{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتیم بیرون مامانم یه بره دیده بغلش کرد

رفتیم بیرون مامانم یه بره دیده بغلش کرد
اینقد زوق زده شده بود گفت :کاش به جای تو این مال من بود!!!!!!
میدونم از احساسات زیاد بود... مگه میشه منوبه این خوبی دوست نداشته باشندوالا.یه موقع فکرنکنیدمنو دوست ندارندا لطفا یه دستمال بده ازچشام داره آب میادوگرنه من که شادم که والا به خدا، این چشماهم بااون آباش. هههههه
:-)
دیدگاه ها (۷)

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

فیک تهیونگ

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط