پارت ۴
پارت ۴
ساعت ۱ بامداد_کارن:
بعد از اینکه جونگکوک منو به اون شکل از عمارت خارج و به خونه رسوندم مستقیل رفتم و لباس راحتی پوشیدمو منتظر بقیه پسرا موندیم تا بیان باهاشون حرف بزنیم.زنگ در خورد و جونگکوک رفت و در رو باز کرد و کارن سیخ نشست رو مبل و منتظر انبوهی از بد و بیراه بود.نامجون و بقیه عصبی و خشک نشستن رو کاناپه های مقابل کارن و جونگکوک و نامجون گفت:
نامجون:فقط میخوام توضیح بشنوم چیز دیگه ای بگی من میدونم با تو
کارن شروع کرد به توضیح دادن:
کارن:پدر و برادر من از همون اول مشکل داشتن.برادرم مدام مست میکرد و من و مادرم رو اذیت میکرد.پدرمم انگار افسردگی و سادیسم رو باهم داشت.یه روز زانوی غم بغل میکرد برای خودش ارزوی مرگ برای من ارزوی بدبختی میکرد یه روز به همه مون گیر میداد و فحش کشمون میکرد.برادرم مدام منت میزاشت سرمون.منو خدمتکار خودش میدونست و زره ای احترام بهم نمیزاشت.هردوتاشون هم زن ستیز بودن.حتی من یک بار از ترس اینه سرم بریده نشه یا خفه نشم نخوابیدم.برادرم حتی به بانوان فوت شده هم رحم نمیکرد و بهشون بی احترامی میکرد.مادرمم خسته شده بود ولی نمیتونست کاری کنه تا اینکه یک شب وقتی همه خواب بودن یه چاقو برداشتم اول شاه رگ پدرم بعد هم شاهرگ برادرمو زدم.مقداری پول برای مامانم گذاشتم و خودم اومدم کره.حالا ام میدونم کار اشتباهی کردم که بهتون نگفتم و هرچیم بگید میپذیرم.
ساعت ۱ بامداد_کارن:
بعد از اینکه جونگکوک منو به اون شکل از عمارت خارج و به خونه رسوندم مستقیل رفتم و لباس راحتی پوشیدمو منتظر بقیه پسرا موندیم تا بیان باهاشون حرف بزنیم.زنگ در خورد و جونگکوک رفت و در رو باز کرد و کارن سیخ نشست رو مبل و منتظر انبوهی از بد و بیراه بود.نامجون و بقیه عصبی و خشک نشستن رو کاناپه های مقابل کارن و جونگکوک و نامجون گفت:
نامجون:فقط میخوام توضیح بشنوم چیز دیگه ای بگی من میدونم با تو
کارن شروع کرد به توضیح دادن:
کارن:پدر و برادر من از همون اول مشکل داشتن.برادرم مدام مست میکرد و من و مادرم رو اذیت میکرد.پدرمم انگار افسردگی و سادیسم رو باهم داشت.یه روز زانوی غم بغل میکرد برای خودش ارزوی مرگ برای من ارزوی بدبختی میکرد یه روز به همه مون گیر میداد و فحش کشمون میکرد.برادرم مدام منت میزاشت سرمون.منو خدمتکار خودش میدونست و زره ای احترام بهم نمیزاشت.هردوتاشون هم زن ستیز بودن.حتی من یک بار از ترس اینه سرم بریده نشه یا خفه نشم نخوابیدم.برادرم حتی به بانوان فوت شده هم رحم نمیکرد و بهشون بی احترامی میکرد.مادرمم خسته شده بود ولی نمیتونست کاری کنه تا اینکه یک شب وقتی همه خواب بودن یه چاقو برداشتم اول شاه رگ پدرم بعد هم شاهرگ برادرمو زدم.مقداری پول برای مامانم گذاشتم و خودم اومدم کره.حالا ام میدونم کار اشتباهی کردم که بهتون نگفتم و هرچیم بگید میپذیرم.
- ۲۹۰
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط