پارت چهاردهم | رضایت
پارت چهاردهم | رضایت
دو هفته از آن روز گذشته بود.
در تمام این مدت، نه تهیونگ به رزا گفته بود با هم وارد رابطه شوند، نه رزا قدمی جلو گذاشته بود.
هر دو به قولی که داده بودند پایبند ماندند.
تا وقتی ویلیام راضی نشود...
هیچچیز شروع نمیشد.
یک عصر بارانی، ویلیام از باشگاه بیرون آمد.
همانجا تهیونگ را دید که کنار ماشینش ایستاده بود.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «فقط پنج دقیقه... بعدش اگه خواستی دیگه هیچوقت نبینم.»
ویلیام سکوت کرد.
بعد سرش را به نشانهی موافقت تکان داد.
هر دو وارد کافهی روبهروی باشگاه شدند.
چند دقیقه، فقط سکوت بود.
بالاخره تهیونگ گفت:
ـ «من بین تو و رزا، هیچوقت نمیخواستم یکی رو انتخاب کنم.»
ویلیام با صدایی سرد جواب داد:
ـ «ولی مجبور شدی.»
ـ «نه... من هنوزم نمیخوام دوستیمون از بین بره.»
ویلیام نگاهش را به فنجان قهوه دوخت.
تهیونگ ادامه داد:
ـ «اگه یه روز رزا بگه منو نمیخواد... همون روز کنار میکشم. چون نمیخوام حتی یه قطره اشک از چشمش بیاد.»
ویلیام برای اولین بار سرش را بلند کرد.
تهیونگ با اطمینان ادامه داد:
ـ «من دنبال یه رابطهی زودگذر نیستم. اگه کنار رزا باشم، برای ساختن آیندهست.»
چشمهای ویلیام پر از فکر شد.
تمام سالهایی را به یاد آورد که تهیونگ در سختترین روزهای زندگی کنارش ایستاده بود.
او تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت.
میدانست اگر کسی بتواند از خواهرش مراقبت کند...
شاید همان دوست قدیمیاش باشد.
ویلیام نفس عمیقی کشید.
بعد از چند ثانیه سکوت، لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «فقط یه شرط دارم.»
تهیونگ با امید نگاهش کرد.
ـ «تا آخر عمر... حق نداری دلش رو بشکنی.»
لبخند روی صورت تهیونگ نشست.
ـ «قول میدم.»
ویلیام از جایش بلند شد.
چند لحظه به دوستش نگاه کرد.
بعد دستش را جلو آورد.
تهیونگ بدون معطلی دستش را فشرد.
دوستیای که نزدیک بود از بین برود...
دوباره جان گرفت.
همان شب...
ویلیام به خانه برگشت.
رزا با دیدن او از روی مبل بلند شد.
ـ «همهچی خوبه؟»
ویلیام لبخند زد.
ـ «آره...»
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ «فکر کنم وقتشه خودتون تصمیم زندگیتون رو بگیرین.»
چشمهای رزا از خوشحالی برق زد.
ـ «یعنی...؟»
ویلیام خندید.
ـ «یعنی دیگه با رابطهی تو و تهیونگ مخالفتی ندارم.»
اشک شوق در چشمهای رزا جمع شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، برادرش را محکم در آغوش گرفت.
بالای سر آنها، ویلیام آرام لبخند زد.
شاید خواهر کوچکش واقعاً خوشبختیاش را پیدا کرده بود.
پآیآن پارت چهاردهم...💍🤍
دو هفته از آن روز گذشته بود.
در تمام این مدت، نه تهیونگ به رزا گفته بود با هم وارد رابطه شوند، نه رزا قدمی جلو گذاشته بود.
هر دو به قولی که داده بودند پایبند ماندند.
تا وقتی ویلیام راضی نشود...
هیچچیز شروع نمیشد.
یک عصر بارانی، ویلیام از باشگاه بیرون آمد.
همانجا تهیونگ را دید که کنار ماشینش ایستاده بود.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
تهیونگ آرام گفت:
ـ «فقط پنج دقیقه... بعدش اگه خواستی دیگه هیچوقت نبینم.»
ویلیام سکوت کرد.
بعد سرش را به نشانهی موافقت تکان داد.
هر دو وارد کافهی روبهروی باشگاه شدند.
چند دقیقه، فقط سکوت بود.
بالاخره تهیونگ گفت:
ـ «من بین تو و رزا، هیچوقت نمیخواستم یکی رو انتخاب کنم.»
ویلیام با صدایی سرد جواب داد:
ـ «ولی مجبور شدی.»
ـ «نه... من هنوزم نمیخوام دوستیمون از بین بره.»
ویلیام نگاهش را به فنجان قهوه دوخت.
تهیونگ ادامه داد:
ـ «اگه یه روز رزا بگه منو نمیخواد... همون روز کنار میکشم. چون نمیخوام حتی یه قطره اشک از چشمش بیاد.»
ویلیام برای اولین بار سرش را بلند کرد.
تهیونگ با اطمینان ادامه داد:
ـ «من دنبال یه رابطهی زودگذر نیستم. اگه کنار رزا باشم، برای ساختن آیندهست.»
چشمهای ویلیام پر از فکر شد.
تمام سالهایی را به یاد آورد که تهیونگ در سختترین روزهای زندگی کنارش ایستاده بود.
او تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت.
میدانست اگر کسی بتواند از خواهرش مراقبت کند...
شاید همان دوست قدیمیاش باشد.
ویلیام نفس عمیقی کشید.
بعد از چند ثانیه سکوت، لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «فقط یه شرط دارم.»
تهیونگ با امید نگاهش کرد.
ـ «تا آخر عمر... حق نداری دلش رو بشکنی.»
لبخند روی صورت تهیونگ نشست.
ـ «قول میدم.»
ویلیام از جایش بلند شد.
چند لحظه به دوستش نگاه کرد.
بعد دستش را جلو آورد.
تهیونگ بدون معطلی دستش را فشرد.
دوستیای که نزدیک بود از بین برود...
دوباره جان گرفت.
همان شب...
ویلیام به خانه برگشت.
رزا با دیدن او از روی مبل بلند شد.
ـ «همهچی خوبه؟»
ویلیام لبخند زد.
ـ «آره...»
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ «فکر کنم وقتشه خودتون تصمیم زندگیتون رو بگیرین.»
چشمهای رزا از خوشحالی برق زد.
ـ «یعنی...؟»
ویلیام خندید.
ـ «یعنی دیگه با رابطهی تو و تهیونگ مخالفتی ندارم.»
اشک شوق در چشمهای رزا جمع شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، برادرش را محکم در آغوش گرفت.
بالای سر آنها، ویلیام آرام لبخند زد.
شاید خواهر کوچکش واقعاً خوشبختیاش را پیدا کرده بود.
پآیآن پارت چهاردهم...💍🤍
- ۷۷۵
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط