رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۱۳۰و۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳

دیانا: قرار بود بریم یه سری از وسیله های خونه آیندمون و بگیریم هنوز نرسیده دارم برنامه میچینم🤣 رفتم پایین ارسلان و دیدم بایه ژست خوشگل به ماشین تکیه داده اون پیرهن سفیدی که پوشیده بود صدبرابر جذاب ترش کرده بود تو دلم برای بار هزارم قربونش رفتم یاشار اینه سوار ماشین شدن من به سمت ارسلان رفتم دوتا دستامو بند کیفم کردم و خودمو تکون دادم با لحن شیرینی گفتم سلام
ارسلان: سلاممم خانم خوشگلم نمیگی آنقدر شیرین حرف میزنی من دلم ترو نخواد
دیانا: با چشام به مادر و خواهرش که تو ماشین نشسته بودن
ارسلان: تازه حواسم جمع شد داشتم چهار چشمی به ما نگاه میکردن چشای علی شیطون شد و گفت
علی:زندایی یه بغل به دایی ما نمیده تو این چند روز روی پرفایلت قفلی زده بود والا منم دلم خواست بغلت کنم چه برسه داییم
ارسلان: الحق به رضا رفته دایی جون بشین دوباره گفت
علی:بغلش کن گناه داره
ارسلان:وای مامان داشت با چشاش منو می‌خورد ای رضا دستم بهت برسه قیمه قیمه ات میکنم در جلو رو باز کردم
دیانا: ارسلان ماشین و دور زد و نشست مشت فرمون حرکت کردیم
ارسلان: جلوی یه مغازه لوازم خونگی ایستادم همه از ماشین پیاده شدن و رفتن دیانا با من پیاده شد
دیانا: زیره گوشش پچ زدم دلت بغل میخواد آقایی
ارسلان: درمونده نگاهش کردم
دیانا: آروم خندم و گفتم قربون دلت آقایی
ارسلان: یه سری چیزا مثل ماشین لباسشویی و یخچال تلوزیون و یه دست مبل انتخاب کردیم رفتیم سمت فرش ها فرشی که به مبل‌ها بیاد انتخاب کردیم قرار شد با وانت بفرستن به ادرس خونه
دیانا: لبمو آویزون کردم و لوس گفتم خستم
ارسلان: آب دهنمو پرصدا قورت ( الهی بچه رو انقد اذیت نکن دیگه )
دیانا: ارسلان گشنمه
ارسلان: بریم غذا بخوریم
دیانا: به چلوکبابی رسیدیم ارسلان سفارش داد و رفت دستاشو بشوره منم پشت سرش رفتم
ارسلان: داشتم دستامو میشستم که دستی دورم حلقه شد سریع برگشتم با دیدن دیانا خیالم راحت شد دیانا عزیزم ترسیدم فکر کردم کسیه
دیانا: غلط کرده هرکسی به شوهرم دست بزنه
ارسلان: لبخندی زدم و دستامو خشک کردم منو کشید تو پستو بغلم کرد
دیانا:۲ دقیقه بغلش کردم و جدا شدم زود تر از ارسلان به بیرون رفتم ریز ریز میخندیدم
( دیانا مون هم بلده ها🤣)
ارسلان: به سمت تخت رفتم بعد از چند دقیقه سفارش هامون و آوردن عالی پیش دیانا نشسته بود و چیزی در گوش دیانا میگفت و دوتایی میخندیدن غرق در دیدن خندیدنش بودم که
ارغوان:کجایی بخور دیگه
مادر ارسلان: پسرم غذا تو بخور
ارسلان: علی باز لب باز کرد
علی: آخه میدونید چیه
ارسلان: همه باهم سری به نه تکون دادن که با لحن شیطونی گفت
علی:دایی خیلی وقته دلش می‌خواست زندایی و ببینه الانم دیدش اما نتونسته رفع دل تنگی کنه
ارسلان: چشمکی تنگ حرفش زد و باز گفت
علی:دلش بغل زندایی و میخواد ارسلان: ابن حرفو زد که دیانا به وضوح قرمز شد مامان و ارغوان زدن زیره خنده
ارغوان: علی داییت و اذیت نکن
..... بعد از غذا .....
ارسلان: رسیدیم در خونه دیانا اینا چندتا وسیله برای خودش خریده بود کمکش کردم و بردم
دیانا: دستت درد نکنه
ارسلان: برای تشکر نمیخوای جیزی بهم بدی
دیانا: متفکرانه دستم و زیره چونه زدم و گفتم عوم تشکر که کردم
ارسلان:من هنوز بغل میخوام اون بسم نبود
دیانا: تا اومدم حرفش و تجلی کنم دستمو کشید که افتادم تو بغلش
دیدگاه ها (۱)

رمان بغلی من پارت ۱۳۴و۱۳۵و۱۳۶و۱۳۷ارسلان: آخيش آنقدر وول نخور...

رمان بغلی من پارت ۱۳۸و۱۳۹و۱۴۰ستایش: خاک تو سرم دیانا محکم به...

کدوم یکی از رمان هارو بیشتر دوست داشتید🫶😘🧐

رمان بغلی من پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹دیانا: ارسلان اون بچه فقط پن...

رمان بغلی من پارت ۶۱ارسلان:شرمنده دیانا: سری تکون دادم و به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط