پارت سوم | احساسی که نباید به وجود میآمد
پارت سوم | احساسی که نباید به وجود میآمد
سه روز از شروع دانشگاه گذشته بود.
رزا کمکم با محیط جدید و همکلاسیهایش آشنا شده بود و بیش از همه، با آریان.
آنها بیشتر وقتهای بین کلاسها با هم حرف میزدند؛ دربارهی درس، فیلم، موسیقی و حتی شوخیهای سادهای که باعث خندهی هر دو میشد.
آن عصر، ویلیام و تهیونگ برای خوردن شام دوباره به خانهی رزا آمده بودند.
بوی غذای تازه تمام خانه را پر کرده بود.
ویلیام و پدر رزا مشغول صحبت بودند که گوشی رزا روی میز لرزید.
صفحهی گوشی روشن شد.
آریان: «امتحان فردا رو خوندی؟ اگه خواستی بعد از شام با هم مرور کنیم. 😊»
رزا لبخند کوچکی زد.
همان لحظه، تهیونگ که اتفاقی نگاهش به صفحهی گوشی افتاده بود، پرسید:
ـ «کی بود؟»
رزا بدون اینکه به چیزی فکر کند، جواب داد:
ـ «همکلاسیم... آریان.»
تهیونگ فقط سری تکان داد، اما دیگر اشتهای قبل را نداشت.
چند دقیقه بعد، رزا از سر میز بلند شد تا برای تماس با آریان به حیاط برود.
صدای خندهی آرامش از پشت پنجره شنیده میشد.
تهیونگ بیاختیار نگاهش را به سمت حیاط چرخاند.
ویلیام با خنده گفت:
ـ «فکر کنم خواهرم بالاخره دوستای خوبی پیدا کرده.»
تهیونگ قاشق را آرام روی بشقاب گذاشت.
ـ «آره... معلومه.»
اما لحنش آنقدر سرد بود که حتی خودش هم تعجب کرد.
وقتی رزا به داخل برگشت، تهیونگ آمادهی رفتن بود.
ـ «ما دیگه میریم.»
رزا لبخند زد.
ـ «شب بخیر.»
ـ «شب بخیر.»
نگاهشان فقط چند ثانیه در هم گره خورد.
تهیونگ خیلی زود نگاهش را دزدید و از خانه بیرون رفت.
داخل ماشین...
ویلیام که متوجه سکوت غیرعادی دوستش شده بود، پرسید:
ـ «ته، حالت خوبه؟»
تهیونگ چند لحظه به جاده خیره ماند.
ـ «آره... فقط یکم خستهام.»
اما خودش هم میدانست خسته نبود.
چیزی در قلبش آرامش همیشگیاش را به هم زده بود.
حسی که هر بار رزا را کنار پسر دیگری میدید، محکمتر میشد...
و او هنوز حاضر نبود قبول کند که اسم آن حس...
حسادت است.
پآیآن پارت سوم...💍🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : (برای هر سه پارت 💍🤍)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟛𝟘࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟚𝟠࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟙𝟙࿐
سه روز از شروع دانشگاه گذشته بود.
رزا کمکم با محیط جدید و همکلاسیهایش آشنا شده بود و بیش از همه، با آریان.
آنها بیشتر وقتهای بین کلاسها با هم حرف میزدند؛ دربارهی درس، فیلم، موسیقی و حتی شوخیهای سادهای که باعث خندهی هر دو میشد.
آن عصر، ویلیام و تهیونگ برای خوردن شام دوباره به خانهی رزا آمده بودند.
بوی غذای تازه تمام خانه را پر کرده بود.
ویلیام و پدر رزا مشغول صحبت بودند که گوشی رزا روی میز لرزید.
صفحهی گوشی روشن شد.
آریان: «امتحان فردا رو خوندی؟ اگه خواستی بعد از شام با هم مرور کنیم. 😊»
رزا لبخند کوچکی زد.
همان لحظه، تهیونگ که اتفاقی نگاهش به صفحهی گوشی افتاده بود، پرسید:
ـ «کی بود؟»
رزا بدون اینکه به چیزی فکر کند، جواب داد:
ـ «همکلاسیم... آریان.»
تهیونگ فقط سری تکان داد، اما دیگر اشتهای قبل را نداشت.
چند دقیقه بعد، رزا از سر میز بلند شد تا برای تماس با آریان به حیاط برود.
صدای خندهی آرامش از پشت پنجره شنیده میشد.
تهیونگ بیاختیار نگاهش را به سمت حیاط چرخاند.
ویلیام با خنده گفت:
ـ «فکر کنم خواهرم بالاخره دوستای خوبی پیدا کرده.»
تهیونگ قاشق را آرام روی بشقاب گذاشت.
ـ «آره... معلومه.»
اما لحنش آنقدر سرد بود که حتی خودش هم تعجب کرد.
وقتی رزا به داخل برگشت، تهیونگ آمادهی رفتن بود.
ـ «ما دیگه میریم.»
رزا لبخند زد.
ـ «شب بخیر.»
ـ «شب بخیر.»
نگاهشان فقط چند ثانیه در هم گره خورد.
تهیونگ خیلی زود نگاهش را دزدید و از خانه بیرون رفت.
داخل ماشین...
ویلیام که متوجه سکوت غیرعادی دوستش شده بود، پرسید:
ـ «ته، حالت خوبه؟»
تهیونگ چند لحظه به جاده خیره ماند.
ـ «آره... فقط یکم خستهام.»
اما خودش هم میدانست خسته نبود.
چیزی در قلبش آرامش همیشگیاش را به هم زده بود.
حسی که هر بار رزا را کنار پسر دیگری میدید، محکمتر میشد...
و او هنوز حاضر نبود قبول کند که اسم آن حس...
حسادت است.
پآیآن پارت سوم...💍🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : (برای هر سه پارت 💍🤍)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟛𝟘࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟚𝟠࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟙𝟙࿐
- ۷۵۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط