بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مرکزیت تو، وجودی بیکرانه است. عمیق و نامحدود. برخی آن را خود متعال و برخی ربّاش نامیدهاند.
این وجود بیکران که ریشه از او گرفتهای، تو را در موقفی با انواع حِیَل از خود دور می کند تا روی پای خودت بایستی و مسئولیت خودت را به تمامی پذیرا شوی.
پس تو به بیگانگی میروی. تنها و بیکس به صحرای زندگی رهسپار میشوی.
تا بحال همچون کودکی خُرد و ناآگاه نزد آن بیکرانه بودی. او از تو چون طفلی مراقبت میکرد و تغذیهات مینمود. تو در بهشت عدن خویش بودی. اما ناآگاه!
پس آن وجود بیکران، آن مرکزیت متعال، تو را با ذهن محدودت، تو را با نفس پر خواهش و ناآگاهت، یکه و تنها به صحرای زندگی میفرستد تا عملاً بفهمی بدون آن وجود بیکرانه کاری از ذهن تو و نفس تو ساخته نیست.
این دورهٔ غربت را شب تاریک روح گویند.
تو یکه و تنهایی. دردمند و غریب.
در این دوره به هرچه چنگ بزنی پوشالی است.
به هر چه امید ببندی ناامید می شوی.
زیرا هیچ چیز این لهو و لعب اصالت ندارد و گرهای از غم غربت تو را نمی گشاید.
آن مرکزیت وجود، آن بیکرانه مقدس، همچنان تو را درخفا می نگرد تاچه خواهی کرد و چگونه آگاهانه به بهشت خویش باز خواهی گشت. تا چگونه این درد و ضعف بیکسی را به نقطهٔ قوتت تبدیل می کنی.
آیا آگاهانه به مرکزیت وجودخویش واصل خواهی شد. یاهمچنان باذهن تاریکاندیش و نفس پرخواهشات از این صحرا به آن صحرا خواهی شد.
آری، این تنهایی و گمگشتگی ما، این غم غربت ما، برنامهای از پیش تعیین شده برای نیل به فهمی نجاتبخش است.
پس آگاه شو و با تسلیم و رضا و کولهباری از تجربه به خانه اصلیات باز گرد.که دیر زمانی است آن وجود بیکران در انتظار توست.
از این ذهن محدود، از این نفسی که همواره درمانش را در بیرون جستجو میکند، دست بردار و به خود متعال و بیکرانهات باز گرد. تو آنی.
مرکزیت تو، وجودی بیکرانه است. عمیق و نامحدود. برخی آن را خود متعال و برخی ربّاش نامیدهاند.
این وجود بیکران که ریشه از او گرفتهای، تو را در موقفی با انواع حِیَل از خود دور می کند تا روی پای خودت بایستی و مسئولیت خودت را به تمامی پذیرا شوی.
پس تو به بیگانگی میروی. تنها و بیکس به صحرای زندگی رهسپار میشوی.
تا بحال همچون کودکی خُرد و ناآگاه نزد آن بیکرانه بودی. او از تو چون طفلی مراقبت میکرد و تغذیهات مینمود. تو در بهشت عدن خویش بودی. اما ناآگاه!
پس آن وجود بیکران، آن مرکزیت متعال، تو را با ذهن محدودت، تو را با نفس پر خواهش و ناآگاهت، یکه و تنها به صحرای زندگی میفرستد تا عملاً بفهمی بدون آن وجود بیکرانه کاری از ذهن تو و نفس تو ساخته نیست.
این دورهٔ غربت را شب تاریک روح گویند.
تو یکه و تنهایی. دردمند و غریب.
در این دوره به هرچه چنگ بزنی پوشالی است.
به هر چه امید ببندی ناامید می شوی.
زیرا هیچ چیز این لهو و لعب اصالت ندارد و گرهای از غم غربت تو را نمی گشاید.
آن مرکزیت وجود، آن بیکرانه مقدس، همچنان تو را درخفا می نگرد تاچه خواهی کرد و چگونه آگاهانه به بهشت خویش باز خواهی گشت. تا چگونه این درد و ضعف بیکسی را به نقطهٔ قوتت تبدیل می کنی.
آیا آگاهانه به مرکزیت وجودخویش واصل خواهی شد. یاهمچنان باذهن تاریکاندیش و نفس پرخواهشات از این صحرا به آن صحرا خواهی شد.
آری، این تنهایی و گمگشتگی ما، این غم غربت ما، برنامهای از پیش تعیین شده برای نیل به فهمی نجاتبخش است.
پس آگاه شو و با تسلیم و رضا و کولهباری از تجربه به خانه اصلیات باز گرد.که دیر زمانی است آن وجود بیکران در انتظار توست.
از این ذهن محدود، از این نفسی که همواره درمانش را در بیرون جستجو میکند، دست بردار و به خود متعال و بیکرانهات باز گرد. تو آنی.
- ۲۶۴
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط