{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو لیسا

ویو لیسا
تو اتاق تهیونگ منتظرش بودم که از سالن عمارت صدا اومد پامو تکون دادم
٪به نظرت میتونی کمکم کنی حرکت کنم؟(مثلا داره با پاش حرف میزنع)
آروم بلند شدم و راه رفتم اونقدرام ضعیف نیستم رفتم سمت در که دیدم آت و تهیونگ دارن دعوا میکنن
-بگم به ک.رم یا زوده؟
+پسره گوه سی..کتیر
منظورشون ازین حرفا چی بود؟من واقعا فوشی بلد نیستم البته شنیدم اما معنی هاشون و نمی‌دونم تهیونگ برگشت و تا منو دید..رگ گردنش زد بیرون از پله ها اومد بالا که ترسیدم و سریع رفتم تو اتاق که پام پیچ خورد و افتادم رو زمین که اومد تو اتاق تا منو دید یکم آروم شد
٪اخ...
سریع بلندم کرد و گذاشت رو مبل
-خوبی؟جاییت درد نمیکنه که؟بگم دکتر بیاد؟
٪خوبم ببخشید
-و اینکه...مگه نگفتم بشین تا بیام؟(یکمی عصبی)
٪متاسفم من..من یعنی..شما دیر کردید منم...منم اومدم تا ببینم کجا...کجا موندید

دستشو کشید رو سرش و موهاش و حالت عصبی داد عقب و نفسش و بیرون داد
-اگه پات میشکست میخواستی چیکار کنی؟به بی حسی و بیهوش کننده و کلا این چیزا هم حساسیت داری یادت نمیاد چقد درد کشیدی؟

یاد اون موقع ها افتادم که پدر و تهیونگ با شلاق محکم میزدنم و بعدش زخما به قدری عمیق بودن که باید بخیه میشدن...من نمی‌تونستم بی حسی بزنم و خیلی جیغ می‌کشیدم و گریه میکردم بغضم گرف

-هی هی. حوصله ندارمااا... می‌خوام حرف بزنیم.
٪ببخشید.. چشم برادر
-میتونی غیررسمی باشی ولی فقط الان



احیانا میخواید برام کامنت بزارید؟
دیدگاه ها (۴)

ویو تهذوقشو پنهان کرد اما فهمیدم ٪ممنونمدستمو باز کردم-بیا ا...

ویو تهیونگ صبحانه تموم شد و پدرم و مامان آت رفتن اتاقشون داش...

ویو تهیونگ صبحانه تموم شد و پدرم و مامان آت رفتن اتاقشون داش...

خشم پارت 8 +18@ ات.... ات تو منو دوست داری؟؟ +...(سکوت) @ ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط