سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۲۶
باران آرام روی شیشههای بیمارستان میبارید.
چند روز از ماجرای انبار گذشته بود.
فضای شهر آرامتر شده بود، اما دل سوا هنوز آرام نگرفته بود.
او هر روز به گذشته و اتفاقات اخیر فکر میکرد.
تهیونگ بعد از همکاری با پلیس، تمام اطلاعاتی را که درباره رئیس باند میدانست در اختیار آنها گذاشته بود.
برای اولین بار، چیزی را از کسی پنهان نکرد.
او تصمیم گرفته بود زندگی تازهای را شروع کند.
زندگیای که در آن خبری از دروغ و فرار نباشد.
کارآگاه پرونده بعد از پایان بازجوییها، به تهیونگ نگاه کرد.
با لحنی جدی گفت:
«راه سختی پیش روت داری، اما همکاریات باعث شد افراد زیادی نجات پیدا کنن.»
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت.
چند ساعت بعد، تهیونگ مقابل کافهای ایستاد که اولین قرارش با سوا آنجا بود.
همهچیز همانطور بود؛ همان میز کنار پنجره، همان خیابان بارانی.
فقط جای خالی سوا بیشتر از هر چیزی به چشم میآمد.
همان لحظه، سوا از آن سوی خیابان او را دید.
قدمهایش برای چند ثانیه متوقف شد.
قلبش هنوز از دیدن تهیونگ تند میزد.
اما این بار، در چهره او خبری از غرور و سردی گذشته نبود.
تهیونگ آرام به سمتش رفت.
فاصله چند قدمی را حفظ کرد و گفت:
«اگه هنوز ازم ناراحتی... حق داری.»
«فقط خواستم بدونی که دیگه نمیخوام اون آدم سابق باشم.»
سوا سکوت کرده بود.
اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما دیگر ترسی در نگاهش دیده نمیشد.
او مردی را میدید که بالاخره مسئولیت گذشتهاش را پذیرفته بود.
تهیونگ ادامه داد:
«انتظار ندارم همین امروز منو ببخشی.»
«فقط میخوام فرصت داشته باشم ثابت کنم تغییر کردم.»
بعد آرام پاکتی را روی میز کافه گذاشت و خواست برود.
سوا بیاختیار صدایش زد.
«تهیونگ...»
او ایستاد، اما برنگشت.
برای اولین بار، سوا خودش قدمی به سمت او برداشت.
چشمان هر دو پر از حرفهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
نه آغوشی بود و نه اعترافی دوباره.
فقط امیدی کوچک، میان ویرانههای گذشته جوانه زده بود.
❝ گاهی بخشیدن، با یک «دوستت دارم» شروع نمیشود... با برداشتن اولین قدم به سمت هم آغاز میشود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۶
باران آرام روی شیشههای بیمارستان میبارید.
چند روز از ماجرای انبار گذشته بود.
فضای شهر آرامتر شده بود، اما دل سوا هنوز آرام نگرفته بود.
او هر روز به گذشته و اتفاقات اخیر فکر میکرد.
تهیونگ بعد از همکاری با پلیس، تمام اطلاعاتی را که درباره رئیس باند میدانست در اختیار آنها گذاشته بود.
برای اولین بار، چیزی را از کسی پنهان نکرد.
او تصمیم گرفته بود زندگی تازهای را شروع کند.
زندگیای که در آن خبری از دروغ و فرار نباشد.
کارآگاه پرونده بعد از پایان بازجوییها، به تهیونگ نگاه کرد.
با لحنی جدی گفت:
«راه سختی پیش روت داری، اما همکاریات باعث شد افراد زیادی نجات پیدا کنن.»
تهیونگ فقط سرش را پایین انداخت.
چند ساعت بعد، تهیونگ مقابل کافهای ایستاد که اولین قرارش با سوا آنجا بود.
همهچیز همانطور بود؛ همان میز کنار پنجره، همان خیابان بارانی.
فقط جای خالی سوا بیشتر از هر چیزی به چشم میآمد.
همان لحظه، سوا از آن سوی خیابان او را دید.
قدمهایش برای چند ثانیه متوقف شد.
قلبش هنوز از دیدن تهیونگ تند میزد.
اما این بار، در چهره او خبری از غرور و سردی گذشته نبود.
تهیونگ آرام به سمتش رفت.
فاصله چند قدمی را حفظ کرد و گفت:
«اگه هنوز ازم ناراحتی... حق داری.»
«فقط خواستم بدونی که دیگه نمیخوام اون آدم سابق باشم.»
سوا سکوت کرده بود.
اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما دیگر ترسی در نگاهش دیده نمیشد.
او مردی را میدید که بالاخره مسئولیت گذشتهاش را پذیرفته بود.
تهیونگ ادامه داد:
«انتظار ندارم همین امروز منو ببخشی.»
«فقط میخوام فرصت داشته باشم ثابت کنم تغییر کردم.»
بعد آرام پاکتی را روی میز کافه گذاشت و خواست برود.
سوا بیاختیار صدایش زد.
«تهیونگ...»
او ایستاد، اما برنگشت.
برای اولین بار، سوا خودش قدمی به سمت او برداشت.
چشمان هر دو پر از حرفهایی بود که هنوز گفته نشده بود.
نه آغوشی بود و نه اعترافی دوباره.
فقط امیدی کوچک، میان ویرانههای گذشته جوانه زده بود.
❝ گاهی بخشیدن، با یک «دوستت دارم» شروع نمیشود... با برداشتن اولین قدم به سمت هم آغاز میشود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۹۹
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط