{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۲۴

هوای سئول سنگین‌تر از همیشه بود.

سه خودروی پلیس، بی‌صدا در نزدیکی انبار متروکه‌ای که تهیونگ نشان داده بود توقف کردند.

همه منتظر دستور کارآگاه بودند.

کارآگاه نگاهی به نقشه انداخت و آرام گفت:

«هیچ‌کس بدون هماهنگی وارد نمی‌شه.»

تهیونگ چند قدم جلوتر ایستاده بود.

نگاهش روی ساختمان قدیمی قفل شده بود.

سال‌ها از آخرین باری که آنجا را دیده بود می‌گذشت...

اما هنوز تمام خاطراتش را به یاد داشت.

سوا آرام کنارش ایستاد.

«حالت خوبه؟»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از ساختمان بردارد، جواب داد:

«همه کابوس‌هام از اینجا شروع شد...»

سوا برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد آرام دستش را روی بازوی تهیونگ گذاشت.

«این بار... لازم نیست تنهایی باهاش روبه‌رو بشی.»

تهیونگ به او نگاه کرد.

لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.

همان لحظه یکی از مأموران با عجله دوید.

«قربان! داخل ساختمان چند نفر دیده شدن.»

کارآگاه بی‌سیمش را برداشت.

«همه آماده باشن.»

چند دقیقه بعد...

تیم پلیس با احتیاط وارد ساختمان شد.

داخل انبار، سکوت عجیبی حکم‌فرما بود.

صندلی‌های قدیمی، میزهای شکسته و گرد و غبار همه‌جا را پوشانده بود.

اما انگار کسی مدت کوتاهی قبل آنجا حضور داشته است.

یکی از مأموران فریاد زد:

«اینجا رو ببینین!»

همه به سمت او رفتند.

روی دیوار، عکس‌های زیادی نصب شده بود.

عکس کارآگاه...

عکس مأمورهای پلیس...

عکس تهیونگ...

و حتی...

عکس سوا.

سوا با دیدن تصویر خودش رنگش پرید.

کارآگاه زیر لب گفت:

«پس مدت‌هاست همه‌مون زیر نظر بودیم...»

تهیونگ با مشت به دیوار کوبید.

«اون از همون اول چند قدم از ما جلوتر بوده.»

در همان لحظه...

بلندگوی قدیمی انبار روشن شد.

صدای مردی در تمام ساختمان پیچید.

«خوش اومدی، تهیونگ...»

همه با تعجب اطراف را نگاه کردند.

مرد ادامه داد:

«همیشه می‌دونستم یه روز برمی‌گردی...»

«ولی فکر نمی‌کردم پلیس و دختری که عاشقش شدی رو هم با خودت بیاری.»

تهیونگ با صدایی محکم گفت:

«خودتو نشون بده!»

صدای خنده مرد در ساختمان پیچید.

«هنوز نه...»

«اول باید آخرین آزمونت رو پس بدی.»

ناگهان یکی از مانیتورهای قدیمی روشن شد.

روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود...

"اگر می‌خواهی گذشته‌ات را دفن کنی...
باید حقیقت را به کسی که دوستش داری بگویی."

تهیونگ برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

او می‌دانست دیگر راهی برای پنهان کردن گذشته‌اش نمانده است.

آرام به سمت سوا برگشت.

نگاهش پر از پشیمانی بود.

«سوا... وقتشه همه حقیقت رو از زبون خودم بشنوی...»

❝ اما حقیقتی که تهیونگ سال‌ها پنهان کرده بود، می‌توانست عشق تازه شکل‌گرفته‌ی آن‌ها را برای همیشه نابود کند... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

بچه ها این فیک رو تموم کردم 🤣
یعنی تا پارت ۳۰ اماده است.
خوب حمایت کنید شب پارت بزارم 🥲
و اینکه....
توی پارت اخر یک چیز مهم بهتون می گم
دیدگاه ها (۵)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۵ سکوت سنگینی تمام انبار را فرا گر...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۶ باران آرام روی شیشه‌های بیمارستا...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۳ اتاق کنفرانس اداره پلیس در سکوت ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۲۲ سکوت سنگینی خیابان را فرا گرفته ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۶ سوا با تردید به مرد ناشناس خیره ...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۱۹ صدای آژیر پلیس لحظه‌به‌لحظه نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط