{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۲۵

سکوت سنگینی تمام انبار را فرا گرفته بود.

همه نگاه‌ها روی تهیونگ ثابت مانده بود.

سوا با قلبی لرزان به او خیره شده بود.

این اولین بار بود که تهیونگ خودش می‌خواست تمام حقیقت را تعریف کند.

تهیونگ آه عمیقی کشید.

«سال‌ها پیش... من یه دانشجوی معمولی بودم.»

«تا اینکه آدم اشتباهی وارد زندگیم شد...»

«کسی که بهم قول قدرت، پول و انتقام داد...»

چند لحظه سکوت کرد.

نگاهش را از زمین برداشت و مستقیم به چشمان سوا نگاه کرد.

«من اشتباه‌های زیادی کردم...»

«اشتباه‌هایی که هیچ بهونه‌ای براشون وجود نداره.»

اشک آرام در چشمان سوا جمع شد.

شنیدن اعتراف از زبان خود تهیونگ، از هر حقیقت دیگری سخت‌تر بود.

تهیونگ ادامه داد:

«ولی روزی که تو وارد زندگیم شدی...»

«برای اولین بار فهمیدم هنوز چیزی از انسان بودنم باقی مونده.»

کارآگاه با دقت به حرف‌های او گوش می‌داد.

«پس حاضری علیه رئیس شهادت بدی؟»

تهیونگ بدون مکث جواب داد:

«آره...»

«دیگه نمی‌خوام هیچ آدم بی‌گناهی قربانی گذشته من بشه.»

در همان لحظه...

صدای دست زدن آرامی در انبار پیچید.

همه با تعجب برگشتند.

مردی با کت بلند مشکی از میان تاریکی بیرون آمد.

چهره‌اش آرام بود...

اما نگاهش ترسناک‌تر از هر چیزی به نظر می‌رسید.

لبخند زد و گفت:

«بالاخره... شاگرد قدیمیم بزرگ شد.»

تهیونگ مشت‌هایش را گره کرد.

«همه‌چیز تموم شده...»

مرد خندید.

«تموم؟»

«نه تهیونگ...»

«تا وقتی خودت زنده‌ای، گذشته‌ات هم زنده می‌مونه.»

کارآگاه چند قدم جلو رفت.

«شما بازداشت هستید.»

مرد فقط لبخند زد.

انگار از قبل همه‌چیز را پیش‌بینی کرده بود.

چند ثانیه بعد، صدای آژیر چند خودروی دیگر از بیرون انبار به گوش رسید.

این بار نیروهای ویژه پلیس هم رسیده بودند.

رئیس باند نگاهی به تهیونگ انداخت و آرام گفت:

«آخرین فرصتته...»

«با من برگرد...»

«یا برای همیشه همه‌چیز رو از دست بده.»

تهیونگ به سوا نگاه کرد.

سوا با چشمانی اشک‌آلود فقط سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.

تهیونگ لبخند آرامی زد.

بعد رو به رئیس گفت:

«من سال‌ها برده گذشته بودم...»

«اما از امروز... خودم مسیر زندگیم رو انتخاب می‌کنم.»

همان لحظه نیروهای پلیس وارد انبار شدند.

رئیس باند که راه فراری برای خودش نمی‌دید، سعی کرد از مسیر پشتی فرار کند.

کارآگاه و مأموران به دنبالش رفتند و تعقیب در راهروهای انبار آغاز شد.

تهیونگ کنار سوا ایستاد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کرد دیگر لازم نیست فرار کند.

او تصمیمش را گرفته بود...

از امروز، می‌خواست گذشته را پشت سر بگذارد.

❝ اما پایان این تعقیب، فقط سرنوشت رئیس باند را مشخص نمی‌کرد... بلکه آینده‌ی تهیونگ و سوا را هم برای همیشه تغییر می‌داد. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۶ باران آرام روی شیشه‌های بیمارستا...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۴ هوای سئول سنگین‌تر از همیشه بود....

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۳ اتاق کنفرانس اداره پلیس در سکوت ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۰ صدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۹ صدای آژیر پلیس لحظه‌به‌لحظه نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط