P
P²¹
صبح رفتم خونه تهیونگ اما خودش خونه نبود قرار شد یه عروسی کوچیک بگیریم اونم شب توی خونه رفتم توی اتاق یه اتاق بزرگ با تم کرمی بالای تخت لامپ داشت خیلی قشنگ بود یکی از عکسهای نامزدیم رو زده بودن رفتم و کمد رو باز کردم لباس های قشنگی توش بود بعد از اینکه اتاق رو انالیز کردم رفتم پایین خونه بزرگ و قشنگی بود همین شکلی که داشتم میگشتم در باز شد و تهیونگ امد تو
- سلام خوش امدی
+ سلام قرار بود شب بیایی ( سرد )
- ناراحتی الان امدم
+ ولش کن با کی امدی ؟؟
- با جیمین امدم
+ من خستم میرم دوش بگیرم و بخوابم تو هم اگر غذا نخوری بخور من غذا خوردم
رفت از پله ها بالا و بهم اصلا نگاه نکرد یعنی چی چرا این شکلی کرد غذا خوردم و رفتم تو اتاق اصلا توی اتاق نبود رفتم پایین
- آجوما...
آجوما : بله خانم ؟؟
- تهیونگ کجاست ؟؟
آجوما : خانم آقا رفتن اتاق کارشون
- باشه برو
رفت منم لباس عوض کردم و خوابیدم
بیدار شدم رفتم توی سالن همه چیز آماده بود غذا ها درست بود و همه جا تمیز بود رفتم توی اتاق یه دوش گرفتم و یه لباس آبی سفید پوشیدم که بلند بود موهام رو باز گذاشتم و آرایش لایت کردم کفش هامو پوشیدم داشتم گوش واره توی گوشم میکردم که در باز شد تهیونگ امد تو یه نگاه بهم کرد و رفت سمت کمد لباس برداشت انداخت روی تخت و رفت سمت حمام دوش گرفت همین شکلی رو تخت نشسته بودم و داشتم نگاش میکردم با یه حوله امد بیرون لباس برداشت و پوشید رفت موهاش رو خشک کرد و حالت داد حلقه نامزدیم رو انداختم اونم همون رو دست کرد که زنگ عمارت خورد رفتیم پایین پسرا امدن جونکوک و کیتی آمد دیگه کم کم شکمش بزرگ شده بود پسر جین هم به دنیا امده بود اسمش جیهون بود خیلی کیوت بود همه امدن جیهون بغلم بود و داشتم باهاش بازی میکردم پدر امد و عقد نامه رو امضا کردیم بعد غذا خوردیم و توی سالن نشسته بودیم و داشتیم قهوه میخوردیم
پ.ت : خوب اینم از ازدواج تینا و تهیونگ خدا رو شکر این دوتا هم باهم ازدواج کردن خیلی خوشحالم
+ البته پدر این عشق اجباریه
یعنی چی خودش گفت که اجباری نیست یعنی دیگه دوسم نداره خودش گفت تا وقتی که دوسم داره عشقمون اجباری نیست ولی بود همه رفتن اون شب بازم باهم رابطه داشتیم من دوست داشتم ولی اون نا خواسته بود دیگه به عشقی که بهم داشت اصلا مطمئنا نبودم من که نمیدونم چرا این شکلی شده ولی هرچی که شده به من ربطی نداره صبح که بیدار شدم یه نامه روی میز بود برداشتم
″ باید حامله بشی پس اگر دیشب باهات بودم از سر عشق نبود به دلت صابون نزن ″
این آخرین تیر بود و قلبم از هم پاچید
ادامه دارد ......
صبح رفتم خونه تهیونگ اما خودش خونه نبود قرار شد یه عروسی کوچیک بگیریم اونم شب توی خونه رفتم توی اتاق یه اتاق بزرگ با تم کرمی بالای تخت لامپ داشت خیلی قشنگ بود یکی از عکسهای نامزدیم رو زده بودن رفتم و کمد رو باز کردم لباس های قشنگی توش بود بعد از اینکه اتاق رو انالیز کردم رفتم پایین خونه بزرگ و قشنگی بود همین شکلی که داشتم میگشتم در باز شد و تهیونگ امد تو
- سلام خوش امدی
+ سلام قرار بود شب بیایی ( سرد )
- ناراحتی الان امدم
+ ولش کن با کی امدی ؟؟
- با جیمین امدم
+ من خستم میرم دوش بگیرم و بخوابم تو هم اگر غذا نخوری بخور من غذا خوردم
رفت از پله ها بالا و بهم اصلا نگاه نکرد یعنی چی چرا این شکلی کرد غذا خوردم و رفتم تو اتاق اصلا توی اتاق نبود رفتم پایین
- آجوما...
آجوما : بله خانم ؟؟
- تهیونگ کجاست ؟؟
آجوما : خانم آقا رفتن اتاق کارشون
- باشه برو
رفت منم لباس عوض کردم و خوابیدم
بیدار شدم رفتم توی سالن همه چیز آماده بود غذا ها درست بود و همه جا تمیز بود رفتم توی اتاق یه دوش گرفتم و یه لباس آبی سفید پوشیدم که بلند بود موهام رو باز گذاشتم و آرایش لایت کردم کفش هامو پوشیدم داشتم گوش واره توی گوشم میکردم که در باز شد تهیونگ امد تو یه نگاه بهم کرد و رفت سمت کمد لباس برداشت انداخت روی تخت و رفت سمت حمام دوش گرفت همین شکلی رو تخت نشسته بودم و داشتم نگاش میکردم با یه حوله امد بیرون لباس برداشت و پوشید رفت موهاش رو خشک کرد و حالت داد حلقه نامزدیم رو انداختم اونم همون رو دست کرد که زنگ عمارت خورد رفتیم پایین پسرا امدن جونکوک و کیتی آمد دیگه کم کم شکمش بزرگ شده بود پسر جین هم به دنیا امده بود اسمش جیهون بود خیلی کیوت بود همه امدن جیهون بغلم بود و داشتم باهاش بازی میکردم پدر امد و عقد نامه رو امضا کردیم بعد غذا خوردیم و توی سالن نشسته بودیم و داشتیم قهوه میخوردیم
پ.ت : خوب اینم از ازدواج تینا و تهیونگ خدا رو شکر این دوتا هم باهم ازدواج کردن خیلی خوشحالم
+ البته پدر این عشق اجباریه
یعنی چی خودش گفت که اجباری نیست یعنی دیگه دوسم نداره خودش گفت تا وقتی که دوسم داره عشقمون اجباری نیست ولی بود همه رفتن اون شب بازم باهم رابطه داشتیم من دوست داشتم ولی اون نا خواسته بود دیگه به عشقی که بهم داشت اصلا مطمئنا نبودم من که نمیدونم چرا این شکلی شده ولی هرچی که شده به من ربطی نداره صبح که بیدار شدم یه نامه روی میز بود برداشتم
″ باید حامله بشی پس اگر دیشب باهات بودم از سر عشق نبود به دلت صابون نزن ″
این آخرین تیر بود و قلبم از هم پاچید
ادامه دارد ......
- ۱۳.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط