پارت پنجم | اولین قرار
پارت پنجم | اولین قرار
جمعه عصر...
هوای سئول خنک و دلنشین بود.
رزا جلوی آینه ایستاده بود و برای آخرین بار ظاهرش را نگاه کرد.
یک پیراهن کوتاه سفید با کت جین آبی روشن، کتانیهای سفید و موهای بلند قهوهایاش که آزاد روی شانههایش ریخته بود.
نفس عمیقی کشید.
«فقط یه قهوهست... چرا اینقدر استرس دارم؟»
گوشیاش لرزید.
آریان: «من رسیدم. هر وقت اومدی خبرم کن. 😊»
رزا کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
کافه، آرام و دنج بود.
آریان با دیدن رزا از جایش بلند شد.
ـ «وای... خیلی خوش اومدی.»
رزا لبخند زد.
ـ «ببخشید منتظر موندی؟»
ـ «نه، تازه رسیدم.»
آنها کنار پنجره نشستند و بعد از سفارش قهوه، دربارهی دانشگاه و کلاسها صحبت کردند.
هر دو بیاختیار میخندیدند و زمان خیلی زود میگذشت.
در همین لحظه، زنگ بالای درِ کافه به صدا درآمد.
رزا ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
قلبش برای لحظهای ایستاد.
تهیونگ...
همراه ویلیام وارد کافه شده بود.
ظاهراً قرار بود آنها هم بعد از تمرین بسکتبال، قهوهای بنوشند.
ویلیام با دیدن خواهرش با خوشحالی دست تکان داد.
ـ «رزا ! اینجایی؟»
رزا لبخند زد.
ـ «آره.»
ویلیام و تهیونگ به سمت میز آنها آمدند.
ـ «سلام.»
آریان از جایش بلند شد.
ـ «سلام.»
رزا گفت:
ـ «آریان، ایشون برادرم ویلیامن... و اینم بهترین دوستش، تهیونگ.»
آریان با احترام دستش را جلو برد.
ـ «خوشبختم.»
تهیونگ بعد از چند ثانیه مکث، با او دست داد.
ـ «منم همینطور.»
لبخند روی لبهایش بود...
اما نگاهش کاملاً سرد شده بود.
ویلیام رو به رزا گفت:
ـ «مزاحمتون نمیشیم. ما اون میز میشینیم.»
ـ «باشه.»
دو نفر از آنها فاصله گرفتند و روی میز کناری نشستند.
تهیونگ بیاختیار هر چند دقیقه یکبار نگاهش به سمت رزا میرفت.
آریان چیزی میگفت و رزا با خنده جوابش را میداد.
دیدن آن لبخندها، بدون اینکه خودش بخواهد، دلش را به هم میریخت.
ویلیام که متوجه سکوت دوستش شده بود، با خنده گفت:
ـ «ته... قهوهت سرد شد.»
تهیونگ از فکرش بیرون آمد.
ـ «هان؟... آره.»
اما دیگر حتی طعم قهوه را هم حس نمیکرد.
تمام حواسش پیش دختری بود که چند متر آنطرفتر نشسته بود.
دختری که همیشه فکر میکرد فقط خواهر بهترین دوستش است...
اما حالا، هر بار که او را کنار پسر دیگری میدید، چیزی در قلبش آرام و بیصدا میشکست.
پآیان پارت پنجم...🤍💍
جمعه عصر...
هوای سئول خنک و دلنشین بود.
رزا جلوی آینه ایستاده بود و برای آخرین بار ظاهرش را نگاه کرد.
یک پیراهن کوتاه سفید با کت جین آبی روشن، کتانیهای سفید و موهای بلند قهوهایاش که آزاد روی شانههایش ریخته بود.
نفس عمیقی کشید.
«فقط یه قهوهست... چرا اینقدر استرس دارم؟»
گوشیاش لرزید.
آریان: «من رسیدم. هر وقت اومدی خبرم کن. 😊»
رزا کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
کافه، آرام و دنج بود.
آریان با دیدن رزا از جایش بلند شد.
ـ «وای... خیلی خوش اومدی.»
رزا لبخند زد.
ـ «ببخشید منتظر موندی؟»
ـ «نه، تازه رسیدم.»
آنها کنار پنجره نشستند و بعد از سفارش قهوه، دربارهی دانشگاه و کلاسها صحبت کردند.
هر دو بیاختیار میخندیدند و زمان خیلی زود میگذشت.
در همین لحظه، زنگ بالای درِ کافه به صدا درآمد.
رزا ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
قلبش برای لحظهای ایستاد.
تهیونگ...
همراه ویلیام وارد کافه شده بود.
ظاهراً قرار بود آنها هم بعد از تمرین بسکتبال، قهوهای بنوشند.
ویلیام با دیدن خواهرش با خوشحالی دست تکان داد.
ـ «رزا ! اینجایی؟»
رزا لبخند زد.
ـ «آره.»
ویلیام و تهیونگ به سمت میز آنها آمدند.
ـ «سلام.»
آریان از جایش بلند شد.
ـ «سلام.»
رزا گفت:
ـ «آریان، ایشون برادرم ویلیامن... و اینم بهترین دوستش، تهیونگ.»
آریان با احترام دستش را جلو برد.
ـ «خوشبختم.»
تهیونگ بعد از چند ثانیه مکث، با او دست داد.
ـ «منم همینطور.»
لبخند روی لبهایش بود...
اما نگاهش کاملاً سرد شده بود.
ویلیام رو به رزا گفت:
ـ «مزاحمتون نمیشیم. ما اون میز میشینیم.»
ـ «باشه.»
دو نفر از آنها فاصله گرفتند و روی میز کناری نشستند.
تهیونگ بیاختیار هر چند دقیقه یکبار نگاهش به سمت رزا میرفت.
آریان چیزی میگفت و رزا با خنده جوابش را میداد.
دیدن آن لبخندها، بدون اینکه خودش بخواهد، دلش را به هم میریخت.
ویلیام که متوجه سکوت دوستش شده بود، با خنده گفت:
ـ «ته... قهوهت سرد شد.»
تهیونگ از فکرش بیرون آمد.
ـ «هان؟... آره.»
اما دیگر حتی طعم قهوه را هم حس نمیکرد.
تمام حواسش پیش دختری بود که چند متر آنطرفتر نشسته بود.
دختری که همیشه فکر میکرد فقط خواهر بهترین دوستش است...
اما حالا، هر بار که او را کنار پسر دیگری میدید، چیزی در قلبش آرام و بیصدا میشکست.
پآیان پارت پنجم...🤍💍
- ۳۱۶
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط