فصل چهارم بهای رهایی
فصل چهارم: بهای رهایی
شهر هیچوقت واقعاً آرام نمیشود.
با سقوط «مار سیاه»، خلأیی در تاریکی بهوجود آمد؛ و خلأ در دنیای زیرزمینی یعنی طمع. باندهای کوچکتر شروع به حرکت کردند. معاملهها بههم خورد. اسم «اژدهای سرخ» هنوز ترس داشت، اما دیگر آن هیبت بیچونوچرا را نداشت.
چون رئیسش تغییر کرده بود.
جونگ ووک در بالکن عمارت ایستاده بود. سحرگاه خاکستری روی شهر مینشست. ات کنارش آمد، فنجانی چای در دستش.
«پشیمونی؟» آرام پرسید.
او لحظهای فکر کرد.
«از چی؟»
«از اینکه راه سادهتر رو انتخاب نکردی.»
راه سادهتر یعنی شلیک آن شب در انبار. یعنی حذف آخرین شاهد دشمن. یعنی ادامه دادن همان چرخه.
جونگ ووک نگاهش را از افق نگرفت.
«نه. فقط… حالا سختتر شده.»
سختتر خیلی زود خودش را نشان داد.
یکی از قدیمیترین افراد باند—مینسو—مخفیانه با چند گروه دیگر دیدار کرده بود. شایعه پخش شده بود که رئیس نرم شده، که دیگر مثل قبل تصمیم نمیگیرد، که یک دختر مسیر اژدها را عوض کرده.
و در دنیای مافیا، تردید از گلوله کشندهتر است.
ات اولین کسی بود که تغییر را حس کرد. نگاههای زمخت، زمزمههای کوتاه وقتی از کنارشان میگذشت. او حالا دیگر فقط یک مهمان نبود؛ نماد تغییر بود. و تغییر همیشه دشمن دارد.
یک شب، وقتی جونگ ووک برای جلسهای بیرون رفته بود، صدای شکستن از طبقه پایین آمد. ات از پلهها پایین دوید—و با مینسو روبهرو شد.
«تو نباید اینجا باشی.» صدایش سرد بود.
ات عقب نرفت.
«شاید. ولی هستم.»
مینسو قدمی جلو آمد.
«رئیس به خاطر تو ضعیف شده. ما سالها جنگیدیم تا این جایگاهو بسازیم. تو همهچیزو خراب میکنی.»
ات قلبش تند میزد، اما نگاهش ثابت ماند.
«یا شاید دارم نجاتش میدم.»
صدای شلیک در هوا پیچید—اما نه به سمت ات.
جونگ ووک در آستانه در ایستاده بود. گلولهاش درست کنار پای مینسو خورده بود.
سکوت مثل طناب دور گردن همه پیچید.
«اسلحهتو بنداز.» صدایش آرام بود. خیلی آرامتر از طوفانی که پشتش پنهان شده بود.
مینسو مردد ماند، اما در نهایت اطاعت کرد.
آن شب، جلسهای کوتاه اما سرنوشتساز برگزار شد.
«هرکی فکر میکنه من ضعیف شدم، میتونه همین حالا بره.» جونگ ووک بیاحساس گفت. «اما یادتون باشه—اژدها وقتی تصمیم میگیره پرواز کنه، از سایهها بزرگتر میشه.»
چند نفر رفتند. بیشترشان ماندند.
مینسو تبعید شد—نه کشته. تصمیمی که زمزمهها را بیشتر کرد، اما خون تازهای روی دست رئیس نگذاشت.
نیمهشب، وقتی عمارت دوباره ساکت شد، ات روی پلهها نشست. جونگ ووک کنارش آمد.
«میتونستم تمومش کنم.» آرام گفت.
«میدونم.»
«ولی نکردم.»
ات لبخند کمرنگی زد.
«چون دیگه نمیخوای فقط بترسونیشون. میخوای رهبریشون کنی.»
او برای لحظهای به دستهایش نگاه کرد—دستهایی که سالها دستور مرگ داده بودند.
«فکر میکنی میشه؟ از این دنیا بیرون رفت؟»
ات به شهر تاریک اشاره کرد.
«شاید نه کامل. ولی میشه شکلش رو عوض کرد.»
چند هفته بعد، اژدهای سرخ دیگر فقط یک باند قاچاق نبود. جونگ ووک شروع کرد سرمایههای سیاه را به کسبوکارهای قانونی منتقل کردن. قراردادهای جدید، شراکتهای رسمی، فاصله گرفتن از خون و اسلحه.
همهچیز یکشبه عوض نشد. دشمنان هنوز بودند. خطر هنوز نفس میکشید.
اما این بار، اژدها آتش را برای سوزاندن شهر نمیخواست—برای روشن کردن راهی تازه میخواست.
و در شبی که برای اولین بار بعد از مدتها، عمارت بدون صدای تیراندازی خوابید، ات کنار جونگ ووک ایستاد.
«حالا چی؟» پرسید.
او به آسمان نگاه کرد.
«حالا یاد میگیرم چطور بدون جنگیدن زندگی کنم.»
ات آرام خندید.
«سختترین نبرده.»
جونگ ووک دستش را در دست او قفل کرد.
شاید گذشته هیچوقت کاملاً پاک نشود.
شاید سایهها همیشه پشت سرشان بمانند.
اما بعضی اژدهاها یاد میگیرند به جای بلعیدن دنیا… از چیزی که دوست دارند محافظت کنند.
و این، آغاز فصل تازهای بود—نه از ترس،
بلکه از انتخاب.
پایان فصل چهارم 🌒
شهر هیچوقت واقعاً آرام نمیشود.
با سقوط «مار سیاه»، خلأیی در تاریکی بهوجود آمد؛ و خلأ در دنیای زیرزمینی یعنی طمع. باندهای کوچکتر شروع به حرکت کردند. معاملهها بههم خورد. اسم «اژدهای سرخ» هنوز ترس داشت، اما دیگر آن هیبت بیچونوچرا را نداشت.
چون رئیسش تغییر کرده بود.
جونگ ووک در بالکن عمارت ایستاده بود. سحرگاه خاکستری روی شهر مینشست. ات کنارش آمد، فنجانی چای در دستش.
«پشیمونی؟» آرام پرسید.
او لحظهای فکر کرد.
«از چی؟»
«از اینکه راه سادهتر رو انتخاب نکردی.»
راه سادهتر یعنی شلیک آن شب در انبار. یعنی حذف آخرین شاهد دشمن. یعنی ادامه دادن همان چرخه.
جونگ ووک نگاهش را از افق نگرفت.
«نه. فقط… حالا سختتر شده.»
سختتر خیلی زود خودش را نشان داد.
یکی از قدیمیترین افراد باند—مینسو—مخفیانه با چند گروه دیگر دیدار کرده بود. شایعه پخش شده بود که رئیس نرم شده، که دیگر مثل قبل تصمیم نمیگیرد، که یک دختر مسیر اژدها را عوض کرده.
و در دنیای مافیا، تردید از گلوله کشندهتر است.
ات اولین کسی بود که تغییر را حس کرد. نگاههای زمخت، زمزمههای کوتاه وقتی از کنارشان میگذشت. او حالا دیگر فقط یک مهمان نبود؛ نماد تغییر بود. و تغییر همیشه دشمن دارد.
یک شب، وقتی جونگ ووک برای جلسهای بیرون رفته بود، صدای شکستن از طبقه پایین آمد. ات از پلهها پایین دوید—و با مینسو روبهرو شد.
«تو نباید اینجا باشی.» صدایش سرد بود.
ات عقب نرفت.
«شاید. ولی هستم.»
مینسو قدمی جلو آمد.
«رئیس به خاطر تو ضعیف شده. ما سالها جنگیدیم تا این جایگاهو بسازیم. تو همهچیزو خراب میکنی.»
ات قلبش تند میزد، اما نگاهش ثابت ماند.
«یا شاید دارم نجاتش میدم.»
صدای شلیک در هوا پیچید—اما نه به سمت ات.
جونگ ووک در آستانه در ایستاده بود. گلولهاش درست کنار پای مینسو خورده بود.
سکوت مثل طناب دور گردن همه پیچید.
«اسلحهتو بنداز.» صدایش آرام بود. خیلی آرامتر از طوفانی که پشتش پنهان شده بود.
مینسو مردد ماند، اما در نهایت اطاعت کرد.
آن شب، جلسهای کوتاه اما سرنوشتساز برگزار شد.
«هرکی فکر میکنه من ضعیف شدم، میتونه همین حالا بره.» جونگ ووک بیاحساس گفت. «اما یادتون باشه—اژدها وقتی تصمیم میگیره پرواز کنه، از سایهها بزرگتر میشه.»
چند نفر رفتند. بیشترشان ماندند.
مینسو تبعید شد—نه کشته. تصمیمی که زمزمهها را بیشتر کرد، اما خون تازهای روی دست رئیس نگذاشت.
نیمهشب، وقتی عمارت دوباره ساکت شد، ات روی پلهها نشست. جونگ ووک کنارش آمد.
«میتونستم تمومش کنم.» آرام گفت.
«میدونم.»
«ولی نکردم.»
ات لبخند کمرنگی زد.
«چون دیگه نمیخوای فقط بترسونیشون. میخوای رهبریشون کنی.»
او برای لحظهای به دستهایش نگاه کرد—دستهایی که سالها دستور مرگ داده بودند.
«فکر میکنی میشه؟ از این دنیا بیرون رفت؟»
ات به شهر تاریک اشاره کرد.
«شاید نه کامل. ولی میشه شکلش رو عوض کرد.»
چند هفته بعد، اژدهای سرخ دیگر فقط یک باند قاچاق نبود. جونگ ووک شروع کرد سرمایههای سیاه را به کسبوکارهای قانونی منتقل کردن. قراردادهای جدید، شراکتهای رسمی، فاصله گرفتن از خون و اسلحه.
همهچیز یکشبه عوض نشد. دشمنان هنوز بودند. خطر هنوز نفس میکشید.
اما این بار، اژدها آتش را برای سوزاندن شهر نمیخواست—برای روشن کردن راهی تازه میخواست.
و در شبی که برای اولین بار بعد از مدتها، عمارت بدون صدای تیراندازی خوابید، ات کنار جونگ ووک ایستاد.
«حالا چی؟» پرسید.
او به آسمان نگاه کرد.
«حالا یاد میگیرم چطور بدون جنگیدن زندگی کنم.»
ات آرام خندید.
«سختترین نبرده.»
جونگ ووک دستش را در دست او قفل کرد.
شاید گذشته هیچوقت کاملاً پاک نشود.
شاید سایهها همیشه پشت سرشان بمانند.
اما بعضی اژدهاها یاد میگیرند به جای بلعیدن دنیا… از چیزی که دوست دارند محافظت کنند.
و این، آغاز فصل تازهای بود—نه از ترس،
بلکه از انتخاب.
پایان فصل چهارم 🌒
- ۲۶
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط