فصل ششم وقتی گذشته در میزند
فصل ششم: وقتی گذشته در میزند
افشای بخشی از گذشته، شهر را تکان داده بود—اما طوفان آنطور که خیلیها پیشبینی میکردند، همهچیز را نابود نکرد.
چون اینبار، جونگ ووک فرار نکرده بود.
او در برابر خبرنگاران ایستاد. بدون محافظ پشت سرش. بدون تهدید. فقط یک جمله گفت:
«اشتباهاتم را انکار نمیکنم. اما اجازه نمیدم آیندهام همون اشتباه باشه.»
بعضیها باور کردند. بعضیها نه.
اما کسی که سکوت نکرد، گذشتهای بود که هنوز کامل دفن نشده بود.
چند هفته بعد، مردی از زندان آزاد شد؛ یکی از نامهای قدیمی در پروندههای باند. نامش «هان دوشیک» بود—مغز مالی سالهای تاریک اژدهای سرخ. کسی که همیشه پشت پرده میماند.
او مستقیم سراغ شرکت نیامد.
اول سراغ سرمایهگذاران رفت.
بعد سراغ مشتریها.
و بعد… سراغ ات.
یک عصر، وقتی ات از ساختمان بیرون آمد، ماشین مشکیای آرام کنارش توقف کرد.
پنجره پایین آمد. مردی با لبخند بیروح گفت:
«فکر میکردم تو فقط یه اشتباه گذرا باشی. ولی انگار شدی دلیل سقوطش.»
ات بدون اینکه وحشتش را نشان دهد، گفت:
«اگه سقوط کرده بود، الان اینجا نبود.»
مرد خندید.
«نه عزیزم. اون تازه شروع سقوطشه.»
آن شب، ات همهچیز را برای جونگ ووک تعریف کرد.
چشمهایش تیره شد. نه از خشم کور—از شناخت.
«دوشیک هیچوقت برای قدرت نمیجنگه. برای کنترل میجنگه.»
«کنترل چی؟»
«ترس.»
و این چیزی بود که جونگ ووک دیگر نمیخواست ابزارش باشد.
چند روز بعد، حسابهای شرکت بهطور مشکوکی مسدود شد. شایعات جدید در رسانهها پخش شد. سرمایهگذاران با اضطراب تماس میگرفتند.
دوشیک مستقیم حمله نمیکرد—او نفس را تنگ میکرد.
جلسهی اضطراری هیئتمدیره برگزار شد. یکی از اعضا گفت: «شاید باید از ات فاصله بگیریم. رسانهها هنوز داستان عاشقانهی رئیس سابق باند رو جذاب میبینن.»
سکوت اتاق را پر کرد.
جونگ ووک آرام گفت:
«هیچکس از کسی فاصله نمیگیره.»
«ولی این به شرکت ضربه میزنه.»
«پس اگه قرار باشه چیزی حذف بشه، ترسه. نه آدمها.»
این جمله، مرز جدیدی کشید.
شبِ رویارویی بالاخره رسید.
دوشیک در دفتر قدیمی عمارت منتظرش بود—جایی که همهچیز شروع شده بود. همان دیوارهای بتنی. همان نور سرد.
«برگشتی خونه.» دوشیک گفت.
جونگ ووک تنها آمده بود.
«اینجا دیگه خونهی من نیست.»
«ولی مال منه.» دوشیک قدمی جلو آمد. «تو بدون من هیچوقت رئیس نمیشدی. من پول ساختم، تو فقط ماشه کشیدی.»
حقیقت تلخی در حرفش بود.
«درسته.» جونگ ووک قبول کرد. «ولی ادامه دادن انتخاب من بود. تموم کردنش هم انتخاب منه.»
دوشیک خندید.
«تو فکر میکنی با صداقت میتونی تو این دنیا زنده بمونی؟»
«نه.»
مکثی کرد.
«فکر میکنم با صداقت میتونم آدم بمونم.»
برای لحظهای، سکوت بینشان سنگین شد.
سپس جونگ ووک مدارکی روی میز گذاشت—مدارک مالی که نقش دوشیک را در اختلاسهای قدیمی و خیانتهای اخیر ثابت میکرد. این بار، بدون معامله. بدون شرط.
صدای آژیر دوباره در فضا پیچید.
دوشیک زمزمه کرد:
«این کارتو نابود میکنه.»
جونگ ووک آرام پاسخ داد:
«نه. این کار منو آزاد میکنه.»
چند ماه بعد…
پروندههای قدیمی بسته شدند. شرکت کوچکتر شد، اما سالمتر. بخشی از اموال مصادره شد، اما بدهیهای اخلاقی کمتر شد.
یک عصر بهاری، ات و جونگ ووک دوباره روی همان پشتبام ایستاده بودند.
شهر هنوز پر از سایه بود.
اما دیگر خانهی سایهها نبود.
ات گفت:
«فکر میکنی یه روز کامل از این دنیا جدا بشی؟»
جونگ ووک به دستهایش نگاه کرد—دستهایی که دیگر بوی باروت نمیدادند.
«شاید هیچوقت کامل. ولی هر روز یه قدم دورتر.»
ات لبخند زد.
«همین کافیه.»
باد ملایمی وزید. نه بوی خون میداد، نه بوی باران—بوی شروعی ساده را میداد.
اژدهای سرخ دیگر افسانهی ترس نبود.
افسانهی تغییر بود.
و شاید قهرمان بودن، همیشه از اول پاک بودن نیست—
گاهی یعنی بعد از تاریکی، انتخاب کنی که نور را نگه داری.
پایان فصل ششم 🌅
افشای بخشی از گذشته، شهر را تکان داده بود—اما طوفان آنطور که خیلیها پیشبینی میکردند، همهچیز را نابود نکرد.
چون اینبار، جونگ ووک فرار نکرده بود.
او در برابر خبرنگاران ایستاد. بدون محافظ پشت سرش. بدون تهدید. فقط یک جمله گفت:
«اشتباهاتم را انکار نمیکنم. اما اجازه نمیدم آیندهام همون اشتباه باشه.»
بعضیها باور کردند. بعضیها نه.
اما کسی که سکوت نکرد، گذشتهای بود که هنوز کامل دفن نشده بود.
چند هفته بعد، مردی از زندان آزاد شد؛ یکی از نامهای قدیمی در پروندههای باند. نامش «هان دوشیک» بود—مغز مالی سالهای تاریک اژدهای سرخ. کسی که همیشه پشت پرده میماند.
او مستقیم سراغ شرکت نیامد.
اول سراغ سرمایهگذاران رفت.
بعد سراغ مشتریها.
و بعد… سراغ ات.
یک عصر، وقتی ات از ساختمان بیرون آمد، ماشین مشکیای آرام کنارش توقف کرد.
پنجره پایین آمد. مردی با لبخند بیروح گفت:
«فکر میکردم تو فقط یه اشتباه گذرا باشی. ولی انگار شدی دلیل سقوطش.»
ات بدون اینکه وحشتش را نشان دهد، گفت:
«اگه سقوط کرده بود، الان اینجا نبود.»
مرد خندید.
«نه عزیزم. اون تازه شروع سقوطشه.»
آن شب، ات همهچیز را برای جونگ ووک تعریف کرد.
چشمهایش تیره شد. نه از خشم کور—از شناخت.
«دوشیک هیچوقت برای قدرت نمیجنگه. برای کنترل میجنگه.»
«کنترل چی؟»
«ترس.»
و این چیزی بود که جونگ ووک دیگر نمیخواست ابزارش باشد.
چند روز بعد، حسابهای شرکت بهطور مشکوکی مسدود شد. شایعات جدید در رسانهها پخش شد. سرمایهگذاران با اضطراب تماس میگرفتند.
دوشیک مستقیم حمله نمیکرد—او نفس را تنگ میکرد.
جلسهی اضطراری هیئتمدیره برگزار شد. یکی از اعضا گفت: «شاید باید از ات فاصله بگیریم. رسانهها هنوز داستان عاشقانهی رئیس سابق باند رو جذاب میبینن.»
سکوت اتاق را پر کرد.
جونگ ووک آرام گفت:
«هیچکس از کسی فاصله نمیگیره.»
«ولی این به شرکت ضربه میزنه.»
«پس اگه قرار باشه چیزی حذف بشه، ترسه. نه آدمها.»
این جمله، مرز جدیدی کشید.
شبِ رویارویی بالاخره رسید.
دوشیک در دفتر قدیمی عمارت منتظرش بود—جایی که همهچیز شروع شده بود. همان دیوارهای بتنی. همان نور سرد.
«برگشتی خونه.» دوشیک گفت.
جونگ ووک تنها آمده بود.
«اینجا دیگه خونهی من نیست.»
«ولی مال منه.» دوشیک قدمی جلو آمد. «تو بدون من هیچوقت رئیس نمیشدی. من پول ساختم، تو فقط ماشه کشیدی.»
حقیقت تلخی در حرفش بود.
«درسته.» جونگ ووک قبول کرد. «ولی ادامه دادن انتخاب من بود. تموم کردنش هم انتخاب منه.»
دوشیک خندید.
«تو فکر میکنی با صداقت میتونی تو این دنیا زنده بمونی؟»
«نه.»
مکثی کرد.
«فکر میکنم با صداقت میتونم آدم بمونم.»
برای لحظهای، سکوت بینشان سنگین شد.
سپس جونگ ووک مدارکی روی میز گذاشت—مدارک مالی که نقش دوشیک را در اختلاسهای قدیمی و خیانتهای اخیر ثابت میکرد. این بار، بدون معامله. بدون شرط.
صدای آژیر دوباره در فضا پیچید.
دوشیک زمزمه کرد:
«این کارتو نابود میکنه.»
جونگ ووک آرام پاسخ داد:
«نه. این کار منو آزاد میکنه.»
چند ماه بعد…
پروندههای قدیمی بسته شدند. شرکت کوچکتر شد، اما سالمتر. بخشی از اموال مصادره شد، اما بدهیهای اخلاقی کمتر شد.
یک عصر بهاری، ات و جونگ ووک دوباره روی همان پشتبام ایستاده بودند.
شهر هنوز پر از سایه بود.
اما دیگر خانهی سایهها نبود.
ات گفت:
«فکر میکنی یه روز کامل از این دنیا جدا بشی؟»
جونگ ووک به دستهایش نگاه کرد—دستهایی که دیگر بوی باروت نمیدادند.
«شاید هیچوقت کامل. ولی هر روز یه قدم دورتر.»
ات لبخند زد.
«همین کافیه.»
باد ملایمی وزید. نه بوی خون میداد، نه بوی باران—بوی شروعی ساده را میداد.
اژدهای سرخ دیگر افسانهی ترس نبود.
افسانهی تغییر بود.
و شاید قهرمان بودن، همیشه از اول پاک بودن نیست—
گاهی یعنی بعد از تاریکی، انتخاب کنی که نور را نگه داری.
پایان فصل ششم 🌅
- ۴۳
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط