هم اتاقی...

چند پارتی
پارت دوازدهم(اخر)

☆پرش زمانی 3 سال بعد☆
ویو یونگی:
از شرکت برگشتم خونه و تو راه خوراکی خریدم...
جونگ سو: سلام بابا!(جونگ سو الان شیش سالشه)
جنی: باباییییی!(حیحی)
یونگی: اخ... اخ.... خوشگلای من...بستنی های بابا!(چلوندتشون)
یونگی: ببینم... مامانتون کجاست؟!
جنی: بالا... تو اتاقشه
جونگ سو: داره چیتان پیتان میکنه!(چیتان پیتان دادارا دیدان...)
یونگی: عه!؟ پس داره چیتان پیتان میکنه... برید بازی کنید شما جوجه عشقا...
رفتم بالا دیدم جلو اینه بقول جونگ سو داره چیتان پیتان میکنه...
یونگی: دارلینگ... مطمئنم داری برای شوهرت خوشگل میکنی؟!
سوهی: سلام عزیزم... خسته نباشی!... مطمئن باش برای شوهرمه برای تو نیست!
یونگی:(خنده)
نشستم رو تخت...
سوهی: عشقم... امروز ابجیت زایمان کرد
یونگی: عههه؟! چرا به من نگفتن....
سوهی: اره دیگه...
یونگی: هعیییی... خوشبحالشون!(اه و افسوس)
سوهی: توروخدا اونجوری اه نکش انگار بچه نداری!(خنده)
یونگی: بچه خوبه اخه!...یدونه...
سوهی: عمرا...
یونگی: فقط... توروخدا... یدونه دیگه!
سوهی: نه عزیز من! مگه من دستگاه بچه سازیم؟!
یونگی:(خنده)
بلند شدم از کمرش گرفتم و به خودم نزدیکش کرد
یونگی: خیلی دوست دارما...
سوهی: منم همینطور!
و بوسه کوتاهی رو شروع کردیم...

پایان.
به قلم میا.

حمایت کنید فیک هایی بیشتری میزارم:)
نظرتون برام با ارزشه💫
دیدگاه ها (۱۸)

^عرررررر اومدم دیدم 100 تایی شدیمممم^

محبت

هم اتاقی...

هم اتاقی...

"سرنوشت " p,42...ته : باشه خانم کوچولو( خنده ).بعد از حرف ته...

پارت ۳۱

چهار درخواستی از جیهوپ وقتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط