این پارت طولانی که مینویسم داستان واقعیهداستان زندگیه خو
این پارت طولانی که مینویسم داستان واقعیه(داستان زندگیه خودم)
پارت اول
بازم از خواب پاشدم دیدم مامان و بابام دارن دعوا
میکنن اهمیت ندادم چون من این چیزا رو نمیفهمم من فقط ۴ سالمه همینجوری روی تخت دراز کشیده بودم که دیدم دعوای مامان و بابام خیلی شدید شد و مامانم داره لباسا و وسایلشو جمع میکنه
بهش گفتم«مامان کجا میری؟»
گفت«دخترم دارم میرم لباسا رو بشورم میام»
معلوم بود که داره دروغ میگه
و خب منم بهش پیله کردم که منم با خودت ببر و اونم میگفت نه
که دیدم بابام اومد توی اتاق و به سمت مامانم حمله ور شد مو های نرم و خوشگلشو کشید و بردش سمت پذیرایی و شروع کرد به زدنش منو داداش کوچیکم توی بغل هم گریه میکردیم و کتک خوردن مامانم رو میدیدیم دستمو جلوی چشمای داداشم گرفته بودم و بغلش کرده بودم و همونطور جشمای خودمو بسته بودم بیشتر از خودم نگران داداشم بودم
و خب بعد از چند ساعت بابام دست از زدن مامانم برداشت در اصل بابام داشت با یک دختره به اسم شهناز به مامانم خیانت میکرد....
چهار سال بعد
داشتم با داداشم بازی میکردم مامانم و بابام طلاق گرفته بودن و بابام الان زن داشت و مامانم شوهر
همینجوری بازی میکردم که دیدم در خونه زده شد رفتم درو باز مردم قامت مامانن رو دیدم سریع بغلش کردم و بوسش کردم بابام و زنش داخل اتاق بودن که بابام اومد باورم نمیشد اون اروم بود
پارت اول
بازم از خواب پاشدم دیدم مامان و بابام دارن دعوا
میکنن اهمیت ندادم چون من این چیزا رو نمیفهمم من فقط ۴ سالمه همینجوری روی تخت دراز کشیده بودم که دیدم دعوای مامان و بابام خیلی شدید شد و مامانم داره لباسا و وسایلشو جمع میکنه
بهش گفتم«مامان کجا میری؟»
گفت«دخترم دارم میرم لباسا رو بشورم میام»
معلوم بود که داره دروغ میگه
و خب منم بهش پیله کردم که منم با خودت ببر و اونم میگفت نه
که دیدم بابام اومد توی اتاق و به سمت مامانم حمله ور شد مو های نرم و خوشگلشو کشید و بردش سمت پذیرایی و شروع کرد به زدنش منو داداش کوچیکم توی بغل هم گریه میکردیم و کتک خوردن مامانم رو میدیدیم دستمو جلوی چشمای داداشم گرفته بودم و بغلش کرده بودم و همونطور جشمای خودمو بسته بودم بیشتر از خودم نگران داداشم بودم
و خب بعد از چند ساعت بابام دست از زدن مامانم برداشت در اصل بابام داشت با یک دختره به اسم شهناز به مامانم خیانت میکرد....
چهار سال بعد
داشتم با داداشم بازی میکردم مامانم و بابام طلاق گرفته بودن و بابام الان زن داشت و مامانم شوهر
همینجوری بازی میکردم که دیدم در خونه زده شد رفتم درو باز مردم قامت مامانن رو دیدم سریع بغلش کردم و بوسش کردم بابام و زنش داخل اتاق بودن که بابام اومد باورم نمیشد اون اروم بود
- ۱.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط