" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁴⁵
صبح روز بعد جونگکوک اول از تهیونگ چشمهایش را باز کرد.
صورت تهیونگ در نزدیکی صورتش بود.
هنوز دستش دور کمر جونگکوک حلقه شده بود.
جونگکوک به سختی گره دست های تهیونگ را از دورش باز کرد.
روی تخت نیمخیز شد.
با یاد آوری دیشب لب پایینش را گاز گرفت.
دستی لای موهایش کشید و از روی تخت بلند شد.
موبایلش را برداشت و به ساعت نگاهی انداخت.
ساعت ⁴⁵ : ¹⁰ را نشان میداد.
رفت جلوی آینه قدی اتاقش ایستاد.
اول از همه چشمش سر خورد سمت لبانش.
پف کرده بودند و سرخ شده بودند.
رویش را برگرداند و به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگی که غافل از همچی در سرزمین رویا هایش سیر میکرد.
موبایلش را برداشت و لحظه را ثبت کرد.
به عکس نگاهی انداخت و خندهای به بامزگی تهیونگ در آن حالت کرد.
موهایش را شانه زد و پشت سرش بست.
بعد از مسواک زدن وارد آشپزخانه شد.
میخواست برای صبحانه پنکیک بپزد و با شیر سرو کند.
شروع کرد به آماده کردن مایع پنکیک و ریخت آن در ماهیتابه.
رو به روی گاز ایستاده بود و با خود آهنگی زمزمه میکرد.
آن طرف تر در اتاق تهیونگ از بوی خوب پنکیک ها بیدار شده بود.
کمی چشم هایش را مالید.
روی تخت نیمخیز شد و موهایش را مرتب کرد.
کش و قوسی به بدنش داد و از جایش بلند شد.
به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
با دیدن جونگکوک که داشت آشپزی میکرد به سمتش رفت.
از پشت بغلش کرد و سرش را روی شانهی جونگکوک گذاشت.
جونگکوک کمی جا خورد ولی بعد که فهمید تهیونگ است آرام گرفت.
+ خوب خوابیدی؟!
_ هوم.
+ گشنته؟!
_ هوم.
+ الان تموم میشه.
تهیونگ چیزی نگفت تنها بوسهای روی گردن جونگکوک زد و رفت تا دست و رویش را بشوید.
کمی بعد جونگکوک ظرف پنکیک ها ، کاسهی عسل ، دو بشقاب ، چاقو و چنگال و دو لیوان شیر را روی میز گذاشت.
تهیونگ آمد و باهم شروع کردند.
تا اتمام این وعده هیچ چیزی نمیگفتند.
مثل اینکه خیلی گرسنه باشند.
بعد از اتمام غذا جونگکوک به کمک تهیونگ میز را جمع کردند و ظرف ها را شستند.
تهیونگ روی صندلی یکی لز میز ها نشست و سرگرم موبایلش شد.
همزمان گفت...
_ ممنون بابت صبحانه.
+ خواهش.
تا چند دقیقه هیچ کدام چیزی نگفتند.
انگار که هر دو دنبال کلمه میگشتند.
کمی بعد تهیونگ گفت...
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁴⁵
صبح روز بعد جونگکوک اول از تهیونگ چشمهایش را باز کرد.
صورت تهیونگ در نزدیکی صورتش بود.
هنوز دستش دور کمر جونگکوک حلقه شده بود.
جونگکوک به سختی گره دست های تهیونگ را از دورش باز کرد.
روی تخت نیمخیز شد.
با یاد آوری دیشب لب پایینش را گاز گرفت.
دستی لای موهایش کشید و از روی تخت بلند شد.
موبایلش را برداشت و به ساعت نگاهی انداخت.
ساعت ⁴⁵ : ¹⁰ را نشان میداد.
رفت جلوی آینه قدی اتاقش ایستاد.
اول از همه چشمش سر خورد سمت لبانش.
پف کرده بودند و سرخ شده بودند.
رویش را برگرداند و به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگی که غافل از همچی در سرزمین رویا هایش سیر میکرد.
موبایلش را برداشت و لحظه را ثبت کرد.
به عکس نگاهی انداخت و خندهای به بامزگی تهیونگ در آن حالت کرد.
موهایش را شانه زد و پشت سرش بست.
بعد از مسواک زدن وارد آشپزخانه شد.
میخواست برای صبحانه پنکیک بپزد و با شیر سرو کند.
شروع کرد به آماده کردن مایع پنکیک و ریخت آن در ماهیتابه.
رو به روی گاز ایستاده بود و با خود آهنگی زمزمه میکرد.
آن طرف تر در اتاق تهیونگ از بوی خوب پنکیک ها بیدار شده بود.
کمی چشم هایش را مالید.
روی تخت نیمخیز شد و موهایش را مرتب کرد.
کش و قوسی به بدنش داد و از جایش بلند شد.
به سمت آشپزخانه حرکت کرد.
با دیدن جونگکوک که داشت آشپزی میکرد به سمتش رفت.
از پشت بغلش کرد و سرش را روی شانهی جونگکوک گذاشت.
جونگکوک کمی جا خورد ولی بعد که فهمید تهیونگ است آرام گرفت.
+ خوب خوابیدی؟!
_ هوم.
+ گشنته؟!
_ هوم.
+ الان تموم میشه.
تهیونگ چیزی نگفت تنها بوسهای روی گردن جونگکوک زد و رفت تا دست و رویش را بشوید.
کمی بعد جونگکوک ظرف پنکیک ها ، کاسهی عسل ، دو بشقاب ، چاقو و چنگال و دو لیوان شیر را روی میز گذاشت.
تهیونگ آمد و باهم شروع کردند.
تا اتمام این وعده هیچ چیزی نمیگفتند.
مثل اینکه خیلی گرسنه باشند.
بعد از اتمام غذا جونگکوک به کمک تهیونگ میز را جمع کردند و ظرف ها را شستند.
تهیونگ روی صندلی یکی لز میز ها نشست و سرگرم موبایلش شد.
همزمان گفت...
_ ممنون بابت صبحانه.
+ خواهش.
تا چند دقیقه هیچ کدام چیزی نگفتند.
انگار که هر دو دنبال کلمه میگشتند.
کمی بعد تهیونگ گفت...
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۱.۸k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط