P
P²³
لباس پوشیدم یه لباس صورتی که روش گل های برجسته بود یه آرایش لایت قرمز کردم و موهامو درست کردم و منتظر جونکوک نشستم که آجوما امد و گفت جونکوک بیرونه رفتم پایین و سوار ماشین کوک شدم جی کی بغل کیتی خیلی ناز خوابیده بود خیلی شبیه جونکوک بود هر کی از دور این دوتا رو ببینه میفهمه پدر و پسر هستن
- سلام
جونکوک : سلام خوبی
- مرسی میگم چرا خود تهیونگ نیومد تورو فرستاد ؟؟
جونکوک : از من میپرسی لیدی ؟؟
- پس از کی بپرسم ؟؟ تو رفیقشی
جونکوک : تینا اینو قبول کن بشین فکر کن ببین چیکار کردی که تهیونگ این شکلی شده دیروز نمیدونی توی شرکت چه جنجالی به پا کرد
- تو نمیدونی من چیکار کردم ؟
جونکوک : چرا میدونم ولی نمیدونم دلیل کاری که کردی چی بوده
- تو بگو من بهت میگم
جونکوک : تهیونگ قلبش شکسته بعضی شبا میاد خونه ما تا صبح گریه میکنه مست میکنه به قلبش ضربه میزنه میگه درد میکنه تینا تهیونگ میگه تینا دوسم نداره
- این چه حرفیه میزنه من که اگه دوستش نداشتم که براش ازدواج با جین وو رو قبول نمیکردم
جونکوک : اون همین رو میگه میگه تینا میخواسته با اون ازدواج کنه در جهتی که من موقعی که تیر خوردم بهش گفتم ازدواج نکن ولی گوش نداد و حرفم رو زیر پا گذاشت
دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم تالار کیتی نشسته بود و با جی کی مشغول بود بیدار شده بود و بهش شیر میداد یعنی میشه یه روز من هم مثل کیتی بغل تهیونگ بشینم بچمو بغل کنم تهیونگ باهاش حرف بزنه باهاش بخنده رسیدیم پیاده شدم رفتم تو جین و تهیونگ که جیهون توی بغلش بود داشتم حرف میزدن بعد از شیش ماه خنده تهیونگ رو دیدم چقدر با جیهون خوشحال بود یه لحظه هیچی نگاش افتاد بهم جیهون رو بغل جین داد امد دستم رو کشید بردم توی اتاق عروس داماد هنوز نیومده بودن
+ این چه لباسی پوشیدی ؟؟
- چیه خوشگل نیست ؟
+ زیادی خوشگله ( زیر لبی )
- چی گفتی ؟؟
+ نه بهت نمیاد خیلی بازه
- تهیونگ میشه بپرسم چرا باهام این شکلی رفتار میکنی اگر داستان واسه جین...
+ اون داستان تموم شده من فهمیدم برات مهم نیستم حرفم کارم هیچیم برات مهم نیست
اسلحه که به کمرش بسته بود رو در آوردم بغض شیش ماهه ترکید شروع به گریه کردم توی چهرش اسلحه رو گذاشتم زیر چونم تعجب کرده بود
- ببین آقای کیم جین وو امد تو خونه همین شکلی اسلحه گذاشت زیر چونم گفت اگر باهاش ازدواج نکنم بابام مامان داداشم آبجیم کله خانوادم رو ازم میگیره من به خاطر خانوادم این کارو کردم چون نمیتونستم مثل تو اونا رو هم از دست بدم فهمیدی ( داد و گریه شدید )
+ باشه باشه اون اسلحه رو بده به من ( ترس و کمی نگرانی )
اسلحه رو دادم دستش بهش پشت کردم امد برم بیرون که سرم گیج رفت و افتادم زمین امد سمتم که بیهوش شدم
ویو تهیونگ
بیهوش شد براید استایل بغلش کردم بردمش بیرون که نیکی امد سمتم
نیکی : چی شده تهیونگ ؟؟
+ نمیدونم داشتیم حرف میزدیم امد بیاد بیرون از حال رفت
نیکی : بزارش روی صندلی
گذاشتم روی صندلی و سرش رو گذاشتم روی سینم
ذهنش : تینا پاشو غلط کردم ترو خدا چیزی نشده باشه
نیکی : چیزی نشده چون حامله بوده بهش فشار امد
+ حامله بوده ؟؟
جین : تو نمیدونستی
+ مگه تو میدونی ؟؟
جین : نه
ویو تینا
چشمام و باز کردم توی بغل تهیونگ بودم
+ تینا بیدار شدی ... ببینم تو حاملی ؟؟
- چی من حاملم ..
نیکی : آره فکر کنم دو ماهشه ولی اگر میخواین فردا بیا بیمارستان
اون شب تموم شد رفتیم خونه لباس عوض کردم و بعد از شیش ماه توی بغل تهیونگ خوابیدم خیلی گرم بود احساس آرامش داشتم
ادامه دارد.......
لباس پوشیدم یه لباس صورتی که روش گل های برجسته بود یه آرایش لایت قرمز کردم و موهامو درست کردم و منتظر جونکوک نشستم که آجوما امد و گفت جونکوک بیرونه رفتم پایین و سوار ماشین کوک شدم جی کی بغل کیتی خیلی ناز خوابیده بود خیلی شبیه جونکوک بود هر کی از دور این دوتا رو ببینه میفهمه پدر و پسر هستن
- سلام
جونکوک : سلام خوبی
- مرسی میگم چرا خود تهیونگ نیومد تورو فرستاد ؟؟
جونکوک : از من میپرسی لیدی ؟؟
- پس از کی بپرسم ؟؟ تو رفیقشی
جونکوک : تینا اینو قبول کن بشین فکر کن ببین چیکار کردی که تهیونگ این شکلی شده دیروز نمیدونی توی شرکت چه جنجالی به پا کرد
- تو نمیدونی من چیکار کردم ؟
جونکوک : چرا میدونم ولی نمیدونم دلیل کاری که کردی چی بوده
- تو بگو من بهت میگم
جونکوک : تهیونگ قلبش شکسته بعضی شبا میاد خونه ما تا صبح گریه میکنه مست میکنه به قلبش ضربه میزنه میگه درد میکنه تینا تهیونگ میگه تینا دوسم نداره
- این چه حرفیه میزنه من که اگه دوستش نداشتم که براش ازدواج با جین وو رو قبول نمیکردم
جونکوک : اون همین رو میگه میگه تینا میخواسته با اون ازدواج کنه در جهتی که من موقعی که تیر خوردم بهش گفتم ازدواج نکن ولی گوش نداد و حرفم رو زیر پا گذاشت
دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم تالار کیتی نشسته بود و با جی کی مشغول بود بیدار شده بود و بهش شیر میداد یعنی میشه یه روز من هم مثل کیتی بغل تهیونگ بشینم بچمو بغل کنم تهیونگ باهاش حرف بزنه باهاش بخنده رسیدیم پیاده شدم رفتم تو جین و تهیونگ که جیهون توی بغلش بود داشتم حرف میزدن بعد از شیش ماه خنده تهیونگ رو دیدم چقدر با جیهون خوشحال بود یه لحظه هیچی نگاش افتاد بهم جیهون رو بغل جین داد امد دستم رو کشید بردم توی اتاق عروس داماد هنوز نیومده بودن
+ این چه لباسی پوشیدی ؟؟
- چیه خوشگل نیست ؟
+ زیادی خوشگله ( زیر لبی )
- چی گفتی ؟؟
+ نه بهت نمیاد خیلی بازه
- تهیونگ میشه بپرسم چرا باهام این شکلی رفتار میکنی اگر داستان واسه جین...
+ اون داستان تموم شده من فهمیدم برات مهم نیستم حرفم کارم هیچیم برات مهم نیست
اسلحه که به کمرش بسته بود رو در آوردم بغض شیش ماهه ترکید شروع به گریه کردم توی چهرش اسلحه رو گذاشتم زیر چونم تعجب کرده بود
- ببین آقای کیم جین وو امد تو خونه همین شکلی اسلحه گذاشت زیر چونم گفت اگر باهاش ازدواج نکنم بابام مامان داداشم آبجیم کله خانوادم رو ازم میگیره من به خاطر خانوادم این کارو کردم چون نمیتونستم مثل تو اونا رو هم از دست بدم فهمیدی ( داد و گریه شدید )
+ باشه باشه اون اسلحه رو بده به من ( ترس و کمی نگرانی )
اسلحه رو دادم دستش بهش پشت کردم امد برم بیرون که سرم گیج رفت و افتادم زمین امد سمتم که بیهوش شدم
ویو تهیونگ
بیهوش شد براید استایل بغلش کردم بردمش بیرون که نیکی امد سمتم
نیکی : چی شده تهیونگ ؟؟
+ نمیدونم داشتیم حرف میزدیم امد بیاد بیرون از حال رفت
نیکی : بزارش روی صندلی
گذاشتم روی صندلی و سرش رو گذاشتم روی سینم
ذهنش : تینا پاشو غلط کردم ترو خدا چیزی نشده باشه
نیکی : چیزی نشده چون حامله بوده بهش فشار امد
+ حامله بوده ؟؟
جین : تو نمیدونستی
+ مگه تو میدونی ؟؟
جین : نه
ویو تینا
چشمام و باز کردم توی بغل تهیونگ بودم
+ تینا بیدار شدی ... ببینم تو حاملی ؟؟
- چی من حاملم ..
نیکی : آره فکر کنم دو ماهشه ولی اگر میخواین فردا بیا بیمارستان
اون شب تموم شد رفتیم خونه لباس عوض کردم و بعد از شیش ماه توی بغل تهیونگ خوابیدم خیلی گرم بود احساس آرامش داشتم
ادامه دارد.......
- ۸.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط