؛ چون غرورش...و زخمی که هنوز خوب نشده بود، اجازه نمی‌داد

تهیونگ هم زندگی جدیدی رو شروع کرده بود. بعد از استعفا، دیگر خبری از پرونده و مأموریت نبود ؛ حالا روزهایش در یک کافه کوچک می‌گذشت. پشت پیشخوان می‌ایستاد، سفارش‌ها را آماده می‌کرد و به مشتری‌ها لبخند می‌زد. یک زندگی ساده ؛ چیزی که سال‌ها از آن دور بود. اما وقتی کافه خلوت می‌شد...وقتی صدای آدم‌ها کمتر می‌شد...باز هم فکرش به یک نفر برمی‌گشت ، جونگکوک. می‌دانست هنوز حق ندارد وارد زندگی‌اش شود. می‌دانست زخمی که زده، با یک عذرخواهی ساده از بین نمی‌رود. فقط...به این فکر می‌کرد که حالا....جونگکوک داره چیکار می‌کنه ؟

........

یک شب...

تهیونگ بعد از پایان شیفتش از کافه بیرون آمد. هوا سرد بود و خیابان‌ها آرام‌تر از همیشه . دستانش را داخل جیب کتش گذاشت و به سمت خانه راه افتاد . وارد کوچه ای تاریک و خلوت شد و به راهش ادامه داد . تقریبا به وسط های کوچه رسیده بود که صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید. سرعتش رو کمتر کرد و قدم های پشت سرش هم سرعتشان کم شد ، آرام ایستاد و قدم‌ها هم ایستادند. با گیجی برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت ، چند نفر در انتهای کوچه ایستاده بودند . تاریکی شب روی صورتشان سایه انداخته بود و چیزی از چهره هایشان معلوم نبود . چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.
تهیونگ: کاری با من دارید؟!
هیچ جوابی نیامد.... فقط یکی از آن‌ها یک قدم جلو آمد ، و تهیونگ همان لحظه فهمید...این یک دیدار اتفاقی نیست


.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۹)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کر...

عامممممم....سلام 👈👉خوببببببببببببب مجبور شدم یه تغییراتی ایج...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁷همه چراغ ها خاموش بود و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط