(استاد جذاب من) )ლ( پارت 25 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 25 `ლ
سمته میز های غذاخوری رفت تا شاید کسی باشه اما هیچکس نبود گرمای اون آتیش دوده خفه کننده کم بود اکسیژن اون هوای آلوده به شدت گیچ کننده بود دیگه مطمئن شده بود که کسی در آنجا قرار نداره قدم برداشت به عقب اما خودکار صورتی کیوت دخترانه ای که رویه زمین افتاده بود رفتنش را متوقف کرد سریع خم شد خودکار رو برداشت این خودکار اون رو یاده خنده شیرین اون دختر انداخت ( این ماله گانگ ات حتما اینجاست )
بلافاصله خودکار رو گذاشت تویه جیب کت اش و دوباره عقب برگشت و با صدا بلند داد زد جیمین : گانگ ات ....
هیچ صدایی از آن دریافت نکرد جلوتر تویه آشپزخانه آتیش زیاد بود اما باید میرفت همون جا با عجله و کنار زدن میز نزدیک دیوار به راه رفتن ادامه داد هر گوشه و کناری را نگاه میکرد تا شاید آن دختر را پیدا کنه با دود زیادی که در آنجا پخش بود باعث دید تار استاد پارک میشید بالاخره کسی را یافت که بیهوش روین زمین افتاده دستش رو که دید آن پارچه قرمزی که دوره دستش بسته شده بود جیمین فهمید که همان دختره همینکه خواست با عجله سمتش قدم برداره اما با چیزه سنگین و گرم مثله آتش که رویه شونه اش افتاد باعث افتادنش رویه زمین شد در همان لحظه انگار دنیا دور سرش چرخید از درد زیاد اخی کشید دروازه چوبی که همان جا قرار داشت از شعله های آتیش چوب هایش سوخته، و از چهارچوب در بیرون شده بود با هر دردی که شده بود دوباره بلند شد و سمته آن دختر رفت روین زانوهایش نشست و صورت رو سمته خودش برگردوند پیشانی اش زخمی شده بود
جیمین با صدای ضعیفی که فکر میکرد از تحه چاه می اومد لب زد
جیمین : خانم گانگ
روش خم شد یکی از دست هاشو زیره زانو هایش برد و دسته دیگرش را زیره شونه هایش، و از رویه زمین بلندش کرد دیدش کم کم تار میشد اما تعادلش رو حفض کرد با سوزش و سوختن و درد شونه اش چشم هایش را رو هم فشار داد اما بازم هم حرکت کرد بلاخره از آن اتاق بیرون رفت
راه رو را طی نمود و خودش را به هر سختی درحالیکه جسم بیهوش ات در آغوش اش بود بیرون رفت از در مدرسه بیرون رفت مادر بزرگ دختره بعد از کلی انتظار بالاخره جسم بیهوش نوه اش را در آغوش کسی که از اون در می اومد بیرون دید با دیدنش ظرف غذا از دستش افتاد و باعث ریخته شدن تمام غذای که با مهر و محبت برای نوه اش درست کرده بود شد جیمین چند قدمی برداشت و از پله ها پایین رفت مادر بزرگ پیر سمتش دوید همه دانش آموزان دبیر ها چشم دوخته به جیمینی که با شونه زخمی و دسته سوخته از صورت و موهایش که از درد زیاد عرق میچکید، از درد شونه اش دیگه طاقت نداشت رویه زمین نشست جسم بیهوش دختره رو رویه زمین گذاشت مادر بزرگش با گریه پیش نوه اش نشست
با گریه ای پر از درد و رنج گفت م/ات : خدا رو شکر که حالت خوبه .. نباید اتفاقی برات بیافته تو امانتی پسر من هستی یکی گذاشت رفت اما تو باید بمونی
با گریه های که میکرد سره نوه اش را در آغوشش گرفت جیمین درحالیکه از درد زیاد چشم هایش دیگه تار میدید کلمات آخر آن زن پیر را در ذهنش هک کرده، ناگهان چشم هایش بسته شد و از حال رفت ...
سمته میز های غذاخوری رفت تا شاید کسی باشه اما هیچکس نبود گرمای اون آتیش دوده خفه کننده کم بود اکسیژن اون هوای آلوده به شدت گیچ کننده بود دیگه مطمئن شده بود که کسی در آنجا قرار نداره قدم برداشت به عقب اما خودکار صورتی کیوت دخترانه ای که رویه زمین افتاده بود رفتنش را متوقف کرد سریع خم شد خودکار رو برداشت این خودکار اون رو یاده خنده شیرین اون دختر انداخت ( این ماله گانگ ات حتما اینجاست )
بلافاصله خودکار رو گذاشت تویه جیب کت اش و دوباره عقب برگشت و با صدا بلند داد زد جیمین : گانگ ات ....
هیچ صدایی از آن دریافت نکرد جلوتر تویه آشپزخانه آتیش زیاد بود اما باید میرفت همون جا با عجله و کنار زدن میز نزدیک دیوار به راه رفتن ادامه داد هر گوشه و کناری را نگاه میکرد تا شاید آن دختر را پیدا کنه با دود زیادی که در آنجا پخش بود باعث دید تار استاد پارک میشید بالاخره کسی را یافت که بیهوش روین زمین افتاده دستش رو که دید آن پارچه قرمزی که دوره دستش بسته شده بود جیمین فهمید که همان دختره همینکه خواست با عجله سمتش قدم برداره اما با چیزه سنگین و گرم مثله آتش که رویه شونه اش افتاد باعث افتادنش رویه زمین شد در همان لحظه انگار دنیا دور سرش چرخید از درد زیاد اخی کشید دروازه چوبی که همان جا قرار داشت از شعله های آتیش چوب هایش سوخته، و از چهارچوب در بیرون شده بود با هر دردی که شده بود دوباره بلند شد و سمته آن دختر رفت روین زانوهایش نشست و صورت رو سمته خودش برگردوند پیشانی اش زخمی شده بود
جیمین با صدای ضعیفی که فکر میکرد از تحه چاه می اومد لب زد
جیمین : خانم گانگ
روش خم شد یکی از دست هاشو زیره زانو هایش برد و دسته دیگرش را زیره شونه هایش، و از رویه زمین بلندش کرد دیدش کم کم تار میشد اما تعادلش رو حفض کرد با سوزش و سوختن و درد شونه اش چشم هایش را رو هم فشار داد اما بازم هم حرکت کرد بلاخره از آن اتاق بیرون رفت
راه رو را طی نمود و خودش را به هر سختی درحالیکه جسم بیهوش ات در آغوش اش بود بیرون رفت از در مدرسه بیرون رفت مادر بزرگ دختره بعد از کلی انتظار بالاخره جسم بیهوش نوه اش را در آغوش کسی که از اون در می اومد بیرون دید با دیدنش ظرف غذا از دستش افتاد و باعث ریخته شدن تمام غذای که با مهر و محبت برای نوه اش درست کرده بود شد جیمین چند قدمی برداشت و از پله ها پایین رفت مادر بزرگ پیر سمتش دوید همه دانش آموزان دبیر ها چشم دوخته به جیمینی که با شونه زخمی و دسته سوخته از صورت و موهایش که از درد زیاد عرق میچکید، از درد شونه اش دیگه طاقت نداشت رویه زمین نشست جسم بیهوش دختره رو رویه زمین گذاشت مادر بزرگش با گریه پیش نوه اش نشست
با گریه ای پر از درد و رنج گفت م/ات : خدا رو شکر که حالت خوبه .. نباید اتفاقی برات بیافته تو امانتی پسر من هستی یکی گذاشت رفت اما تو باید بمونی
با گریه های که میکرد سره نوه اش را در آغوشش گرفت جیمین درحالیکه از درد زیاد چشم هایش دیگه تار میدید کلمات آخر آن زن پیر را در ذهنش هک کرده، ناگهان چشم هایش بسته شد و از حال رفت ...
- ۲۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط