بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۳
سه هفته از پایان پروندهی Black Raven گذشته بود.
سئول کمکم به زندگی عادی خودش برگشته بود. خیابانها مثل همیشه شلوغ بودند، مردم با آرامش رفتوآمد میکردند و دیگر خبری از تعقیبوگریزهای شبانه و انفجارها نبود. برای اولین بار بعد از مدتها، جونگ کوک و آوا مجبور نبودند هر چند دقیقه پشت سرشان را نگاه کنند.
صبح یکی از روزهای بهاری، جونگ کوک جلوی خانهی آوا توقف کرد. این بار نه با لباس مأموریت، بلکه با یک پیراهن سفید و کت مشکی ساده. وقتی آوا از خانه بیرون آمد، برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند و هر دو بیاختیار خندیدند.
جونگ کوک در ماشین را برایش باز کرد و گفت: «امروز هیچ مأموریتی نداریم.» آوا با شیطنت پرسید: «پس کجا میریم؟» جونگ کوک فقط لبخند زد. «یه جایی که هیچکس پیدامون نکنه.»
ماشین از میان خیابانهای سئول عبور کرد و کنار رودخانهی هان توقف کرد. نسیم ملایمی روی آب میوزید و شکوفههای درختان گیلاس آرام روی زمین میریختند. آوا با ذوق از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید.
«باورم نمیشه بالاخره میتونیم بدون استرس قدم بزنیم.»
جونگ کوک کنار او ایستاد و گفت: «قبلاً همیشه فکر میکردم آرامش یعنی تموم شدن یه مأموریت... اما حالا فهمیدم آرامش یعنی کنار تو بودن.»
(جونگ کوک عزیزم... یکم زیاده روی نمی کنی )
گونههای آوا کمی سرخ شد. بازوی جونگ کوک را گرفت و سرش را روی شانهی او گذاشت. هر دو آرام کنار رودخانه قدم میزدند، انگار میخواستند تمام لحظههایی را که از آنها گرفته شده بود، جبران کنند.
چند دقیقه بعد، به یک دکهی کوچک بستنی رسیدند. جونگ کوک دو بستنی خرید و یکی را به آوا داد. آوا با خنده گفت: «فکر نمیکردم مأمور عملیات ویژه، عاشق بستنی باشه.» جونگ کوک شانه بالا انداخت. «فکر نمیکردم یه هکر نابغه هم انقدر لجباز باشه.»
هر دو خندیدند. خندهای از ته دل؛ خندهای که مدتها جایش در زندگیشان خالی بود.( و منم مطمئنم که الان نیش همتون بازه 😎)
وقتی دوباره راه افتادند، آوا بیاختیار دست جونگ کوک را گرفت. این بار دیگر لازم نبود نگران دوربینهای مخفی یا دشمنانی باشند که تعقیبشان میکنند. جونگ کوک انگشتانش را میان انگشتان آوا قفل کرد و با لبخند به او نگاه کرد.
آوا آرام ایستاد، روی پنجهی پا بلند شد و بوسهای کوتاه روی گونهی جونگ کوک گذاشت. بعد با خجالت خواست عقب برود، اما جونگ کوک با لبخند دستش را گرفت و او را دوباره به سمت خودش کشید.
«فکر کردی بعد از اون، نوبت من نیست؟»
آوا هنوز لبخند میزد که جونگ کوک خیلی آرام و با مکثی کوتاه، او را بوسید؛ بوسهای لطیف و سرشار از عشق، زیر بارش شکوفههای گیلاس. وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانیهایشان به هم تکیه داشت و هر دو با لبخندی آرام به چشمهای هم خیره شده بودند.
جونگ کوک آهسته گفت: «آوا... احساس میکنم هنوز یه اتفاق قشنگ دیگه مونده که باید بینمون بیفته.»
آوا با کنجکاوی پرسید: «چه اتفاقی؟»
جونگ کوک فقط لبخند زد، دست او را بوسید و گفت: «یه کم دیگه صبر کن... میخوام همهچیز همونطوری باشه که لیاقتش رو داری.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳۳
سه هفته از پایان پروندهی Black Raven گذشته بود.
سئول کمکم به زندگی عادی خودش برگشته بود. خیابانها مثل همیشه شلوغ بودند، مردم با آرامش رفتوآمد میکردند و دیگر خبری از تعقیبوگریزهای شبانه و انفجارها نبود. برای اولین بار بعد از مدتها، جونگ کوک و آوا مجبور نبودند هر چند دقیقه پشت سرشان را نگاه کنند.
صبح یکی از روزهای بهاری، جونگ کوک جلوی خانهی آوا توقف کرد. این بار نه با لباس مأموریت، بلکه با یک پیراهن سفید و کت مشکی ساده. وقتی آوا از خانه بیرون آمد، برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند و هر دو بیاختیار خندیدند.
جونگ کوک در ماشین را برایش باز کرد و گفت: «امروز هیچ مأموریتی نداریم.» آوا با شیطنت پرسید: «پس کجا میریم؟» جونگ کوک فقط لبخند زد. «یه جایی که هیچکس پیدامون نکنه.»
ماشین از میان خیابانهای سئول عبور کرد و کنار رودخانهی هان توقف کرد. نسیم ملایمی روی آب میوزید و شکوفههای درختان گیلاس آرام روی زمین میریختند. آوا با ذوق از ماشین پیاده شد و نفس عمیقی کشید.
«باورم نمیشه بالاخره میتونیم بدون استرس قدم بزنیم.»
جونگ کوک کنار او ایستاد و گفت: «قبلاً همیشه فکر میکردم آرامش یعنی تموم شدن یه مأموریت... اما حالا فهمیدم آرامش یعنی کنار تو بودن.»
(جونگ کوک عزیزم... یکم زیاده روی نمی کنی )
گونههای آوا کمی سرخ شد. بازوی جونگ کوک را گرفت و سرش را روی شانهی او گذاشت. هر دو آرام کنار رودخانه قدم میزدند، انگار میخواستند تمام لحظههایی را که از آنها گرفته شده بود، جبران کنند.
چند دقیقه بعد، به یک دکهی کوچک بستنی رسیدند. جونگ کوک دو بستنی خرید و یکی را به آوا داد. آوا با خنده گفت: «فکر نمیکردم مأمور عملیات ویژه، عاشق بستنی باشه.» جونگ کوک شانه بالا انداخت. «فکر نمیکردم یه هکر نابغه هم انقدر لجباز باشه.»
هر دو خندیدند. خندهای از ته دل؛ خندهای که مدتها جایش در زندگیشان خالی بود.( و منم مطمئنم که الان نیش همتون بازه 😎)
وقتی دوباره راه افتادند، آوا بیاختیار دست جونگ کوک را گرفت. این بار دیگر لازم نبود نگران دوربینهای مخفی یا دشمنانی باشند که تعقیبشان میکنند. جونگ کوک انگشتانش را میان انگشتان آوا قفل کرد و با لبخند به او نگاه کرد.
آوا آرام ایستاد، روی پنجهی پا بلند شد و بوسهای کوتاه روی گونهی جونگ کوک گذاشت. بعد با خجالت خواست عقب برود، اما جونگ کوک با لبخند دستش را گرفت و او را دوباره به سمت خودش کشید.
«فکر کردی بعد از اون، نوبت من نیست؟»
آوا هنوز لبخند میزد که جونگ کوک خیلی آرام و با مکثی کوتاه، او را بوسید؛ بوسهای لطیف و سرشار از عشق، زیر بارش شکوفههای گیلاس. وقتی از هم فاصله گرفتند، پیشانیهایشان به هم تکیه داشت و هر دو با لبخندی آرام به چشمهای هم خیره شده بودند.
جونگ کوک آهسته گفت: «آوا... احساس میکنم هنوز یه اتفاق قشنگ دیگه مونده که باید بینمون بیفته.»
آوا با کنجکاوی پرسید: «چه اتفاقی؟»
جونگ کوک فقط لبخند زد، دست او را بوسید و گفت: «یه کم دیگه صبر کن... میخوام همهچیز همونطوری باشه که لیاقتش رو داری.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۶۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط