P
P²⁰
الان یک ماه از مرگ تهیونگ میگذره و با اجبار پدرم قرار با جین وو ازدواج کنم اصلا دلم نمیخواست دلم برای تهیونگ تنگ شده بود هیچکس نمیدونست دارم به اجبار ازدواج میکنم
امروز روز عروسی بود همه توی تالار بودن و من بغل این حرومی وایساده بودم که جونکوک امد و بغل گوشم گفت:
″ چقدر قشنگ به حرف شوهرت گوش دادی زن داداش این شکلی که امشب باید زیر دشمنش بخوابی و به اون سرویس بدی ″
رفت دلم گرفت بغض کردم دلم میخواست همین الان تهیونگ بیاد منو با خودش ببره بدون هیچی یه قطره اشک از چشمام بارید که لامپ ها خاموش شد در باز شد و یه نفر امد تو
جین وو : اینجا چه خبره ؟؟
# مگه نمیدونی عروسیته ؟؟
چرا انقدر صداش آشنا بود چرا شبیه صدای تهیونگ بود لامپ ها روشن شد یه پسر با یه پارچه قرمز مشکی و موی های حالت دار و لباس مشکی جلوم بود از چشمام خوندم که این عشق زندگیمه همه فهمیدن این معشوقه منه باهاش شول شد و نزدیک بود بخورم زمین که بیتا منو گرفت بدون هیچ حسی توی صورتم اشک میرختم
جین وو : امکان نداره تو مردی لیا خودش کشته بودت
- مگه زنده مونده که بدونی من کشته یا نه
جین وو امد طرفم بیتا رو انداخت اون ور یه چاقو گذاشت زیر گلوم
جین وو : اگر نری میکشمش
- بکشش
چی گفت منو بکشه یعنی چی یعنی براش مهم نیستم
- ولی قبلش بزار یه چیزی بهش بگم ... تینا یادته اون فیلمی که کیتی روز عروسی جین و روزی نشون داد از لیا
سرم رو تکون دادم و بغض داشتم خفه میشدم
- کسی که لیا زیرش بود همین آقا داماد بود
جین وو: خفه شوووووو
که صدایی تیر از پشت سرم امد و خون روی لباس عروسم ریخت
اون وو : میخواستی خواهر منو بکشی برو پیش اون دوست دختر بی همه چیزت
از ترس پاشدم و دویدم سمت تهیونگ تا امد بغلش کنم دستش رو سمتم دراز کرد و مانع شد
- باهات ازدواج میکنم ولی چون قبلاً به پدرم قول داده بودم حالا هم برو خونه فعلا نمیخوام ببینمت
و رفت به جونکوک نگاه کردم سرش رو تکون داد و رفت به جین نگاه کردم سرش رو پایین کرد جیمین امد سمتم
جیمین : بیا بریم آبجی فردا باید بری خونه تهیونگ
ادامه دارد......
الان یک ماه از مرگ تهیونگ میگذره و با اجبار پدرم قرار با جین وو ازدواج کنم اصلا دلم نمیخواست دلم برای تهیونگ تنگ شده بود هیچکس نمیدونست دارم به اجبار ازدواج میکنم
امروز روز عروسی بود همه توی تالار بودن و من بغل این حرومی وایساده بودم که جونکوک امد و بغل گوشم گفت:
″ چقدر قشنگ به حرف شوهرت گوش دادی زن داداش این شکلی که امشب باید زیر دشمنش بخوابی و به اون سرویس بدی ″
رفت دلم گرفت بغض کردم دلم میخواست همین الان تهیونگ بیاد منو با خودش ببره بدون هیچی یه قطره اشک از چشمام بارید که لامپ ها خاموش شد در باز شد و یه نفر امد تو
جین وو : اینجا چه خبره ؟؟
# مگه نمیدونی عروسیته ؟؟
چرا انقدر صداش آشنا بود چرا شبیه صدای تهیونگ بود لامپ ها روشن شد یه پسر با یه پارچه قرمز مشکی و موی های حالت دار و لباس مشکی جلوم بود از چشمام خوندم که این عشق زندگیمه همه فهمیدن این معشوقه منه باهاش شول شد و نزدیک بود بخورم زمین که بیتا منو گرفت بدون هیچ حسی توی صورتم اشک میرختم
جین وو : امکان نداره تو مردی لیا خودش کشته بودت
- مگه زنده مونده که بدونی من کشته یا نه
جین وو امد طرفم بیتا رو انداخت اون ور یه چاقو گذاشت زیر گلوم
جین وو : اگر نری میکشمش
- بکشش
چی گفت منو بکشه یعنی چی یعنی براش مهم نیستم
- ولی قبلش بزار یه چیزی بهش بگم ... تینا یادته اون فیلمی که کیتی روز عروسی جین و روزی نشون داد از لیا
سرم رو تکون دادم و بغض داشتم خفه میشدم
- کسی که لیا زیرش بود همین آقا داماد بود
جین وو: خفه شوووووو
که صدایی تیر از پشت سرم امد و خون روی لباس عروسم ریخت
اون وو : میخواستی خواهر منو بکشی برو پیش اون دوست دختر بی همه چیزت
از ترس پاشدم و دویدم سمت تهیونگ تا امد بغلش کنم دستش رو سمتم دراز کرد و مانع شد
- باهات ازدواج میکنم ولی چون قبلاً به پدرم قول داده بودم حالا هم برو خونه فعلا نمیخوام ببینمت
و رفت به جونکوک نگاه کردم سرش رو تکون داد و رفت به جین نگاه کردم سرش رو پایین کرد جیمین امد سمتم
جیمین : بیا بریم آبجی فردا باید بری خونه تهیونگ
ادامه دارد......
- ۴.۲k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط