رمان:دلدادگی...
رمان:دلدادگی...
(قسمت اول)
”باران"
عصبی توی اتاقم قدم میزدم و دست به موهای پرپشت و بلندم میکردم با خودم گفتم :(لعنتی اخه چطور ممکنه ... یعنی باید باور کنم که از دستت دادم یعنی باید باور کنم که دیگه مال من نیستی مال اتریسا هستی ...!)
اه حتی فکرشم داره داغونم میکنه ...یعنی اون از اتریسا خوشش اومده ؟ اخه چطوری ممکنه ؟!...تقه ای به در خورد با عصبانیت
گفتم:(چیکار داری ؟)صدای بهارو از پشت در شنیدم که گفت :( باران بیا شامت رو بخور.) گفتم :( نمیخورم .) ...شام کوفتم بشه از بس غصه خورده بودم دیگه میلی به شام نداشتم ... بالاخره با کلی فکر و خیال خوابم برد ...
صبح با صدای بهار بیدار شدم که طبق معمول داشت با صدای بلند درس میخوند و کل خونه رو روی سرش خراب کرده بود ... دست و صورتمو شستم یه صبحونه مختصر خوردم ... دیگه طاقت نداشتم ... بعد 11 سال که عشقش رو توی سینه ام حبس کرده بودم این حقم نبود که بشنوم از اتریسا خوشش اومده . دیگه تحملم تموم شده . دیگه نمیتونم ... موبایلم رو برداشتم و با کلی دست دست کرده بالاخره شمارش رو گرفتم . دل توی دلم نبود ... قلبم داش از جاش کنده میشد ... دستام میلرزید و عین یخ شده بود استرس شدیدی داشتم اخه این اولین بار بود که شماره یه پسر رو میگرفتم ... بعد چند بوق صداشو از پشت گوشی شنیدم ...
- الو ؟
- الو سلام حالت خوبه؟
- سلام ببخشید شما ؟
- من ... من ... حدس بزن؟
- یه حدسایی میزنم خب حالا بگو کی هستی؟
- بارانم .
- پس حدسم درست بود!
- از کجا فهمیدی؟
- صداتو شناختم .
- ببخشید مزاحمتون شدم فقط چند سوال ازتون داشتم؟
- بپرسید ؟
- سوالاتم خصوصیه میشه لطف کنید و برید یه جای خلوت ؟!
-الانم یه جای خلوتم بفرمایید ؟
- میشه بهتون اعتماد کنم ؟
- بله .
اب دهنمو قورت دادم و گفتم =شما از آتریسا خوشتون میاد؟
- نه .
- بهراد؟
- بله ؟
ضربان قلبم به اوج خودش رسیده بود و نفس هام نامنظم به نظر میرسید ...گفتم:(من دوستت دارم .!)
اسمون ابی خدا جلوی چشمام خاکستری شد ...
- خب بعدش ؟؟
- خب بعدش ... خب هیچی !!
حسابی هول شده بودم نمیدونستم دیگه چی میگم و چی میشنوم
گفتم:(خداکنه همه اینا یه خواب باشه خدانگهدار .)
گوشی رو قطع کردم و بی هوا شروع کردم به گریه کردن ...
ای وای من که ازش نپرسیدم دوستم داره یا نه ؟حالا هم که نمیتونم چون اصلا آمادگیش رو ندارم دوباره باش حرف بزنم ...!
یه هفته از اون ماجرا گذشته بود و من عین یه خر پشیمون شده بودم ...خدایا چرا این کارو کردم ای کاش دستم میشکست ولی شمارش رو نمیگرفتم ... ای کاش زبونم لال میشد ولی باهاش حرف نمیزدم ... حالا اون احساسمو نسبت به خودش میدونه . و من هم باید احساسشو نسبت به خودم بدونم ... دوباره با کلی تشویش شمارشو گرفتم و منتظرشدم که جواب بده ؟!
”بهراد”
به صفحه گوشیم نگاهی انداختم که همون لحظه زنگ خورد به شماره نگاه کردم و در حالی که نفسم رو میدادم بیرون جواب دادم:(
-سلام
- سلام زیاد وقتتون رو نمیگیرم فقط میخوام بدونم که شما هم دوستم دارین یا نه ؟
یه پوزخند زدم و گفتم :( نه فعلا .)
با تعجب گفت:(نه فعلا !)
خونسرد جواب دادم : بله .
تعجبش بیشتر شد و گفت: یعنی چی !
من:یعنی دوستون ندارم حالا. فکر کنم دیگه کاملا متوجه شدی چی میگم !.
با صدای ارومی گفت :خدافظ.
و قطع کرد ...نمیدونم چرا باران زده بود به سرش اون فکر میکنه من با یه دوستت دارم ساده .خام میشم هه عمرا...از این رفتارش کاملا مخم هنگ کرده بود ... باران دختر اروم و ساکتی به نظر میاد ولی حالا این واکنشش برام غیر منتظره بود البته همه کاراش غیر قابل پیش بینی بود... دختره دیونه ...گوشی رو انداختم روی میز و خودم روی تخت دراز کشیدم...
"باران"
با شنیدن این که گفت دوستم نداره اشکم پای تلفن در اومد و گوشی رو قطع کردم ... حال بدی داشتم ولی سعی کردم حالت ظاهریم رو حفظ کنم ... ارزو میکردم قبل از این که باهاش رو در رو بشم بمیرم ...اخه باران تو چی فکر کردی هان؟.. فکر کردی اون راحت بهت میگه دوستت دارم... میخواستم چیو ثابت کنم =>احساسمو ...چیو تغییر بدم => احساسشو ... زکی خیال باطل.. ولی خوشم اومد که خیلی رک بهم گفت دوسم نداره تا این که با احساسم بازی کنه ...میون اون همه اشک یه لبخند زدم ...هر روز داشتم شکسته تر از قبل میشدم و روز به روز گوشه گیر تر ...دعا میکردم بمیرم ولی انگار خدا میخواست زجر کشیدنم رو ببینه . میخواست ببینه چطوری دارم ذره ذره اب میشم ... گاهی اوقات یه کاغذ پر میکردم از حرفایی که تودلم بود و نمیتونستم داد بزنم . بعدش برگه رو پاره میکردم و مینداختم توی سطل زباله ...!
یه ماه بعد عمو اینا اومدن خونمون . از خونه ما تا خونه عمو اینا راه زیادی بود واس همین خیلی کم همدیگه رو می دیدیم .
اول نخواست
(قسمت اول)
”باران"
عصبی توی اتاقم قدم میزدم و دست به موهای پرپشت و بلندم میکردم با خودم گفتم :(لعنتی اخه چطور ممکنه ... یعنی باید باور کنم که از دستت دادم یعنی باید باور کنم که دیگه مال من نیستی مال اتریسا هستی ...!)
اه حتی فکرشم داره داغونم میکنه ...یعنی اون از اتریسا خوشش اومده ؟ اخه چطوری ممکنه ؟!...تقه ای به در خورد با عصبانیت
گفتم:(چیکار داری ؟)صدای بهارو از پشت در شنیدم که گفت :( باران بیا شامت رو بخور.) گفتم :( نمیخورم .) ...شام کوفتم بشه از بس غصه خورده بودم دیگه میلی به شام نداشتم ... بالاخره با کلی فکر و خیال خوابم برد ...
صبح با صدای بهار بیدار شدم که طبق معمول داشت با صدای بلند درس میخوند و کل خونه رو روی سرش خراب کرده بود ... دست و صورتمو شستم یه صبحونه مختصر خوردم ... دیگه طاقت نداشتم ... بعد 11 سال که عشقش رو توی سینه ام حبس کرده بودم این حقم نبود که بشنوم از اتریسا خوشش اومده . دیگه تحملم تموم شده . دیگه نمیتونم ... موبایلم رو برداشتم و با کلی دست دست کرده بالاخره شمارش رو گرفتم . دل توی دلم نبود ... قلبم داش از جاش کنده میشد ... دستام میلرزید و عین یخ شده بود استرس شدیدی داشتم اخه این اولین بار بود که شماره یه پسر رو میگرفتم ... بعد چند بوق صداشو از پشت گوشی شنیدم ...
- الو ؟
- الو سلام حالت خوبه؟
- سلام ببخشید شما ؟
- من ... من ... حدس بزن؟
- یه حدسایی میزنم خب حالا بگو کی هستی؟
- بارانم .
- پس حدسم درست بود!
- از کجا فهمیدی؟
- صداتو شناختم .
- ببخشید مزاحمتون شدم فقط چند سوال ازتون داشتم؟
- بپرسید ؟
- سوالاتم خصوصیه میشه لطف کنید و برید یه جای خلوت ؟!
-الانم یه جای خلوتم بفرمایید ؟
- میشه بهتون اعتماد کنم ؟
- بله .
اب دهنمو قورت دادم و گفتم =شما از آتریسا خوشتون میاد؟
- نه .
- بهراد؟
- بله ؟
ضربان قلبم به اوج خودش رسیده بود و نفس هام نامنظم به نظر میرسید ...گفتم:(من دوستت دارم .!)
اسمون ابی خدا جلوی چشمام خاکستری شد ...
- خب بعدش ؟؟
- خب بعدش ... خب هیچی !!
حسابی هول شده بودم نمیدونستم دیگه چی میگم و چی میشنوم
گفتم:(خداکنه همه اینا یه خواب باشه خدانگهدار .)
گوشی رو قطع کردم و بی هوا شروع کردم به گریه کردن ...
ای وای من که ازش نپرسیدم دوستم داره یا نه ؟حالا هم که نمیتونم چون اصلا آمادگیش رو ندارم دوباره باش حرف بزنم ...!
یه هفته از اون ماجرا گذشته بود و من عین یه خر پشیمون شده بودم ...خدایا چرا این کارو کردم ای کاش دستم میشکست ولی شمارش رو نمیگرفتم ... ای کاش زبونم لال میشد ولی باهاش حرف نمیزدم ... حالا اون احساسمو نسبت به خودش میدونه . و من هم باید احساسشو نسبت به خودم بدونم ... دوباره با کلی تشویش شمارشو گرفتم و منتظرشدم که جواب بده ؟!
”بهراد”
به صفحه گوشیم نگاهی انداختم که همون لحظه زنگ خورد به شماره نگاه کردم و در حالی که نفسم رو میدادم بیرون جواب دادم:(
-سلام
- سلام زیاد وقتتون رو نمیگیرم فقط میخوام بدونم که شما هم دوستم دارین یا نه ؟
یه پوزخند زدم و گفتم :( نه فعلا .)
با تعجب گفت:(نه فعلا !)
خونسرد جواب دادم : بله .
تعجبش بیشتر شد و گفت: یعنی چی !
من:یعنی دوستون ندارم حالا. فکر کنم دیگه کاملا متوجه شدی چی میگم !.
با صدای ارومی گفت :خدافظ.
و قطع کرد ...نمیدونم چرا باران زده بود به سرش اون فکر میکنه من با یه دوستت دارم ساده .خام میشم هه عمرا...از این رفتارش کاملا مخم هنگ کرده بود ... باران دختر اروم و ساکتی به نظر میاد ولی حالا این واکنشش برام غیر منتظره بود البته همه کاراش غیر قابل پیش بینی بود... دختره دیونه ...گوشی رو انداختم روی میز و خودم روی تخت دراز کشیدم...
"باران"
با شنیدن این که گفت دوستم نداره اشکم پای تلفن در اومد و گوشی رو قطع کردم ... حال بدی داشتم ولی سعی کردم حالت ظاهریم رو حفظ کنم ... ارزو میکردم قبل از این که باهاش رو در رو بشم بمیرم ...اخه باران تو چی فکر کردی هان؟.. فکر کردی اون راحت بهت میگه دوستت دارم... میخواستم چیو ثابت کنم =>احساسمو ...چیو تغییر بدم => احساسشو ... زکی خیال باطل.. ولی خوشم اومد که خیلی رک بهم گفت دوسم نداره تا این که با احساسم بازی کنه ...میون اون همه اشک یه لبخند زدم ...هر روز داشتم شکسته تر از قبل میشدم و روز به روز گوشه گیر تر ...دعا میکردم بمیرم ولی انگار خدا میخواست زجر کشیدنم رو ببینه . میخواست ببینه چطوری دارم ذره ذره اب میشم ... گاهی اوقات یه کاغذ پر میکردم از حرفایی که تودلم بود و نمیتونستم داد بزنم . بعدش برگه رو پاره میکردم و مینداختم توی سطل زباله ...!
یه ماه بعد عمو اینا اومدن خونمون . از خونه ما تا خونه عمو اینا راه زیادی بود واس همین خیلی کم همدیگه رو می دیدیم .
اول نخواست
- ۷۵.۹k
- ۰۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط