جادویی عشق part ۴۸
جادویی عشق part ۴۸
قرار بود کنت رونالد و خواهرش بیان اینجا منم اصلا حوصله شوند رو
نداشتم هنوزم از اتفاقات دیشب ناراحت بودم که یکیو سوزوندن اما چه
میشه کرد نباید هیچکس از جادوی کن بفهمه هیچکس...
به توصيه اميلي غروب لباس عوض کردم و لباس جديدي
پوشیدم و منتظر شدیم.
با صداي جورج که ورود کنت و خواهرش رو اعلام کرد من و امیلی رفتیم پایین و کنار وی نگاه اخمیش رو کشید روم و خواست چيزي بگه که دفعه مهمان ها وارد شدن و فرصتش رو از دست داد يه
کلافه نگاه ازم کند. و
كنت رونالد یه مرد قد بلند با پوست سفید و موهاي طلايي بود که لبخند عميقي زد دوستانه دست داد و گفت: اوووه وی
عزیز..نمیدونی چقدر دیدنت خوشحالم میکنه. وی دستش رو فشرد و گفت همین طور رونالد..خوش
امدین.. و خواهرش..هه..
لحظه اي تعجب کردم ولي خيلي زود یادم اومد..
دیده بودمش.
روزهاي اول حضورم همون دختر مو قهوه اي که شبونه و با اتیش تند اومده بود عمارت و داشت همون جلوي د
وی رو لخت میکرد تعظیم شیرینی به وی کرد و گفت: وی عزیز
عزيز رو خوب اومدي..
وی-ونسا..
پس اسم معشوقه پنهانی اقا ونسا ..بود..خواهر دوستش.. رونالد نگاهش رو روي ما کشید.
امیلي دستم رو کشید و مجبورم کرد تعظیم کنم. رونالد به امیلی مودبانه لبخند حرف زد و حالش رو پرسید و بعد با لبخند عمیقي به من خیره شد و گفت: وی.. ایشون رو معرفي كردي..
وی دهن باز کرد که امیلی تند گفت:ايشون تایکا هستن.. دوست من..
رونالد لبخندش رو عمیق تر کرد و گفت:چه افتخاري..تایکا... چه اسم زيبايي..بانو..از اشنايي با شما
بسیار بسیار خوشبختم و دستش رو جلو آورد.
گنگ و هول دستم رو توی دستش گذاشتم و سریع
گفتم ممنون.. باعث افتخار منه..
در کمال تعجب سرش رو خم کرد و بوسه اي پشت دستم زد.
چشمام اندازه دوتا هندوانه گرد شد و بهت زده به وی
نگاه کردم. دندوناشو به هم فشرده بود و به دست من خیره بود.
دستم رو نرم و با چندشی بیرون کشیدم و سعی کردم
لبخند مودبانه اي بزنم.. اونم لبخند گشادي بهم زد. اه..
وی - البته امیلی همیشه عادت داره بقیه رو دوست خودش بدونه.. اما در اصل... ایشون اینجا كمك ميكنن.
عوضي.. حتما باید اینجوري آبرومو میبرد و میگفت کارگرم؟
با حرص و خشم نگاش کردم
اونم بي تفاوت و خشك زل زد بهم و گفت:جورج..مهمانها
رو همراهي كن.. جورج بفرمایید .داخل..
همه راه افتادن سمت سالن.. با غیض دستم رو به پیرهنم کشیدم
همه توي سالن نشستيم. وی کمی گرفته بود و همه اینو متوجه شده بودن..
رونالد دوشیزه تایکا.. شما اهل کجايين؟
در اصل انگلیسی هستم ولي.. مدتي در فرانسه زندگي کردم..
مشتاق سر تکون داد و گفت چه عالي..و تنها روزگار
میگذرونین؟ تنها؟ روزگار میگذرونم؟
گنگ چشمامو باريك كردم و گفتم: منظورتون خانواده
است؟ اگه اینطور پدر و مادر و برادري دارم. نرم خندید که کمی سرخ شد و گفت: خیر انگار این سرخ شدن خاصیت پوست سفیدش بود. رونالد منظورم معشوقه و یا نامزده
میشه گفت به توچه؟
به خودم نهیب زدم...نه...کنته میده بیچارم میکنن
ناچار و خشك گفتم: خیر
دقیق نگام کرد و گفت چه عالی
کجاش دقيقا عاليه مردك؟ عالي و زهرمار..
به دست هاي مبل چنگي زدم.
باز دهن باز کرد.
به دنبال راه نجاتی بودم که یه دفعه جلوم سبز شد و وی جدي قبل از بیرون اومدن جمله اي از دهن رونالد بحث رو از من دور کرد و گفت تجارت اسبت چطور پیش میره رونالد؟
رونالد پرغرور گفت: عالي.. تو هم باید باهام شريك
ميشدي..واقعا پردرآمده.
و به من نگاه کرد و گفت اگه فرصتی دست بده بانو..حتما
اسب زیبا و اصیلی رو تقدیمتون میکنم...
وی تند گفت ایشون اسب سواري بلد نیستن..
نمیدونم چرا اینو گفت اما هر دلیلی که داشت ممنون بودم كه كمك ميکنه این مردک قفلیش رو از رو من برداره.
رونالدعه چرا؟ اگه بخواین من خودم یادتون میدم با غیض نگاش کردم و تلخ و غلیظ گفتم از اسب متنفرم... صورتش وا رفت.
نگاهی به وی انداختم که دیدم داره تمام تلاشش رو میکنه لباي کش اومده به لبخندش رو جمع کنه..
انقدر خوشحالش کرده بود؟
اینکه اینطور زدم وسط برجك رونالد؟ چرا؟
فك كردم رونالد دوستشه..
میوه و شام سرو شد و باز دور هم نشستیم.
قرار بود کنت رونالد و خواهرش بیان اینجا منم اصلا حوصله شوند رو
نداشتم هنوزم از اتفاقات دیشب ناراحت بودم که یکیو سوزوندن اما چه
میشه کرد نباید هیچکس از جادوی کن بفهمه هیچکس...
به توصيه اميلي غروب لباس عوض کردم و لباس جديدي
پوشیدم و منتظر شدیم.
با صداي جورج که ورود کنت و خواهرش رو اعلام کرد من و امیلی رفتیم پایین و کنار وی نگاه اخمیش رو کشید روم و خواست چيزي بگه که دفعه مهمان ها وارد شدن و فرصتش رو از دست داد يه
کلافه نگاه ازم کند. و
كنت رونالد یه مرد قد بلند با پوست سفید و موهاي طلايي بود که لبخند عميقي زد دوستانه دست داد و گفت: اوووه وی
عزیز..نمیدونی چقدر دیدنت خوشحالم میکنه. وی دستش رو فشرد و گفت همین طور رونالد..خوش
امدین.. و خواهرش..هه..
لحظه اي تعجب کردم ولي خيلي زود یادم اومد..
دیده بودمش.
روزهاي اول حضورم همون دختر مو قهوه اي که شبونه و با اتیش تند اومده بود عمارت و داشت همون جلوي د
وی رو لخت میکرد تعظیم شیرینی به وی کرد و گفت: وی عزیز
عزيز رو خوب اومدي..
وی-ونسا..
پس اسم معشوقه پنهانی اقا ونسا ..بود..خواهر دوستش.. رونالد نگاهش رو روي ما کشید.
امیلي دستم رو کشید و مجبورم کرد تعظیم کنم. رونالد به امیلی مودبانه لبخند حرف زد و حالش رو پرسید و بعد با لبخند عمیقي به من خیره شد و گفت: وی.. ایشون رو معرفي كردي..
وی دهن باز کرد که امیلی تند گفت:ايشون تایکا هستن.. دوست من..
رونالد لبخندش رو عمیق تر کرد و گفت:چه افتخاري..تایکا... چه اسم زيبايي..بانو..از اشنايي با شما
بسیار بسیار خوشبختم و دستش رو جلو آورد.
گنگ و هول دستم رو توی دستش گذاشتم و سریع
گفتم ممنون.. باعث افتخار منه..
در کمال تعجب سرش رو خم کرد و بوسه اي پشت دستم زد.
چشمام اندازه دوتا هندوانه گرد شد و بهت زده به وی
نگاه کردم. دندوناشو به هم فشرده بود و به دست من خیره بود.
دستم رو نرم و با چندشی بیرون کشیدم و سعی کردم
لبخند مودبانه اي بزنم.. اونم لبخند گشادي بهم زد. اه..
وی - البته امیلی همیشه عادت داره بقیه رو دوست خودش بدونه.. اما در اصل... ایشون اینجا كمك ميكنن.
عوضي.. حتما باید اینجوري آبرومو میبرد و میگفت کارگرم؟
با حرص و خشم نگاش کردم
اونم بي تفاوت و خشك زل زد بهم و گفت:جورج..مهمانها
رو همراهي كن.. جورج بفرمایید .داخل..
همه راه افتادن سمت سالن.. با غیض دستم رو به پیرهنم کشیدم
همه توي سالن نشستيم. وی کمی گرفته بود و همه اینو متوجه شده بودن..
رونالد دوشیزه تایکا.. شما اهل کجايين؟
در اصل انگلیسی هستم ولي.. مدتي در فرانسه زندگي کردم..
مشتاق سر تکون داد و گفت چه عالي..و تنها روزگار
میگذرونین؟ تنها؟ روزگار میگذرونم؟
گنگ چشمامو باريك كردم و گفتم: منظورتون خانواده
است؟ اگه اینطور پدر و مادر و برادري دارم. نرم خندید که کمی سرخ شد و گفت: خیر انگار این سرخ شدن خاصیت پوست سفیدش بود. رونالد منظورم معشوقه و یا نامزده
میشه گفت به توچه؟
به خودم نهیب زدم...نه...کنته میده بیچارم میکنن
ناچار و خشك گفتم: خیر
دقیق نگام کرد و گفت چه عالی
کجاش دقيقا عاليه مردك؟ عالي و زهرمار..
به دست هاي مبل چنگي زدم.
باز دهن باز کرد.
به دنبال راه نجاتی بودم که یه دفعه جلوم سبز شد و وی جدي قبل از بیرون اومدن جمله اي از دهن رونالد بحث رو از من دور کرد و گفت تجارت اسبت چطور پیش میره رونالد؟
رونالد پرغرور گفت: عالي.. تو هم باید باهام شريك
ميشدي..واقعا پردرآمده.
و به من نگاه کرد و گفت اگه فرصتی دست بده بانو..حتما
اسب زیبا و اصیلی رو تقدیمتون میکنم...
وی تند گفت ایشون اسب سواري بلد نیستن..
نمیدونم چرا اینو گفت اما هر دلیلی که داشت ممنون بودم كه كمك ميکنه این مردک قفلیش رو از رو من برداره.
رونالدعه چرا؟ اگه بخواین من خودم یادتون میدم با غیض نگاش کردم و تلخ و غلیظ گفتم از اسب متنفرم... صورتش وا رفت.
نگاهی به وی انداختم که دیدم داره تمام تلاشش رو میکنه لباي کش اومده به لبخندش رو جمع کنه..
انقدر خوشحالش کرده بود؟
اینکه اینطور زدم وسط برجك رونالد؟ چرا؟
فك كردم رونالد دوستشه..
میوه و شام سرو شد و باز دور هم نشستیم.
- ۳۲۰
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط