فیک از جونگکوک:زیرزمین
فیک از جونگکوک:زیرزمین
part¹⁶
ویو ا.ت
با چیزی که دیدم هنگ کرده بود
عکس اسم وسن همه ای اونایی که تا حالا گم شده بودن اونجا بود
حتی عکس
نامرا،اینها و جوکیونگ هم اون جا بود
یعنی تمام کسایی که تاحالا گم شده بودن
اینجا توی زیرزمین خونه ای ما گشته شده
بوده بعد چشمم به قفسه ای بزرگ کنار زیر زمین افتاد داشتم گریه ها مو پاک کردم بعد با ترس رفتم سمت قفسه
توی قفسه تاریک بود بخاطر همین نمی تونستم چیزی ببینم
رفتم نزدیک تر باور نمیشه که نامرا،اینها،جوکیونگ با چند نفره دیگه اونجا بودن
نامرا،اینها، جوکیونگ داشتن با تعجب بهم نگاه میکردند
ازم پرسیدن
=ا.ت؟تو اینجا چیکار میکنی؟
+من... توی این خونه زندگی میکنم
×چییییی؟
÷چی داری میگی؟هااا؟
+من... هیچ وقت ناپدریم بهم اجازه نمی داد که بیام زیرزمین تا صدای کمک شنیدم آمدم (لُکنَک حرف میزنه)
×الان خونس؟
+نه
÷ا.ت بیا کمکمون کن ما نمی خوای اینحا ببیریم
=ا.ت لطفا
(بقیه بچه های اونجا توی قفس همه دارن از کمک میخوان)
+ساکت باشید یه وقت میاد
+باشه میارمتون بیرون نگران نباشد
(در قفس رو باز میکنه و میره یه چاقو میاره تا دستشون که با طناب بسته باز کنه)
ویو ا.ت
دست همشون رو باز کردم فقط یه پسر دیگه منده بود رفتم سمتش که دیم دارم هی نگام میکنه دستش رو باز کرد هنوزم داشت نگام میکرد که ازم پرسید
_چرا داری کمکمون میکنی؟تو با اون هم دستی
(اره پسره که دستش رو باز کرده جونگکوک بوده و اون موقع اونم۱۴ سالش بوده هم سن ا.ت)
+کمکتون میکنم چون من آدمکش نیستم
(جونگکوک دیگه هیچی نمیگه)
+ببینید باید بیاد دنبالم تا بتونید تا قبل از اینکه بیاد برین
=پس تو چی؟
×اره تو نمیای؟
÷یه وقت بلای سرت نیاره؟
+نه من نمیام شما نگران من نباشید من چیزیم نمیشه فقط باید برید
ویو ا.ت
داشتیم از پله بالا میرفتیم وقتی همه آمدن از زیرزمین بیرون در زیرزمین رو فقط کردم ک از خونه همه آمدن بیرون منم بهشون گفتم که
+باید از اینجا برید فقط تا میتونید بدوید تا شهر پیاده ۳۹ دیقه راه ست پس اگه بدوید زود تر میرسید
=باشه
×ا.ت مراقب خودت باش
+باشه هستم شما برید
(همشون رفتم و ا.ت رفت تو و کلید رو همون جایی که بود گذاشت سر جاش بعد رفت پایین و معمولی رفت کرد اینگار هیچی نشده اما هنوز توی شک بود بعد از یه ۴۵ دیقه ناپدریش میاد)
part¹⁶
ویو ا.ت
با چیزی که دیدم هنگ کرده بود
عکس اسم وسن همه ای اونایی که تا حالا گم شده بودن اونجا بود
حتی عکس
نامرا،اینها و جوکیونگ هم اون جا بود
یعنی تمام کسایی که تاحالا گم شده بودن
اینجا توی زیرزمین خونه ای ما گشته شده
بوده بعد چشمم به قفسه ای بزرگ کنار زیر زمین افتاد داشتم گریه ها مو پاک کردم بعد با ترس رفتم سمت قفسه
توی قفسه تاریک بود بخاطر همین نمی تونستم چیزی ببینم
رفتم نزدیک تر باور نمیشه که نامرا،اینها،جوکیونگ با چند نفره دیگه اونجا بودن
نامرا،اینها، جوکیونگ داشتن با تعجب بهم نگاه میکردند
ازم پرسیدن
=ا.ت؟تو اینجا چیکار میکنی؟
+من... توی این خونه زندگی میکنم
×چییییی؟
÷چی داری میگی؟هااا؟
+من... هیچ وقت ناپدریم بهم اجازه نمی داد که بیام زیرزمین تا صدای کمک شنیدم آمدم (لُکنَک حرف میزنه)
×الان خونس؟
+نه
÷ا.ت بیا کمکمون کن ما نمی خوای اینحا ببیریم
=ا.ت لطفا
(بقیه بچه های اونجا توی قفس همه دارن از کمک میخوان)
+ساکت باشید یه وقت میاد
+باشه میارمتون بیرون نگران نباشد
(در قفس رو باز میکنه و میره یه چاقو میاره تا دستشون که با طناب بسته باز کنه)
ویو ا.ت
دست همشون رو باز کردم فقط یه پسر دیگه منده بود رفتم سمتش که دیم دارم هی نگام میکنه دستش رو باز کرد هنوزم داشت نگام میکرد که ازم پرسید
_چرا داری کمکمون میکنی؟تو با اون هم دستی
(اره پسره که دستش رو باز کرده جونگکوک بوده و اون موقع اونم۱۴ سالش بوده هم سن ا.ت)
+کمکتون میکنم چون من آدمکش نیستم
(جونگکوک دیگه هیچی نمیگه)
+ببینید باید بیاد دنبالم تا بتونید تا قبل از اینکه بیاد برین
=پس تو چی؟
×اره تو نمیای؟
÷یه وقت بلای سرت نیاره؟
+نه من نمیام شما نگران من نباشید من چیزیم نمیشه فقط باید برید
ویو ا.ت
داشتیم از پله بالا میرفتیم وقتی همه آمدن از زیرزمین بیرون در زیرزمین رو فقط کردم ک از خونه همه آمدن بیرون منم بهشون گفتم که
+باید از اینجا برید فقط تا میتونید بدوید تا شهر پیاده ۳۹ دیقه راه ست پس اگه بدوید زود تر میرسید
=باشه
×ا.ت مراقب خودت باش
+باشه هستم شما برید
(همشون رفتم و ا.ت رفت تو و کلید رو همون جایی که بود گذاشت سر جاش بعد رفت پایین و معمولی رفت کرد اینگار هیچی نشده اما هنوز توی شک بود بعد از یه ۴۵ دیقه ناپدریش میاد)
- ۶.۷k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط