من توی بغل مامانم بودم که مادرم گفا گفت من سرویس قاشق چنگ
من توی بغل مامانم بودم که مادرم گفا گفت من سرویس قاشق چنگالمو میخوام پدرم گفت نیست که پدرم بلند شد و مادرمو هل داد و مامانم به طرز وحشتناکی خورد زمین و به زور بلند شد و رفت منم گریه میکردم
دوباره توی دادگاه مامانم و بابام همو دیدن که بابام به سمت مادرم حمله ور شد و محکم بهش سیلی زد که مامورا به زور جلوشو گرفتن
پنج سال بعد
الان حضانت من دست مامانمه
من زندگیه عالی با مامانم و پدر ناتنیم دارم و خوشحالم ولی چند ساله که داداشمو ندیدم و خیلی دلم براش تنگ شده من از بچگی دارم دادگاه، مامور، دعوا، داد میبینم و دوست ندارم کسی عاقبتش مثل من شه مخصوصا داداشم لطفا سعی این اتفاق براتون نیوفته و اگر مادر یا پدرتون دعوا شدیدی کردن جلوشون رو بگیرین و مثل من نشین
زندگی نامه ویکتور«خودم»
دوباره توی دادگاه مامانم و بابام همو دیدن که بابام به سمت مادرم حمله ور شد و محکم بهش سیلی زد که مامورا به زور جلوشو گرفتن
پنج سال بعد
الان حضانت من دست مامانمه
من زندگیه عالی با مامانم و پدر ناتنیم دارم و خوشحالم ولی چند ساله که داداشمو ندیدم و خیلی دلم براش تنگ شده من از بچگی دارم دادگاه، مامور، دعوا، داد میبینم و دوست ندارم کسی عاقبتش مثل من شه مخصوصا داداشم لطفا سعی این اتفاق براتون نیوفته و اگر مادر یا پدرتون دعوا شدیدی کردن جلوشون رو بگیرین و مثل من نشین
زندگی نامه ویکتور«خودم»
- ۴۶۵
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط