{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁴⁷

" چندی بعد "

هر دو یک گوشه نشسته بودند و هیچ کدام حرق نمیزدند.
کمی بعد موبایل تهیونگ زنگ خورد.
جونگکوک که هیچ کاری برای انجام دادن نداشت تصمیم گرفت به مکالمه‌ی تهیونگ گوش دهد.
تهیونگ وقتی اسم طرف را دید چهره‌اش در هم رفت و بی میل پاسخ داد.

_ باز چیه؟!

...

_ چه حرفی میتونم با تو داشته باشم؟!

...

_ دعوت...اونم تو؟!
مسخره‌ست!

...

_ هیچ اعتمادی به تو نیست!
هر چیزی ازت بر میاد.

...

_ که چی بشه؟!
چرا باید بذارم ببینیش؟!

...

_ قبلا هم بهت گفتم!
هر غلطی دوست داری بکن!

و تماس را قطع کرد.
جونگکوک که تا آن لحظه فقط صدای تهیونگ را میشنید با کنجکاوی پرسید...

{ taehyung }

در سکوت نشسته بودیم و هیچ کدام حرفی نمیزدیم.
این سکوت همیشگی نبود.
چرا که موبایلم زنگ خورد و طبق معمول پدرم بود که قطعا میخواست کلکی سوار کند.
با اینکه میلی نداشتم ولی تصمیم گرفتم جواب بدهم.
تماس را وصل کردم و گفتم...

+ باز چیه؟!

_ باید حرف بزنیم!

+ من چه حرفی با تو میتونم داشته باشم!

_ گوش کن!
من این مدت خیلی باهات بد رفتار بودم.
میخوام جبران کنم.
به همراه پسره بیا همون جایی که خودت میدونی!

+ دعوت...اونم تو؟!
مسخره‌ست!

_ فقط میخوام بعد از مدت ها پسرم رو ببینم؟!

+ خودتم میدونی که داری دروغ میگی!
برو سر اصل مطلب!

_ فقط میخوام باهاش آشنا بشم!
چیه فکر میکنی میخوام باهاش چیکار کنم؟!

+ که چی بشه؟!
چرا باید بذارم ببینیش؟!

_ یا میای اینجا...
یا میارمت اینجا!
از من گفتن بود.

+ قبلا هم بهت گفتم!
هر غلطی میخوای بکنی بکن!

بیشتر از این حوصله نداشتم که گوشم را با صدای آن آدم لعنتی آزار بدم.
جونگکوک با تعجب به من زل زده بود.
خب حق هم داشت.
آخر کدام پدر و پسری اینگونه رابطه ای داشتند؟!
البته او که نمیدانست با چه کسی حرف میزنم.
انتظار داشتم که بپرسد...

_ کی بود؟!

+ پدرم.

_ چی میگفت؟!

+ اراجیف.
میگه که میخواد همراه تو بریم پیشش!

_ تو چی گفتی؟!

+ معلومه که رد کردم.
بعدشم تهدید کرد که خودش مجبورمون میکنه بیایم.

_ خب لعنتی شاید مشکلی نداره!

پوزخندی به خوش خیال بودن جونگکوک زدم.
آن آدم عوضی تر از این حرف ها بود.

+ تو اونو نمیشناسی جونگکوک!
اون هیچوقت با من کنار نیومد!

_ منظورت از اینکه مجبورمون میکنه چیه؟!

+ یا آدم میفرسته دنبالمون...
یا قلبمونو هدف میگیره!

از نگاه جونگکوک معلوم بود که ترسیده است.
این چیز ها برای من عادی بود‌.
بار ها با او جر و بحث داشتم.
ولی گناه این فرشته‌ی بی‌گناه چه بود که باید پدر مرا تحمل میکرد؟!

ادامه دارد...

¹⁸ لایک
دیدگاه ها (۶)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁸_ چرا انقدر داری ر...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁹" چندی بعد "_ عذر ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁶جونگکوک سرش را بال...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁵صبح روز بعد جونگکو...

*نام فیک:«دیـداریـــی عجیب»(پارت:۱۱)------------------------...

گل خونی پارت 32 + تو همینجا بمون من برم وقت بگیرم بیام که بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط