{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۴

پارت ۲۴

بعد از اون جمله‌ش…

رسماً قلبم تحمل نداشت.

«تو واقعاً قراره آخرم باشی.»

جونگکوک اینو آروم گفته بود.

ولی انگار مستقیم رفته بود وسط قلبم.

چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.

به چشم‌هایی که برای اولین بار…
انقدر واضح احساس داشتن.

و همین میترسوندَم.

چون آدمی مثل جونگکوک وقتی عاشق میشد…

حتماً خطرناک میشد.

ولی لعنتی.

منم دیگه داشتم غرقش میشدم.

باد سرد آروم از کنارمون رد میشد، ولی دست جونگکوک هنوز دور کمرم بود.

گرم.
محکم.
امن.

اون مدل امنیتی که آدمو وابسته میکنه.

جونگکوک خیلی آروم با انگشت شستم بازی کرد.

بعد نگاهش افتاد روی صورتم.

-:
— الان توی سرت چی میگذره؟

خنده کوتاهی کردم.

+:
— اینکه شاید واقعاً رئیس مافیا باشی ولی بوسه‌هات زیادی مهربونن.

جونگکوک خیلی کم خندید.

و خدای من…

اون خنده بعد بوسه باید غیرقانونی میبود.

-:
— میخواستی خشن‌تر باشه؟

قلبم یه ضربه بد زد.

سریع زدم روی بازوش.

+:
— ساکت شو.

جونگکوک این بار واضح‌تر خندید.

و من رسماً فهمیدم عاشق اینم که باعث خندیدنش بشم.

اون مردی که همه ازش میترسیدن…

الان کنار من نشسته بود و میخندید.

و این حس…
عجیب قشنگ بود.

چند لحظه بعد، سکوت آرومی بینمون نشست.

من سرمو گذاشته بودم روی شونه‌ش و جونگکوک خیلی آروم انگشتاشو بین موهام حرکت میداد.

و لعنتی…

نمیدونستم آخرین بار کی انقدر آروم بودم.

خیلی آهسته پرسیدم:

+:
— تو همیشه اینجوری میشی وقتی یکیو دوست داری؟

دست جونگکوک برای یه لحظه مکث کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

-:
— من هیچوقت کسیو اینجوری دوست نداشتم.

قلبم دوباره لرزید.

سرمو آروم بلند کردم و نگاش کردم.

اونم داشت منو نگاه میکرد.

اون مدل نگاه‌هایی که آدمو لخت میکنن از همه ترس‌هاش.

جونگکوک آروم دستشو آورد زیر چونم.

-:
— و این داره دیوونه‌م میکنه.

قبل اینکه چیزی بگم، موبایلش دوباره زنگ خورد.

و این بار…

جونگکوک زیر لب فحش آرومی داد.

اخمام رفت تو هم.

+:
— جواب بده.

جونگکوک چند ثانیه فقط به صفحه خیره شد.

بعد تماسو جواب داد.

-:
— چی شده؟

صدای مینهو حتی از پشت تلفن هم عصبی بود.

(/):
— باید برگردی. الان.

جونگکوک فکش سفت شد.

-:
— گفتم امشب مزاحمم نشین.

(/):
— این یکی فرق داره.

چند ثانیه سکوت.

و من همون لحظه فهمیدم اون آرامش کوتاه داره تموم میشه.

جونگکوک خیلی آروم چشم‌هاشو بست.

انگار داشت به زور خودش رو کنترل میکرد.

بعد کوتاه گفت:

-:
— دارم میام.

و تماسو قطع کرد.

سکوت سنگینی بینمون افتاد.

جونگکوک هنوز نگاهم نمیکرد.

و من برای اولین بار فهمیدم چقدر از برگشتن به اون دنیا متنفره.

آروم دستمو گذاشتم روی دستش.

+:
— جونگکوک…

خیلی آهسته نگام کرد.

و اون خستگی توی چشم‌هاش…
قلبمو شکست.

+:
— لازم نیست همیشه تنهایی تحملش کنی.

قسم میخورم نگاهش همون لحظه لرزید.

و بعد…

جونگکوک خیلی آروم دستمو بوسید.

طوری که قلبم رسماً از کار افتاد.

-:
— تو زیادی خوبی برای این زندگی، ا/ت.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵بعد از بوسه‌ای که روی دستم زد…رسماً حس کردم قلبم دیگه...

پارت ۲۶بعد از اینکه رفت…اون تپه یهویی زیادی ساکت شد.انگار جو...

پارت ۲۳برای چند ثانیه کامل مغزم کار نمیکرد.فقط گرمای نفس‌های...

پارت ۲۲بعد از اون جمله‌ش…دیگه رسماً نمیتونستم درست نفس بکشم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط