پارت اول | شروع یک عشق ممنوع
پارت اول | شروع یک عشق ممنوع
نور طلایی غروب از پنجرهی اتاق روی کتابهای باز رزا افتاده بود.
او با بیحوصلگی مدادش را روی دفتر میچرخاند، اما حتی یک کلمه هم از درسها را نمیفهمید.
صدای ویلیام از پایین خانه بلند شد.
«رزا! زود بیا پایین، مهمون داریم!»
رزا با اخم آرامی از روی تخت بلند شد.
ـ «اومدم...»
موهای بلندش را مرتب کرد و از پلهها پایین رفت.
هنوز به آخرین پله نرسیده بود که صدای خندهی آشنایی را شنید.
همان صدایی که سالها بود با شنیدنش، قلبش بیاختیار تندتر میزد.
نگاهش آرام به سمت مبل چرخید...
تهیونگ.
با همان لبخند همیشگی، کنار ویلیام نشسته بود و دربارهی خاطرات قدیمیشان حرف میزد.
رزا برای چند ثانیه همانجا خشکش زد.
چند ماه بود که تهیونگ را ندیده بود، اما انگار هیچچیز تغییر نکرده بود؛ هنوز همان نگاه آرام، همان لبخند دلنشین و همان حضوری که باعث میشد دنیا برایش ساکت شود.
ویلیام با دیدن خواهرش گفت:
ـ «بالاخره اومدی! بیا سلام کن.»
رزا لبخند کوچکی زد.
ـ «سلام.»
تهیونگ از جایش بلند شد و با لبخند گفت:
ـ «سلام، رزا... خیلی بزرگ شدی. آخرین باری که دیدمت هنوز ازم قدت کوتاهتر بود.»
رزا خندید.
ـ «الانم کوتاهترم.»
تهیونگ دستش را روی سر او گذاشت و موهایش را به هم ریخت.
ـ «هنوز همون دختر شیطونی.»
رزا لبخند زد...
اما ته دلش چیزی شکست.
دختر.
فقط یک دختر.
نه کسی که سالها بیصدا دوستش داشته بود.
نه دختری که هر بار آمدن تهیونگ را بهانهای برای خوشحال شدن میدانست.
فقط...
خواهرِ بهترین دوستش.
چند دقیقه بعد، ویلیام برای آوردن نوشیدنی به آشپزخانه رفت.
خانه برای لحظهای در سکوت فرو رفت.
تهیونگ نگاهی به رزا انداخت و گفت:
ـ «امسال سال آخرته، نه؟»
ـ «آره...»
ـ «پس باید حسابی درس بخونی. نمیخوام بعداً ویلیام از دستم ناراحت بشه که حواسم به خواهرش نبوده.»
رزا لبخند تلخی زد.
باز هم...
همهچیز به ویلیام ختم میشد.
برای تهیونگ، او فقط خواهرِ بهترین دوستش بود.
اما برای رزا...
تهیونگ، اولین و تنها عشقی بود که هیچوقت جرئت نکرده بود اسمش را به زبان بیاورد.
او نگاهش را از تهیونگ گرفت و در دل زمزمه کرد:
«شاید وقتش رسیده فراموشت کنم...»
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند که همین تصمیم، قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
پآیان پارت اول...💍🤍
نور طلایی غروب از پنجرهی اتاق روی کتابهای باز رزا افتاده بود.
او با بیحوصلگی مدادش را روی دفتر میچرخاند، اما حتی یک کلمه هم از درسها را نمیفهمید.
صدای ویلیام از پایین خانه بلند شد.
«رزا! زود بیا پایین، مهمون داریم!»
رزا با اخم آرامی از روی تخت بلند شد.
ـ «اومدم...»
موهای بلندش را مرتب کرد و از پلهها پایین رفت.
هنوز به آخرین پله نرسیده بود که صدای خندهی آشنایی را شنید.
همان صدایی که سالها بود با شنیدنش، قلبش بیاختیار تندتر میزد.
نگاهش آرام به سمت مبل چرخید...
تهیونگ.
با همان لبخند همیشگی، کنار ویلیام نشسته بود و دربارهی خاطرات قدیمیشان حرف میزد.
رزا برای چند ثانیه همانجا خشکش زد.
چند ماه بود که تهیونگ را ندیده بود، اما انگار هیچچیز تغییر نکرده بود؛ هنوز همان نگاه آرام، همان لبخند دلنشین و همان حضوری که باعث میشد دنیا برایش ساکت شود.
ویلیام با دیدن خواهرش گفت:
ـ «بالاخره اومدی! بیا سلام کن.»
رزا لبخند کوچکی زد.
ـ «سلام.»
تهیونگ از جایش بلند شد و با لبخند گفت:
ـ «سلام، رزا... خیلی بزرگ شدی. آخرین باری که دیدمت هنوز ازم قدت کوتاهتر بود.»
رزا خندید.
ـ «الانم کوتاهترم.»
تهیونگ دستش را روی سر او گذاشت و موهایش را به هم ریخت.
ـ «هنوز همون دختر شیطونی.»
رزا لبخند زد...
اما ته دلش چیزی شکست.
دختر.
فقط یک دختر.
نه کسی که سالها بیصدا دوستش داشته بود.
نه دختری که هر بار آمدن تهیونگ را بهانهای برای خوشحال شدن میدانست.
فقط...
خواهرِ بهترین دوستش.
چند دقیقه بعد، ویلیام برای آوردن نوشیدنی به آشپزخانه رفت.
خانه برای لحظهای در سکوت فرو رفت.
تهیونگ نگاهی به رزا انداخت و گفت:
ـ «امسال سال آخرته، نه؟»
ـ «آره...»
ـ «پس باید حسابی درس بخونی. نمیخوام بعداً ویلیام از دستم ناراحت بشه که حواسم به خواهرش نبوده.»
رزا لبخند تلخی زد.
باز هم...
همهچیز به ویلیام ختم میشد.
برای تهیونگ، او فقط خواهرِ بهترین دوستش بود.
اما برای رزا...
تهیونگ، اولین و تنها عشقی بود که هیچوقت جرئت نکرده بود اسمش را به زبان بیاورد.
او نگاهش را از تهیونگ گرفت و در دل زمزمه کرد:
«شاید وقتش رسیده فراموشت کنم...»
اما هیچکدام از آن دو نمیدانستند که همین تصمیم، قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد...
پآیان پارت اول...💍🤍
- ۲۸۴
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط