{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲
ساعت ۴ عصر_بعد از ناهار_کارن:
ناهارمون رو خورده بودیم و هرکدوممون یک طرف بودیم.منم داخل اتاقم بودم و داشتم اماده میشدم که یک سر برم کلاب و برگروم تا برای مهمونی اماده شم.یه یقه اسکی مشکی با شلوار جین راسته مشکی به همراه کت چرم و چکمه پوشیدم؛سیگار،فندک،موبایل و کلید کلاب رو برداشتم و راه افتادم.ساعت ۵ رسیدم کلاب و به کار ها رسیدگی کردم.ساعت ۶ دیگه راهیِ خونه شدم و ۶ و نیم رسیدم.موهام که کوتاه بود و کاری نداشت.یه ارایش کوچولو انجان دادم؛یه پیراهن ساتن مشکی که بلند بود و بند های نازکی داشت به همراه کت پشمیِ مشکی ای پوشیدم به همراه کیف و کفش مشکی.ساعت ۸ و ۲۹ دقیقه بود که رسیدم به دم در و با هفت تا پسر کت و شلواری رو به رو شدم و با یاد اوریِ اینکه ۶ نفر‌ از ۷ نفرشون نمیخواست بیاد خنده ی کوتاهی کردم و گفتم:
کارن:بریم اقایون
و به سمت ون شیک و مخصوص مهمونی رفتیم.نشون نمیدادم ولی استرس خیلس زیادی داشتم،بابت اینکه تو این مهمونی بادیگارد های‌ زیادی هست و قطعا هم یکیشون بیون سوِ.شاید بپرسید بیون سو کیه؟اون یکی از بادیگار هایی بود که از همون اول که من با پسرا اشنا شده بودم بخاطر اینکه بهش گفته بودم نمیخوام باهاش برم تو رابطه ازم متنفر بود و بارها تهدید کرده بودم که اطلاعات زیادی از جمله قتل پدر و برادرم ازم داره و اگه به حرفش گوش ندم اون هارو به پسرا میگه ولی من باز‌هم مقاومت کردم.گذشت و رسیدیم به عمارت و از‌ ون پیاده شدیم.به محض ورود به عمارت یکی از گارسون ها بهم برخورد کرد و لیوان های نوشیدنیش رو ریخت رو کتم.بعدش هم ازم معذرت خواهی‌کرد و گفت کت رو میبره تمیز کنه و برگردونه منم گفتم باشه چون فضای داخلیِ عمارت گرم بود.بعد از این اتفاق پسرا بیون سو رو دیدن و نزدیک شدن بهش چون اون مدتی بادیگاردشون بود.بیون سو یک دفعه بحث رو باز‌ کرد و گفت:
بیون سو:میدونستید شما سال هاست دارید با یه قاتل زندگی میکنید؟
وقتی اینو گفت رنگ از رخسارم پرید ولی نشون ندادم.پسرا که فکر کرده بودم شوخیه خندیدن و گفتن:شوخیه جالبی بود
بیون سو:ولی من شوخی نکردن،اوناها کارن رو میگم،اون پدر و برادر خودش رو کشته
وقتی اینو گفت با اضطراب به پسرا نگاه کردم و اونا خم نگاهی‌ متعجب بهم انداختن.جیمین با لحنی که زره ای باور توش نبود گفت:
جیمین:راست میگه کارن؟تو واقعا پدر و برادرت رو کشتی؟
من هیچی نگفتم و فقط‌زیر لب "ببخشید" ارومی گفتم و به سمت بالکن عمارت دویدم.در هین داره خودمو بغل کردم و تو خودم جمع شدم.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳ساعت حوالی ۱۱ شب_کارن:به محض ترک جمع و رسیدن به بالکن ...

پارت ۴ساعت ۱ بامداد_کارن:بعد از اینکه جونگکوک منو به اون شکل...

پارت ۱ساعت حوالی ۵ صبح_کارن:تقریبا ساعت ۵ صبح بود که از خواب...

جزئیات فیک:تعداد پارت:هرچقدر داستان طول کشیدکاپل:کارن و جونگ...

#My_company_model پارت 33ویو بینا ساعت تقریبا 3بود و من خواب...

مافیای من.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط