{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اربعین است...

اربعین است...
چهل روز گذشت... بعد از 1400 و اندی سال...
نشسته ام یک گوشه دنج گلستان شهدا...
و به برهان های اثبات تو فکر میکنم...
به تمام تلاشی که آدمها به خرج داده اند که ثابت کنند هستی یا نیستی...
به آدمهایی که به نیت اطاعت و بندگی دست از دنیا کشیدند و خودشان را به جبهه حق رساندند...
و حالا جسمشان زیر خاک و روحشان!!!
همین پریشب بود که با فاطمه صحبت میکردم...
از مرگ...
از جسمی که می‌رود زیر خاک و روحی که نمیرود...
به سوال اساسی پیش چشم مادی گراها...
که بعد از مرگ منِ انسان کجا میرود؟
به باغ رضوان زیر حرم فکر میکنم و فضای سنگینش...
به هوای سبک و بهشتی گلستان شهدا...
به تفاوت عالم ارواح...
به ارواح طیبه علما و شهدایی که حضورشان اطراف گلستان را با تمام اصفهان متفاوت کرده اند...
به هزار نشانه که در بین برهان های اثبات تو نیامده اما هست...
به کافی بودن تو برای اثبات خودت...
به شعاع درخشان خورشید که راهش را از هزار مانع باز میکند...
به درخشش حقیقت...
و به علی که گفت خدای ندیده را نمیپرستم...
و به دیدن تا دیدن...
و به تو...
که همراه شعاع خورشید خودت را میرسانی به چشمم...
و صورتم را نوازش میکنی...
به لبخندت در صبح اربعین 1401
دیدگاه ها (۷)

از غم جدا مشو که غنا می‌دهد به دلاما چه غم ؟ غمی که خدا می‌د...

دستم به جدایی برسد، رحم ندارم بد شد "گذرِ پوست به دبّاغ نیفت...

من اما هر شب قبل از خواب، چشم به تنها عکس یادگاری تو می اندا...

همسفر توی سفر آدم خیلی مهمه...اصلا شاید بخاطر همینم هست که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط