{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل پنجم آخرین سایه

فصل پنجم: آخرین سایه
سه ماه گذشت.
تابلوی جدیدی روی یکی از برج‌های مرکزی شهر نصب شد:
شرکت بازرگانی «اژدهای سرخ».
نام قدیمی هنوز بود، اما معنا فرق کرده بود.
جونگ ووک پشت میز شیشه‌ای دفتر جدیدش ایستاده بود. کت‌وشلوار رسمی، قراردادهای قانونی، جلسات سرمایه‌گذاری. اما بعضی شب‌ها هنوز با صدای خیالی گلوله از خواب می‌پرید.
تغییر، آهسته‌تر از جنگ پیش می‌رود.
ات حالا در همان ساختمان کار می‌کرد—نه به‌عنوان زندانی، نه حتی فقط به‌عنوان همراه؛ او مسئول یکی از پروژه‌های خیریه‌ی شرکت شده بود. سرمایه‌ای که روزی صرف اسلحه می‌شد، حالا خرج بازسازی محله‌های فقیرنشین می‌شد.
اما گذشته همیشه راهی برای برگشت پیدا می‌کند.
مین‌سو برنگشته بود تا انتقام شخصی بگیرد.
او برگشته بود با مدرک.
یک شب، پاکتی بی‌نام روی میز ات قرار گرفت. داخلش عکس‌هایی از سال‌های قبل بود—تصاویر تاریک از معاملات غیرقانونی، اسامی، حساب‌های مخفی. و یک پیام کوتاه:
«اژدها فقط لباس عوض کرده.»
ات رنگش پرید.
اگر این مدارک به دست رسانه‌ها یا پلیس می‌رسید، همه‌چیز فرو می‌ریخت. نه فقط باند سابق—بلکه شرکت جدید، پروژه‌ها، آینده.
جونگ ووک وقتی عکس‌ها را دید، سکوت کرد. طولانی. خطرناک.
«مین‌سو.» فقط همین را گفت.
قرار ملاقات در یک پارکینگ متروکه گذاشته شد. بدون افراد باند. بدون اسلحه‌ی آشکار.
ات اصرار کرد همراهش بیاید.
«این داستان از من شروع شد. حق دارم کنارت باشم.»
پارکینگ بوی نم و بتن می‌داد. مین‌سو از سایه بیرون آمد. لاغرتر شده بود، اما نگاهش همان بود.
«فکر کردی می‌تونی پاک شی؟» تمسخر کرد. «ما گذشته‌مونو نمی‌تونیم بشوریم.»
جونگ ووک آرام جواب داد:
«می‌دونم.»
این جواب، مین‌سو را برای لحظه‌ای مردد کرد.
«پس چرا این بازیو ادامه میدی؟ یه امضا کافیه تا همه‌چیز برگرده دست من. دوباره همون رئیس بی‌رحم شو. من مدارکو نابود می‌کنم.»
پیشنهاد ساده بود.
بازگشت به قدرت مطلق.
بازگشت به ترس.
بازگشت به گذشته‌ای که بلد بود چطور در آن زنده بماند.
ات دست جونگ ووک را آرام فشار داد.
و او فهمید انتخاب واقعی همیشه بین خوب و بد نیست—بین راحت و درست است.
«نه.» صدایش قاطع بود. «اگه قرار باشه سقوط کنم، با دروغ زنده نمی‌مونم.»
مین‌سو خندید.
«پس آماده باش بسوزی.»
اما قبل از اینکه چیزی دیگر بگوید، صدای آژیر پلیس در فضا پیچید.
مین‌سو خشکش زد.
«چی کار کردی؟!»
جونگ ووک مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
«برای اولین بار، کار درست.»
او خودش مدارک را به مقامات تحویل داده بود. با وکیل. با شرط همکاری. بخشی از گذشته فاش می‌شد—اما نه همه‌چیز. به اندازه‌ای که راه بازسازی قانونی بسته نشود، اما حقیقت دفن هم نماند.
مین‌سو دستگیر شد.
چند هفته بعد، تیتر خبرها کوتاه اما تکان‌دهنده بود:
«افشای فعالیت‌های قدیمی باند اژدهای سرخ؛ همکاری رئیس سابق با مقامات.»
اعتبار شرکت ضربه خورد. سهام افت کرد. چند شریک کنار کشیدند.
اما پروژه‌های خیریه تعطیل نشد. دفتر بسته نشد. و هیچ گلوله‌ای شلیک نشد.
شبی که همه‌چیز آرام شد، ات و جونگ ووک روی پشت‌بام ساختمان ایستادند. شهر زیر پایشان می‌درخشید.
«می‌ترسی؟» ات پرسید.
جونگ ووک لبخند کمرنگی زد.
«آره.»
«از چی؟»
«از اینکه این بار، اگه شکست بخورم، تقصیر خودمه. نه دشمن.»
ات سرش را روی شانه‌اش گذاشت.
«این یعنی رشد.»
او به آسمان نگاه کرد. سال‌ها فکر می‌کرد قدرت یعنی نترسیدن. حالا فهمیده بود قدرت یعنی ترسیدن… و جلو رفتن.
اژدهای سرخ دیگر نماد وحشت نبود.
نماد انتخاب بود.
و شاید گذشته هیچ‌وقت پاک نشود،
اما می‌شود اجازه نداد آینده را بسازد.
جونگ ووک آرام گفت:
«این آخرین سایه بود.»
ات لبخند زد.
«نه. سایه همیشه هست.
ولی حالا نورش هم هست.»
و در شهری که روزی با خون شناخته می‌شد، برای اولین بار—امید آهسته و بی‌صدا نفس کشید.
پایان فصل پنجم 🌅
دیدگاه ها (۰)

فصل ششم: وقتی گذشته در می‌زندافشای بخشی از گذشته، شهر را تکا...

فصل هفتم: زندگی بدون سایهیک سال گذشت.دیگر کسی نام «اژدهای سر...

فصل چهارم: بهای رهاییشهر هیچ‌وقت واقعاً آرام نمی‌شود.با سقوط...

بچه اگه میخواین میتونم ۲۰فصل هم براتون بسازم

فصل اخر

فصل دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط