{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤پارت هجدهم🖤

🖤پارت هجدهم🖤
《رمان زمستون❄》
ارسلان: به چی فک میکنی؟
دیانا: به تو
ارسلان: به من؟
دیانا: اره
ارسلان: به چیه من؟
دیانا: به حرفات
ارسلان: خوبه بیشتر فکر کن
دیانا: خیلی پرویی تو
ارسلان: رسیدیم دیگ ..نیکا اینا تو این کافه رو به رویه نشستن پیاده شو برو پیششون تا من بیام..
دیانا: باش زود بیا:)
ارسلان: عمر دیگه ای؟
دیانا: ایشالله بعدا
ارسلان: باش بچه پرو
دیانا: از ماشین پیاده شدم و رفتم ت کافه ک دیدم نیکا و متین پیش هم نشستن رفتم سمتشون...
نیکا: سلام قشنگم
دیانا: سلام خوبی؟
نیکا: متین میبینی بچمو از اون موقعی ک با ارسلان اشنا شده چقد به خودش میرسه
متین: دیگه تاثیرای ارسلانه
دیانا: چی میگین مث اینکه یادتون رفته همه چی سوریه
نیکا: من مطمئنم ک شما دوتا به هم میرسین
دیانا: نشستم رو صندلی...نیکا نمیخوای بفهمی ک ارسلان همه این کارارو به خاطر ی دختر دیگ داره میکنه؟
متین: راست میگه .. هیچی جای مهدیه رو تو قلب ارسلان نمیگیره
نیکا: شایدم گرف...
دیانا: تا اومدم ی چیزی بگم دیدم ارسلان اومد کنارم نشست
متین: اقا ارسلان از این طرفا
ارسلان: متین از همین الان شروع کردی؟
نیکا: بچها ی چیزی سفارش بدیم؟..
دیدگاه ها (۴)

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

Love you پارت سوم&عاها-هومم«سوجین تو دلش میگ باهات مهربون تر...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:7ویو «سلین»که رفتیم به بوفه هر دو...

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

رمان دخت من

P25فردا ویو انیا بیدار شدم دیدم ساعت ۵ یاد دیروز افتادم و بغ...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط