"سرنوشت "
"سرنوشت "
p,54
.
.
.
که میگفت ..
.
ا/ت : دوست دارم .... اقا دیوه ...
.
جونگ کوک خنده ای کرد و گفت ...
.
کوک: لقب جدیده ؟..
.
ا/ت با همون صدای اروم " هومی " زیر لب گفت و خودشو بیشتر تو بغل جونگ کوک برد....
.
هر دو پس از مدتی خوابشون برد ....
.
.
ساعت ۱۲ ظهر *
.
.
کوک : پرنسس نمیخای بیدار شییی؟ ( بلند از طبقه ی پایین )
.
ا/ت : بیدارم بابا بیدارممم مگه ساعت چندههه؟( بلند )
.
کوک : ۱۲ عه خابالوو نامجون اومدههه
.
ا/ت : چیییی( بلند )
.
ا/ت به وضوح میتونست صدای خنده های پسرا رو بشنوه ...
.
سریع بلند شد و رفت سمت دستشویی ... کارای لازم رو کرد و صورتشو شست ...
.
لباسشو با ی تاپ و بیژامه ی قرمز عوض کرد ....
.
موهاشو شوه کرد و دم اسبی بست کتابامو برداشتم و بدو بدو رفت پایین ...
.
ا/ت : وای وای وای ببخشید .... سلام نامجونییی .... ببخشید حتما خیلی منتظر موندی معذرتتت ..
.
ناجمون : ن بابا ۱۰ دیقه میش رسیدم ...
.
رفتم سمت آشپز خونه که جونگ کوک رو دیدم در حال حرف زدن با تلفنش ....
.
رفتم و از پشت بغلش کردم ...
.
تلفنشو قطع کرد و برگشت سمتم ...
.
کوک : صبح بخیر پرنسسم ...
.
ا/ت : صبح بخیر شازده ( خنده )
.
کوک : دیشب که اقا دیوه بودم چیشد الان شازده شدم ...
.
ا/ت : قورباغه برای ی پرنسس خوابید شد شازده دیگه از دیو چه انتظاری داری ؟ ( لبخند و کیوت )
.
جونگ کوک ا/ت رو بلد کرد و گذاشت روی کابینتا ...
.
سرشو برد جای گردنش و اروم و بم گفت ...
.
کوک : زبون نریز خانوم کوچولو ...
.
بعد هم بوسه ای به گرنش زد بوسه ی سطحی به لباش ...ا/ت رو از روی کابینتا بلند کرد و گذاشت پایین ... ا/ت هم رفت و از یخچال ی آبمیوه برداشت به به سمت نامجون رفت ...
.
نامجون : خب درس امروزمون درمورد عدد های اوله .....
.
.
۲ ساعت بعد ...
.
.
ا/ت : کمر واسمممم نموندددددددد کمکککو
.
کوک : ( خنده )
.
همگی در خوش حال ترین ورژن خودشون بودن ولی نمیدونستن که اون شب قراره کل زندگیشون تغییر کنه ....
.
.
.
جیلیلیلی
p,54
.
.
.
که میگفت ..
.
ا/ت : دوست دارم .... اقا دیوه ...
.
جونگ کوک خنده ای کرد و گفت ...
.
کوک: لقب جدیده ؟..
.
ا/ت با همون صدای اروم " هومی " زیر لب گفت و خودشو بیشتر تو بغل جونگ کوک برد....
.
هر دو پس از مدتی خوابشون برد ....
.
.
ساعت ۱۲ ظهر *
.
.
کوک : پرنسس نمیخای بیدار شییی؟ ( بلند از طبقه ی پایین )
.
ا/ت : بیدارم بابا بیدارممم مگه ساعت چندههه؟( بلند )
.
کوک : ۱۲ عه خابالوو نامجون اومدههه
.
ا/ت : چیییی( بلند )
.
ا/ت به وضوح میتونست صدای خنده های پسرا رو بشنوه ...
.
سریع بلند شد و رفت سمت دستشویی ... کارای لازم رو کرد و صورتشو شست ...
.
لباسشو با ی تاپ و بیژامه ی قرمز عوض کرد ....
.
موهاشو شوه کرد و دم اسبی بست کتابامو برداشتم و بدو بدو رفت پایین ...
.
ا/ت : وای وای وای ببخشید .... سلام نامجونییی .... ببخشید حتما خیلی منتظر موندی معذرتتت ..
.
ناجمون : ن بابا ۱۰ دیقه میش رسیدم ...
.
رفتم سمت آشپز خونه که جونگ کوک رو دیدم در حال حرف زدن با تلفنش ....
.
رفتم و از پشت بغلش کردم ...
.
تلفنشو قطع کرد و برگشت سمتم ...
.
کوک : صبح بخیر پرنسسم ...
.
ا/ت : صبح بخیر شازده ( خنده )
.
کوک : دیشب که اقا دیوه بودم چیشد الان شازده شدم ...
.
ا/ت : قورباغه برای ی پرنسس خوابید شد شازده دیگه از دیو چه انتظاری داری ؟ ( لبخند و کیوت )
.
جونگ کوک ا/ت رو بلد کرد و گذاشت روی کابینتا ...
.
سرشو برد جای گردنش و اروم و بم گفت ...
.
کوک : زبون نریز خانوم کوچولو ...
.
بعد هم بوسه ای به گرنش زد بوسه ی سطحی به لباش ...ا/ت رو از روی کابینتا بلند کرد و گذاشت پایین ... ا/ت هم رفت و از یخچال ی آبمیوه برداشت به به سمت نامجون رفت ...
.
نامجون : خب درس امروزمون درمورد عدد های اوله .....
.
.
۲ ساعت بعد ...
.
.
ا/ت : کمر واسمممم نموندددددددد کمکککو
.
کوک : ( خنده )
.
همگی در خوش حال ترین ورژن خودشون بودن ولی نمیدونستن که اون شب قراره کل زندگیشون تغییر کنه ....
.
.
.
جیلیلیلی
- ۱۱۲.۴k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط