پارت ۲۶
پارت ۲۶
بعد از اینکه رفت…
اون تپه یهویی زیادی ساکت شد.
انگار جونگکوک با خودش گرمای اونجا رو هم برده بود.
من هنوز همونجا کنار ماشین ایستاده بودم و دستم ناخودآگاه روی پیشونیم بود.
همونجایی که بوسیده بودم.
و لعنتی…
چرا این مرد هر بار اینجوری قلبمو به هم میریخت؟
باد سرد موهامو تکون میداد و نور چراغای شهر پایین پام میدرخشید.
ولی ته دلم یه حس بد سنگین نشسته بود.
اون «همیشه برمیگردم پیش تو»…
بیشتر شبیه قولی بود که آدم میترسه عملی نشه.
---
جونگکوک منو رسوند خونه.
کل مسیر ساکت بود.
نه از اون سکوتای بد.
از اون سکوتایی که هردوتون زیادی درگیر همید.
گاهی نگاش میکردم.
و هر بار میدیدم اونم داره یواشکی نگام میکنه.
تا چشم تو چشم میشدیم، خیلی آروم نگاهشو برمیگردوند.
و این عجیب بامزه بود.
وقتی جلوی ساختمون نگه داشت، هیچکدوممون سریع پیاده نشدیم.
انگار دلمون نمیخواست امشب تموم شه.
من آروم کمربندمو باز کردم.
+:
— خب…
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
-:
— خب…
خندهم گرفت.
+:
— تو همیشه انقدر awkward میشی؟
جونگکوک خیلی کم لبخند زد.
-:
— فقط وقتی کنار توام.
قلبم دوباره خیانت کرد.
خواستم پیاده شم که صدای آرومش متوقفم کرد.
-:
— ا/ت.
برگشتم سمتش.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— امشب رو پشیمون نمیشی؟
نفسم خیلی آروم بیرون رفت.
چون پشت اون سوال…
ترس بود.
ترس از اینکه شاید من فردا بگم اشتباه بوده.
آروم سرمو تکون دادم.
+:
— نه.
نگاهش نرم شد.
اونقدر نرم که قلبمو درد آورد.
+:
— تو پشیمونی؟
جونگکوک فوراً جواب داد.
-:
— نه.
و لعنتی…
اون «نه» انقدر مطمئن بود که قلبم لرزید.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد من آروم خم شدم سمتش و خیلی کوتاه گونهشو بوسیدم.
و قسم میخورم جونگکوک برای دو ثانیه کامل هنگ کرد.
چشمهاش گرد شده بودن و من نزدیک بود از خنده بمیرم.
+:
— شب بخیر رئیس مافیا.
خواستم سریع پیاده شم که دستش دور مچم حلقه شد.
نه محکم.
فقط طوری که نذاره برم.
برگشتم سمتش.
جونگکوک نگاهم میکرد.
اون مدل نگاههایی که آدمو آروم میسوزونن.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— این کارا رو نکن وقتی میدونی نمیخوام بذارم بری.
قلبم رسماً منفجر شد.
لبمو گاز گرفتم که لبخند نزنم.
+:
— پس ول کن برم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد…
بعد خیلی سخت دستمو ول کرد.
ولی قبل اینکه کامل پیاده شم، خیلی آروم زمزمه کرد:
-:
— درو که بستی، بهم پیام بده.
لبخندم این بار واقعی شد.
+:
— چشم.
و وقتی از ماشین پیاده شدم…
برای اولین بار بعد مدتها، دلم نمیخواست تنها برگردم خونه.
بعد از اینکه رفت…
اون تپه یهویی زیادی ساکت شد.
انگار جونگکوک با خودش گرمای اونجا رو هم برده بود.
من هنوز همونجا کنار ماشین ایستاده بودم و دستم ناخودآگاه روی پیشونیم بود.
همونجایی که بوسیده بودم.
و لعنتی…
چرا این مرد هر بار اینجوری قلبمو به هم میریخت؟
باد سرد موهامو تکون میداد و نور چراغای شهر پایین پام میدرخشید.
ولی ته دلم یه حس بد سنگین نشسته بود.
اون «همیشه برمیگردم پیش تو»…
بیشتر شبیه قولی بود که آدم میترسه عملی نشه.
---
جونگکوک منو رسوند خونه.
کل مسیر ساکت بود.
نه از اون سکوتای بد.
از اون سکوتایی که هردوتون زیادی درگیر همید.
گاهی نگاش میکردم.
و هر بار میدیدم اونم داره یواشکی نگام میکنه.
تا چشم تو چشم میشدیم، خیلی آروم نگاهشو برمیگردوند.
و این عجیب بامزه بود.
وقتی جلوی ساختمون نگه داشت، هیچکدوممون سریع پیاده نشدیم.
انگار دلمون نمیخواست امشب تموم شه.
من آروم کمربندمو باز کردم.
+:
— خب…
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
-:
— خب…
خندهم گرفت.
+:
— تو همیشه انقدر awkward میشی؟
جونگکوک خیلی کم لبخند زد.
-:
— فقط وقتی کنار توام.
قلبم دوباره خیانت کرد.
خواستم پیاده شم که صدای آرومش متوقفم کرد.
-:
— ا/ت.
برگشتم سمتش.
جونگکوک چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— امشب رو پشیمون نمیشی؟
نفسم خیلی آروم بیرون رفت.
چون پشت اون سوال…
ترس بود.
ترس از اینکه شاید من فردا بگم اشتباه بوده.
آروم سرمو تکون دادم.
+:
— نه.
نگاهش نرم شد.
اونقدر نرم که قلبمو درد آورد.
+:
— تو پشیمونی؟
جونگکوک فوراً جواب داد.
-:
— نه.
و لعنتی…
اون «نه» انقدر مطمئن بود که قلبم لرزید.
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.
بعد من آروم خم شدم سمتش و خیلی کوتاه گونهشو بوسیدم.
و قسم میخورم جونگکوک برای دو ثانیه کامل هنگ کرد.
چشمهاش گرد شده بودن و من نزدیک بود از خنده بمیرم.
+:
— شب بخیر رئیس مافیا.
خواستم سریع پیاده شم که دستش دور مچم حلقه شد.
نه محکم.
فقط طوری که نذاره برم.
برگشتم سمتش.
جونگکوک نگاهم میکرد.
اون مدل نگاههایی که آدمو آروم میسوزونن.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— این کارا رو نکن وقتی میدونی نمیخوام بذارم بری.
قلبم رسماً منفجر شد.
لبمو گاز گرفتم که لبخند نزنم.
+:
— پس ول کن برم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد…
بعد خیلی سخت دستمو ول کرد.
ولی قبل اینکه کامل پیاده شم، خیلی آروم زمزمه کرد:
-:
— درو که بستی، بهم پیام بده.
لبخندم این بار واقعی شد.
+:
— چشم.
و وقتی از ماشین پیاده شدم…
برای اولین بار بعد مدتها، دلم نمیخواست تنها برگردم خونه.
- ۱۲۴
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط