My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:²¹
هیونا: هنوز یکم کار مونده انجام بدم میخوابم
جونگکوک: نظرت چیه تا وقتی کارت تموم بشه ما اینجا بمونیم بعدش شاید یم راضی شد برگرده خونه
هیونا: فکر خوبیه اینجوری منم خوابم نمیبرد (لبخند)
هیرونا روی میز نشسته بود و سرش تو برگه ها بود و کار میکرد جونگکوک هم با بم روی مبل نشسته بودن و سرگرم گوشی بودن دیر وقت شده بود جونگکوک نگاهی به هیونا کرد
جونگکوک: هیونا
هیونا: بله
جونگکوک: دیگه بسه دیر وقت شده
هیونا: نه هنوز مونده الان زود تمومش میکنم
جونگکوک: آخه خسته ای معلومه
هیونا سال نشست و لبخند زد
هیونا: نه خیرم من هنوز کلی انرژی دارم
دوباره هیونا شروع به کار کرد جونگکوک دیگه روی مبل داشت خوابش میبرد روش رو برگردوند و دید هیونا سرش روی میزه و خوابیده خودکار هنوز توی دستش بود جونگکوک بلند شد و سمتش رفت
جونگکوک: دخترهی احمق
هیونا رو راحت براید بغل کرد و برد توی اتاق در رو باز کرد و هیونا رو روی تخت گذاشت پتو رو روش کشید و از فاصله خیلی نزدیک نگاهش کرد
جونگکوک: چرا نمیشه دوستت داشته باشم؟
خیلی آروم بوسه ای روی لب هاش گذاشت و کنارش روی تخت بغلش کرد و خوابید
جونگکوک: شبت بخیر
فردا صبح هیونا آروم بیدار شد به ساعت نگاه کرد ساعت ۶:۴۰ دقیقه بود سریع بلند شد و رفت بیرون جونگکوک داشت صبحانه آماده میکرد
هیونا: چرا بیدارم نکردی؟ دیر شده
جونگکوک: دیشب دیر خوابیدی یکم خواب هم برات خوبه
هیونا: اخه...
جونگکوک: همه چیزا آمادست لباست اتو شده و مرتب کیفت آمادست و برگه ها مرتب شده صبحانه هم آمادست
هیونا با شنیدن همه چیز و دیدن همه چیز که آمادست لبخند زد
هیونا: ممنون سریع یه دوش میگیرم میام
جونگکوک: زود بیا
هیونا: باشه
چند دقیقه گذشت جونگکوک میز رو چید و به بم غذا میداد هیونا از اتاق اومد بیرون تیشرت سفید تنش بود و به شلوار بلند کرمی و مو هایش هم به حوله بود
هیونا: نمیدونم اگر نمیدونم چی میشد
هیونا نشست و با عجله شروع به خوردن کرد
جونگکوک: باشه باشه عجله نکن هنوز وقت هست
هیونا: باید مو هام هم خشک کنم
گوشی هیونا زنگ خورد و اسم مینسو روی صفحه روشن شد جونگکوک با اخم به گوشی نگاه کرد و گوشی رو برد داد به هیونا هیونا لبخند زد
هیونا: صبح بخیر
مینسو: صبح بخیر خواستم بگم لازم نیست از امروز با اتوبوس بری میام دنبالت
هیونا: ممنون ممنون امروز یکم دیرمم شده
مینسو: اشکالی نداره عجله نکن
هیونا: باشه ممنون
و گوشی رو قطع کردن هیونا به جونگکوک نگاه کرد که جونگکوک با چشم های ترسناکی به هیونا نگاه میکرد
هیونا: جونگکوک؟
جونگکوک:...
هیونا: چیزی شده؟
جون نفسی بیرون دارد و نشست روبروی هیونا
جونگکوک: تو و اون مرده رابطه ای دارید
سعی کرد چیزی نشون نده
هیونا: نه نه اون فقط یه دوست خیلی خوبه همین بعدشم من کلی کار ریخته سرم وقت این کار ها رو ندارم
⊂(◉‿◉)つ
خدمت خوشگلای پیج💋🌹❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:²¹
هیونا: هنوز یکم کار مونده انجام بدم میخوابم
جونگکوک: نظرت چیه تا وقتی کارت تموم بشه ما اینجا بمونیم بعدش شاید یم راضی شد برگرده خونه
هیونا: فکر خوبیه اینجوری منم خوابم نمیبرد (لبخند)
هیرونا روی میز نشسته بود و سرش تو برگه ها بود و کار میکرد جونگکوک هم با بم روی مبل نشسته بودن و سرگرم گوشی بودن دیر وقت شده بود جونگکوک نگاهی به هیونا کرد
جونگکوک: هیونا
هیونا: بله
جونگکوک: دیگه بسه دیر وقت شده
هیونا: نه هنوز مونده الان زود تمومش میکنم
جونگکوک: آخه خسته ای معلومه
هیونا سال نشست و لبخند زد
هیونا: نه خیرم من هنوز کلی انرژی دارم
دوباره هیونا شروع به کار کرد جونگکوک دیگه روی مبل داشت خوابش میبرد روش رو برگردوند و دید هیونا سرش روی میزه و خوابیده خودکار هنوز توی دستش بود جونگکوک بلند شد و سمتش رفت
جونگکوک: دخترهی احمق
هیونا رو راحت براید بغل کرد و برد توی اتاق در رو باز کرد و هیونا رو روی تخت گذاشت پتو رو روش کشید و از فاصله خیلی نزدیک نگاهش کرد
جونگکوک: چرا نمیشه دوستت داشته باشم؟
خیلی آروم بوسه ای روی لب هاش گذاشت و کنارش روی تخت بغلش کرد و خوابید
جونگکوک: شبت بخیر
فردا صبح هیونا آروم بیدار شد به ساعت نگاه کرد ساعت ۶:۴۰ دقیقه بود سریع بلند شد و رفت بیرون جونگکوک داشت صبحانه آماده میکرد
هیونا: چرا بیدارم نکردی؟ دیر شده
جونگکوک: دیشب دیر خوابیدی یکم خواب هم برات خوبه
هیونا: اخه...
جونگکوک: همه چیزا آمادست لباست اتو شده و مرتب کیفت آمادست و برگه ها مرتب شده صبحانه هم آمادست
هیونا با شنیدن همه چیز و دیدن همه چیز که آمادست لبخند زد
هیونا: ممنون سریع یه دوش میگیرم میام
جونگکوک: زود بیا
هیونا: باشه
چند دقیقه گذشت جونگکوک میز رو چید و به بم غذا میداد هیونا از اتاق اومد بیرون تیشرت سفید تنش بود و به شلوار بلند کرمی و مو هایش هم به حوله بود
هیونا: نمیدونم اگر نمیدونم چی میشد
هیونا نشست و با عجله شروع به خوردن کرد
جونگکوک: باشه باشه عجله نکن هنوز وقت هست
هیونا: باید مو هام هم خشک کنم
گوشی هیونا زنگ خورد و اسم مینسو روی صفحه روشن شد جونگکوک با اخم به گوشی نگاه کرد و گوشی رو برد داد به هیونا هیونا لبخند زد
هیونا: صبح بخیر
مینسو: صبح بخیر خواستم بگم لازم نیست از امروز با اتوبوس بری میام دنبالت
هیونا: ممنون ممنون امروز یکم دیرمم شده
مینسو: اشکالی نداره عجله نکن
هیونا: باشه ممنون
و گوشی رو قطع کردن هیونا به جونگکوک نگاه کرد که جونگکوک با چشم های ترسناکی به هیونا نگاه میکرد
هیونا: جونگکوک؟
جونگکوک:...
هیونا: چیزی شده؟
جون نفسی بیرون دارد و نشست روبروی هیونا
جونگکوک: تو و اون مرده رابطه ای دارید
سعی کرد چیزی نشون نده
هیونا: نه نه اون فقط یه دوست خیلی خوبه همین بعدشم من کلی کار ریخته سرم وقت این کار ها رو ندارم
⊂(◉‿◉)つ
خدمت خوشگلای پیج💋🌹❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۶.۴k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط