پارت بیست و چهارم
پارت بیست و چهارم)
چیزایی که تهیونگ حتی فکرشم نمیکردم روزی از زبون عشقش بشنوه داشت دیوونش میکرد بدون هیچ حرفی فقط بهش زل زده بود درسته اون آدمی بود که با همه سرد بود ولی دربرابر اون دختر اینجور نبود خودخواه..کلمه ای که فکر نمیکرد یه وقت بخاطر عشقی که به اون دختر داشت از دهنش بشونه اون فقط میخواست رابطه ی خودش سرپا باشه نمیخواست رابطش سرد بشه و این چیزی بود که اگر ا/ت ناراحت بود لونا هم ناراحت بود مثل دوتا خواهر بودن تهیونگ هم میخواست کسی کنار ا/ت باشه که لیاقتش رو داشته باشه ترسش جیمین بود اون آدم رابطه نبود فقط اولش آدم خوبی بود چندین وقت قبل این درد رو تهیونگ تجربه کرده بود دوری از عشق بخاطر عشق دو نفر دیگه...ولی اونی که بهش دل بسته بود
لونا؛ همینننن الااااننن هرچی بییینن منو تو دیگه تمومه منن نمیتونم بزارممم بخاطر خودخواه بودنت کسی که تو کل عمرم کنارم بوده رو اینجور عذاب بدی دستت از سر اون دوتا برمیداری وگرنه پشیمون میش..
حرفش با کوبیده شدن لبای تهیونگ روی لباش نصفه موند و...
(ا/ت)
بعد از شرکت قرار شد برم خونه آماده بشم برای مهمونی امشب یه شومیز مشکی با یه دامن کوتاه سفید با کفشای طلایی پوشیدم موهامو یه فر ریز دادم با یه آرایش کم و سوار ماشینم شدم سمت مهمونی رفتم..
چند مین بعد°
از ماشینم بیرون اومدم نگاهی به عمارت بزرگ رو به روم انداختم خیلی قشنگ بود قدم های آرومم رو به سمت در وردی عمارت برمیداشتم با وارد شدنم سوهو اومد سمتم
سوهو:بازم مثل همیشه زیبا ترین تو یه جمع
ا/ت:(خنده)
مشغول حرف زدن با سوهو شدم گفتم:خب پس اون دوستت که گفتی مهمونیشه کجاست؟
سوهو:اوناهاش داره میاد
به سمت پله ها برگشتم بالا رو نگاه کردم یه دختر با یه لباس بلند آبی تیره دیدم داره همراه یه مرد مو طلایی با یه پیرهن سورمه ای و شلوار تنگ داشتن میومدن پایین به چهرشون نگاه کردم همون دو نفر بودن...صدای شکستن قلبمو دوباره شنیدم...اشک توی چشمام دیدم رو تار میکرد ولی نمیخواستم خودمو مثل یه بازنده نشون بدم خودمو سریع جمع و جور کردم دست سوهو رو گرفتم و به سمتشون قدم برداشتیم....
چیزایی که تهیونگ حتی فکرشم نمیکردم روزی از زبون عشقش بشنوه داشت دیوونش میکرد بدون هیچ حرفی فقط بهش زل زده بود درسته اون آدمی بود که با همه سرد بود ولی دربرابر اون دختر اینجور نبود خودخواه..کلمه ای که فکر نمیکرد یه وقت بخاطر عشقی که به اون دختر داشت از دهنش بشونه اون فقط میخواست رابطه ی خودش سرپا باشه نمیخواست رابطش سرد بشه و این چیزی بود که اگر ا/ت ناراحت بود لونا هم ناراحت بود مثل دوتا خواهر بودن تهیونگ هم میخواست کسی کنار ا/ت باشه که لیاقتش رو داشته باشه ترسش جیمین بود اون آدم رابطه نبود فقط اولش آدم خوبی بود چندین وقت قبل این درد رو تهیونگ تجربه کرده بود دوری از عشق بخاطر عشق دو نفر دیگه...ولی اونی که بهش دل بسته بود
لونا؛ همینننن الااااننن هرچی بییینن منو تو دیگه تمومه منن نمیتونم بزارممم بخاطر خودخواه بودنت کسی که تو کل عمرم کنارم بوده رو اینجور عذاب بدی دستت از سر اون دوتا برمیداری وگرنه پشیمون میش..
حرفش با کوبیده شدن لبای تهیونگ روی لباش نصفه موند و...
(ا/ت)
بعد از شرکت قرار شد برم خونه آماده بشم برای مهمونی امشب یه شومیز مشکی با یه دامن کوتاه سفید با کفشای طلایی پوشیدم موهامو یه فر ریز دادم با یه آرایش کم و سوار ماشینم شدم سمت مهمونی رفتم..
چند مین بعد°
از ماشینم بیرون اومدم نگاهی به عمارت بزرگ رو به روم انداختم خیلی قشنگ بود قدم های آرومم رو به سمت در وردی عمارت برمیداشتم با وارد شدنم سوهو اومد سمتم
سوهو:بازم مثل همیشه زیبا ترین تو یه جمع
ا/ت:(خنده)
مشغول حرف زدن با سوهو شدم گفتم:خب پس اون دوستت که گفتی مهمونیشه کجاست؟
سوهو:اوناهاش داره میاد
به سمت پله ها برگشتم بالا رو نگاه کردم یه دختر با یه لباس بلند آبی تیره دیدم داره همراه یه مرد مو طلایی با یه پیرهن سورمه ای و شلوار تنگ داشتن میومدن پایین به چهرشون نگاه کردم همون دو نفر بودن...صدای شکستن قلبمو دوباره شنیدم...اشک توی چشمام دیدم رو تار میکرد ولی نمیخواستم خودمو مثل یه بازنده نشون بدم خودمو سریع جمع و جور کردم دست سوهو رو گرفتم و به سمتشون قدم برداشتیم....
- ۴.۵k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط