بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۱
فلش روی زمین افتاده بود. سکوت عجیبی سالن را فرا گرفته بود؛ حتی افراد مسلح هم برای چند ثانیه دست از تیراندازی کشیده بودند. جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از کانگ تهجون بردارد، خم شد و فلش را برداشت. آوا بیدرنگ لپتاپش را باز کرد.
چند ثانیه بعد، صفحهی لپتاپ روشن شد و تنها یک پرونده روی آن دیده میشد. آوا روی آن کلیک کرد. رمز عبور لازم بود. او چند دستور پشت سر هم اجرا کرد و بالاخره قفل امنیتی شکست. تصویر مردی روی صفحه ظاهر شد؛ مردی با کت مشکی و همان انگشتر نقرهای که قبلاً دیده بودند.
جونگ کوک با ناباوری زیر لب گفت: «غیرممکنه...» مرد داخل تصویر، رئیس سابق مرکز امنیت سایبری بود؛ کسی که سالها قبل همه او را یک قهرمان میشناختند. همان کسی که آموزش اولیهی جونگ کوک را بر عهده داشت. او... Player 01 بود.( یعنی خیلی یک هویی گفت نه می خوام رئیس قدیمی سازمان سایبری رو بزارم پشماتون ریخت؟ )
کانگ تهجون آرام خندید و گفت: «دیدی؟ من فقط دستورها رو اجرا میکردم. مغز این بازی، همیشه یه نفر دیگه بود.» نگاهش برای اولین بار خالی از غرور بود؛ انگار خودش هم از سالها پیش فقط یک مهره بوده است.
در همان لحظه، تصویر Player 01 روی مانیتورهای ساختمان ظاهر شد. مرد با لبخندی سرد گفت: «تبریک میگم، بازیکن شماره دو... بالاخره منو پیدا کردی.» صدایش آرام بود، اما قدرتی در آن بود که فضای سالن را سنگین میکرد.
جونگ کوک یک قدم جلو رفت. «همهی این سالها... چرا؟» مرد بدون هیچ احساسی جواب داد: «برای ساختن قویترین انسانها. شما دو نفر بهترین نتیجهی پروژهی من بودین.» آوا با خشم گفت: «ما انسان بودیم... نه آزمایش.»
Player 01 ارتباط را قطع کرد، اما قبل از خاموش شدن تصویر، مختصات آخرین مخفیگاهش روی صفحه نقش بست. جیمین با لبخند گفت: «پس بالاخره پیداش کردیم.» جونگ کوک اسلحهاش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. «این آخرین مأموریت ماست.»
همه آمادهی حرکت شدند. آوا لپتاپش را بست، اما قبل از اینکه از اتاق خارج شوند، جونگ کوک آرام مچ دست او را گرفت و به سمت خودش کشید . آوا برگشت و با تعجب نگاهش کردو در اغوشش فرو رفت . برای لحظهای، تمام شلوغی اطراف از بین رفت و فقط نگاههایشان باقی ماند.
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد و کمی فاصله گرفت و از بالابه آوا نگاه می کرد بعد از کمی مکث گفت: «اگه تا چند هفتهی پیش بود، شاید فقط به فکر تموم کردن مأموریت بودم... اما حالا یه دلیل دیگه هم برای برگشتن دارم.» آوا آرام لبخند زد و زمزمه کرد: «منم منتظر برگشتنت میمونم... هر بار.»
(این تیکه رو برین توی کامنت همین پست بخونین بیایین )
همان لحظه، پایین موقعی که جیمین داشت نقشه را برای نیرو های پشتیبان توضیح می داد و منتظر این بود که لحظات عشقولانه آوا و جونگ کوک به اتمام برس بیسیم جیمین به صدا درآمد. صدایی ناشناس فقط یک جمله گفت: «Player 01 منتظر شماست... اگر جرئت دارید، بیایید و این بازی را برای همیشه تمام کنید.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۳۱
فلش روی زمین افتاده بود. سکوت عجیبی سالن را فرا گرفته بود؛ حتی افراد مسلح هم برای چند ثانیه دست از تیراندازی کشیده بودند. جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را از کانگ تهجون بردارد، خم شد و فلش را برداشت. آوا بیدرنگ لپتاپش را باز کرد.
چند ثانیه بعد، صفحهی لپتاپ روشن شد و تنها یک پرونده روی آن دیده میشد. آوا روی آن کلیک کرد. رمز عبور لازم بود. او چند دستور پشت سر هم اجرا کرد و بالاخره قفل امنیتی شکست. تصویر مردی روی صفحه ظاهر شد؛ مردی با کت مشکی و همان انگشتر نقرهای که قبلاً دیده بودند.
جونگ کوک با ناباوری زیر لب گفت: «غیرممکنه...» مرد داخل تصویر، رئیس سابق مرکز امنیت سایبری بود؛ کسی که سالها قبل همه او را یک قهرمان میشناختند. همان کسی که آموزش اولیهی جونگ کوک را بر عهده داشت. او... Player 01 بود.( یعنی خیلی یک هویی گفت نه می خوام رئیس قدیمی سازمان سایبری رو بزارم پشماتون ریخت؟ )
کانگ تهجون آرام خندید و گفت: «دیدی؟ من فقط دستورها رو اجرا میکردم. مغز این بازی، همیشه یه نفر دیگه بود.» نگاهش برای اولین بار خالی از غرور بود؛ انگار خودش هم از سالها پیش فقط یک مهره بوده است.
در همان لحظه، تصویر Player 01 روی مانیتورهای ساختمان ظاهر شد. مرد با لبخندی سرد گفت: «تبریک میگم، بازیکن شماره دو... بالاخره منو پیدا کردی.» صدایش آرام بود، اما قدرتی در آن بود که فضای سالن را سنگین میکرد.
جونگ کوک یک قدم جلو رفت. «همهی این سالها... چرا؟» مرد بدون هیچ احساسی جواب داد: «برای ساختن قویترین انسانها. شما دو نفر بهترین نتیجهی پروژهی من بودین.» آوا با خشم گفت: «ما انسان بودیم... نه آزمایش.»
Player 01 ارتباط را قطع کرد، اما قبل از خاموش شدن تصویر، مختصات آخرین مخفیگاهش روی صفحه نقش بست. جیمین با لبخند گفت: «پس بالاخره پیداش کردیم.» جونگ کوک اسلحهاش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. «این آخرین مأموریت ماست.»
همه آمادهی حرکت شدند. آوا لپتاپش را بست، اما قبل از اینکه از اتاق خارج شوند، جونگ کوک آرام مچ دست او را گرفت و به سمت خودش کشید . آوا برگشت و با تعجب نگاهش کردو در اغوشش فرو رفت . برای لحظهای، تمام شلوغی اطراف از بین رفت و فقط نگاههایشان باقی ماند.
جونگ کوک لبخند کمرنگی زد و کمی فاصله گرفت و از بالابه آوا نگاه می کرد بعد از کمی مکث گفت: «اگه تا چند هفتهی پیش بود، شاید فقط به فکر تموم کردن مأموریت بودم... اما حالا یه دلیل دیگه هم برای برگشتن دارم.» آوا آرام لبخند زد و زمزمه کرد: «منم منتظر برگشتنت میمونم... هر بار.»
(این تیکه رو برین توی کامنت همین پست بخونین بیایین )
همان لحظه، پایین موقعی که جیمین داشت نقشه را برای نیرو های پشتیبان توضیح می داد و منتظر این بود که لحظات عشقولانه آوا و جونگ کوک به اتمام برس بیسیم جیمین به صدا درآمد. صدایی ناشناس فقط یک جمله گفت: «Player 01 منتظر شماست... اگر جرئت دارید، بیایید و این بازی را برای همیشه تمام کنید.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۵۱
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط