{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 15 | Queen of My Heart

Part 15 | Queen of My Heart

آخر هفته...

لیانا از هیجان، از صبح زود بیدار شده بود.

بعد از آماده شدن، از خانه بیرون آمد.

جونگ‌کوک طبق قرار، جلوی خانه منتظرش بود.

لیانا : «سلام.»

جونگ کوک : «سلام، آماده‌ای؟»

لیانا با لبخند گفت:

لیانا : «از دیشب آماده بودم!»

جونگ‌کوک خندید.

جونگ کوک : «پس بریم.»

وقتی به نمایشگاه ماشین‌های کلاسیک رسیدند، چشم‌های لیانا از ذوق برق زد.

ماشین‌های قدیمی، اسپرت و کلاسیک در کنار هم ردیف شده بودند.

لیانا با هیجان از این طرف به آن طرف می‌رفت و از هر ماشین عکس می‌گرفت.

لیانا : «وای... این یکی رو ببین!»

جونگ‌کوک با لبخند فقط تماشایش می‌کرد.

جونگ کوک : «تا حالا ندیده بودم کسی این‌قدر از دیدن ماشین خوشحال بشه.»

لیانا خندید.

لیانا : «اگه یه روز یکی از اینا مال خودم بشه، از خوشحالی گریه می‌کنم!»

جونگ کوک : «پس باید برای اون روز آماده باشم.»

لیانا با تعجب نگاهش کرد.

لیانا : «چرا؟»

جونگ کوک : «چون احتمالاً باید دستمال بیارم.»

هر دو با صدای بلند خندیدند.

بعد از چند ساعت گشتن، روی نیمکتی نشستند و بستنی خریدند.

لیانا در حالی که بستنی‌اش را می‌خورد، گفت:

لیانا : «ممنون که منو آوردی اینجا.»

جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.

جونگ کوک : «دیدن ذوق تو، ارزشش رو داشت.»

لیانا لبخند زد.

در همان لحظه، کمی از بستنی روی بینی‌اش ریخت.

جونگ‌کوک خنده‌اش گرفت.

جونگ کوک : «فکر کنم بستنی بیشتر از اینکه تو بخوریش، داره تو رو می‌خوره!»

لیانا با تعجب گفت:

لیانا : «چی؟!»

جونگ‌کوک دستمالی از جیبش درآورد و با اجازه‌ی لیانا، آرام بستنی را از روی بینی‌اش پاک کرد.

هر دو برای چند لحظه ساکت شدند.

لیانا از خجالت نگاهش را پایین انداخت.

جونگ‌کوک هم لبخند آرامی زد.

آن لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند...

اما هر دو می‌دانستند که احساسی فراتر از یک دوستی ساده، کم‌کم بینشان شکل گرفته است.
دیدگاه ها (۲)

Part 16 | Queen of My Heartبعد از نمایشگاه، جونگ‌کوک و لیانا...

جوجه کوچولوم فالو بشه 🐣✨ @mehrdrama

جوجه کوچولوم فالو بشه 🐣✨ @lavender_10

Part 7 | Queen of My Heartساعت هشت شب...شیفت لیانا بالاخره ت...

Part 12 | Queen of My Heartساعت ده صبح...لیانا چند دقیقه زود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط