پارت ۷رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱
پارت ۷رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱
ساسان :به به 👏 👏 👏 عالیه افرین فکر نمیکردم که اینقدر قشنگ عربی بتونی برقصی اونم با یه جلسه
ساسان موقعی که میرقصیدم دم در وایستاد بوده و تماشا میکرده حالم از خودم بهم میخور خدا من رو سیاهم پیشت فقط ببخش منو 😭
ساسان یه چشمک زد و گفت چه شبی بشه شب عید 😈 و بعد رفت
اشک های که رو گونم ریخته بود رو پاک کردم و گفتم دیگه باید چیکار کنم
شیلا:امروز تمرینت تمومه منم باید برم دیرم شد فعلا عزیزم خداحافظ و رفت
زدم زیر گریه از ته دل زار میزدم خدایااااااااا خداااااااااااا دیگه بریدم
روزا همین جور پشت سر هم میگذشتن و منم مثل همیشه کارای عمارتومیکردم ،امتحان هم میدادم ،صبح تا شب کارای عمارت، شب تا صبح هم برا امتحاناتم میخوندم . امروز آخرین امتحانمه کتاب زبان انگلیسی دستم بود و میخوندم. تیکه پروندن این دخترها تمومی نداشت همه خدمتکار صدام میزدن تو مدرسه من فقط کتابمو میخوندم مدیر مدرسه اعلام کرد :امتحانات شروع میشه تا یک ساعت دیگه بیاین برین سر نیمکت هاتون بشینین ،مدیر مدرسه که زن خشک و جدی بود گفت :آرام ساجدی گفتم بله گفت اینجا کنار میز دبیران مینشینی و رفت رفتم سر جام نشستم برگه ها رو توضیح کردن وای خدا نگاه به سوال ها کردم همه سوال هااااا جوابشون یکی دو سطر به انگلیسی میشد به لحظه سرم بلند کردم تا تمام بچه هااا صورتشون ناراحت و دلشون میخواد گریه کننن ،سرم رو برگردوندم روی برگم وخدا رو صدا زدم شروع کردم نوشتن پشت سر هم جواب سوال هارو میدادم سوال هارو آخرین سوال یه کلمش برام درست چاپ نشده بود دستم بردم بالا که دبیر زبانمون اومد بهش گفتم این سوال درست کپی نشد برام خوندش جوابشو دادم همون لحظه برگمو دادم که دهان بچه ها باز مونده بود از تعجب چون سر نیم ساعت برگه رو کامل جواب دادم مدیرمون گفت: بیا دفتر ،رفتم گفت بشین باید خون ازت بگیرن گفتم چرا گفت تک به تک بعد امتحاناتت میان خون میدن کاری به بقیش نداشته باش ،خون دادم و بلند شدم رفتم عمارت وقتی رسیدم سریع رفتم سر کلاس رقصم تموم که شد رفتم داخل حیاط که یه پیرمرد خوش پوش و شیک رو دیدم داشتم نگاهش میکردم که شاهین خان هم اومد بیرون یه لحظه احساس کردم این پیرمرد رو که دید ترسید ولی بازم گفتم باز حرف الکی زدی ارام
رفتم پشت درخت کناری تا بفهمم چی میگن حس کنجکاویم بدجور اذیتم میکرد
شاهین :س..سلام پیرمرد غریبه : چه سلامی هان بی معرفت چجوری تونستی پسرمو ول کنی و بری چطور تونستی دوستی چندین و چندسالتون رو بهم بزنی ،پسر من نمیزاشت یه تار مو از سرت کم بشه ،چیزیت میشد زمین و زمانو بهم میدوخت 😤 😬
شاهین :من کاری نکردم ،اون تصادف یه اتفاق بود
پیرمرد غریبه :چی چیو یه اتفاق بود ،شما دوستایی بودین که رو سر هم قسم میخوردین ،بهترین لحظه هاتون رو کنار هم بودین نامرد بی وجود اگر ول نکرده بودی که بری و پسرمو و زنشو به بیمارستان میرسوندی زنده میموندن توی آشغال باعث شدی بمیرن بعد اسم خودت گذاشتی مرد خجالت بکش تو تمام اسناد و مدارک پسرم رو برداشتی ،تمام ارث و میراثی که میخواست بزنه به نام زن و بچه اش نامررررررد 😡 😡 😡 😠 😠 😠
از کنار درخت داشتم نگاهشون میکردم دیدم پیرمرد یقه شاهینو گرفت و گفت :ببین خوب گوشاتو باز کن میدونم نوه من زندست چون بعد تصادف که رفتم سر صحنه فقط جسد پسرم و زنش بود نوه من نبود کل خاک ایران رو وجب به وجب گشتمولی نوه امو پیدا نکردم من میدونم پیش تو صداش کن بیاد من نوه ام رو میخوام
شاهین : هه هه اقای داریوش بزرگ نیا نوه تو پیش من نیست ،اون اسنادی که حرفشو میزنی سهم من بود باید مال من میشد ،حالا هم مال منه برو دنبال نوه ات بگرد اینجا نیست نوه حروم زادت
پیرمرد با مشت زد تو دهن شاهین و گفت :آرام منو میاری واگر نه خودم با دستام خفت میکنم کثافت حروم زاده هم خودتی
یعنی چی یعنی من ....من یعنی اون نوه ای که این پیرمرد ازش حرف میزنه منم ،این پیرمرد بابابزرگ منه 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
از پشت درختا در اومدم به سرعت رفتم سمتشون رفتم طرف شاهین با مشت افتادم به جونش و گفتم من حرمزاده نیستمممممم تو خانواده منو کشتی ،تو یه خوک کثیفی تو اشغالی ،از بس این چند مدت گریه کرده بودم بدنم ضعیف شده بود پیرمرد دستمو گرفت برگردوندم طرف خودش گفت تو نوه منی آرام تو عزیز دلمی منو گرفت تو بغ
ساسان :به به 👏 👏 👏 عالیه افرین فکر نمیکردم که اینقدر قشنگ عربی بتونی برقصی اونم با یه جلسه
ساسان موقعی که میرقصیدم دم در وایستاد بوده و تماشا میکرده حالم از خودم بهم میخور خدا من رو سیاهم پیشت فقط ببخش منو 😭
ساسان یه چشمک زد و گفت چه شبی بشه شب عید 😈 و بعد رفت
اشک های که رو گونم ریخته بود رو پاک کردم و گفتم دیگه باید چیکار کنم
شیلا:امروز تمرینت تمومه منم باید برم دیرم شد فعلا عزیزم خداحافظ و رفت
زدم زیر گریه از ته دل زار میزدم خدایااااااااا خداااااااااااا دیگه بریدم
روزا همین جور پشت سر هم میگذشتن و منم مثل همیشه کارای عمارتومیکردم ،امتحان هم میدادم ،صبح تا شب کارای عمارت، شب تا صبح هم برا امتحاناتم میخوندم . امروز آخرین امتحانمه کتاب زبان انگلیسی دستم بود و میخوندم. تیکه پروندن این دخترها تمومی نداشت همه خدمتکار صدام میزدن تو مدرسه من فقط کتابمو میخوندم مدیر مدرسه اعلام کرد :امتحانات شروع میشه تا یک ساعت دیگه بیاین برین سر نیمکت هاتون بشینین ،مدیر مدرسه که زن خشک و جدی بود گفت :آرام ساجدی گفتم بله گفت اینجا کنار میز دبیران مینشینی و رفت رفتم سر جام نشستم برگه ها رو توضیح کردن وای خدا نگاه به سوال ها کردم همه سوال هااااا جوابشون یکی دو سطر به انگلیسی میشد به لحظه سرم بلند کردم تا تمام بچه هااا صورتشون ناراحت و دلشون میخواد گریه کننن ،سرم رو برگردوندم روی برگم وخدا رو صدا زدم شروع کردم نوشتن پشت سر هم جواب سوال هارو میدادم سوال هارو آخرین سوال یه کلمش برام درست چاپ نشده بود دستم بردم بالا که دبیر زبانمون اومد بهش گفتم این سوال درست کپی نشد برام خوندش جوابشو دادم همون لحظه برگمو دادم که دهان بچه ها باز مونده بود از تعجب چون سر نیم ساعت برگه رو کامل جواب دادم مدیرمون گفت: بیا دفتر ،رفتم گفت بشین باید خون ازت بگیرن گفتم چرا گفت تک به تک بعد امتحاناتت میان خون میدن کاری به بقیش نداشته باش ،خون دادم و بلند شدم رفتم عمارت وقتی رسیدم سریع رفتم سر کلاس رقصم تموم که شد رفتم داخل حیاط که یه پیرمرد خوش پوش و شیک رو دیدم داشتم نگاهش میکردم که شاهین خان هم اومد بیرون یه لحظه احساس کردم این پیرمرد رو که دید ترسید ولی بازم گفتم باز حرف الکی زدی ارام
رفتم پشت درخت کناری تا بفهمم چی میگن حس کنجکاویم بدجور اذیتم میکرد
شاهین :س..سلام پیرمرد غریبه : چه سلامی هان بی معرفت چجوری تونستی پسرمو ول کنی و بری چطور تونستی دوستی چندین و چندسالتون رو بهم بزنی ،پسر من نمیزاشت یه تار مو از سرت کم بشه ،چیزیت میشد زمین و زمانو بهم میدوخت 😤 😬
شاهین :من کاری نکردم ،اون تصادف یه اتفاق بود
پیرمرد غریبه :چی چیو یه اتفاق بود ،شما دوستایی بودین که رو سر هم قسم میخوردین ،بهترین لحظه هاتون رو کنار هم بودین نامرد بی وجود اگر ول نکرده بودی که بری و پسرمو و زنشو به بیمارستان میرسوندی زنده میموندن توی آشغال باعث شدی بمیرن بعد اسم خودت گذاشتی مرد خجالت بکش تو تمام اسناد و مدارک پسرم رو برداشتی ،تمام ارث و میراثی که میخواست بزنه به نام زن و بچه اش نامررررررد 😡 😡 😡 😠 😠 😠
از کنار درخت داشتم نگاهشون میکردم دیدم پیرمرد یقه شاهینو گرفت و گفت :ببین خوب گوشاتو باز کن میدونم نوه من زندست چون بعد تصادف که رفتم سر صحنه فقط جسد پسرم و زنش بود نوه من نبود کل خاک ایران رو وجب به وجب گشتمولی نوه امو پیدا نکردم من میدونم پیش تو صداش کن بیاد من نوه ام رو میخوام
شاهین : هه هه اقای داریوش بزرگ نیا نوه تو پیش من نیست ،اون اسنادی که حرفشو میزنی سهم من بود باید مال من میشد ،حالا هم مال منه برو دنبال نوه ات بگرد اینجا نیست نوه حروم زادت
پیرمرد با مشت زد تو دهن شاهین و گفت :آرام منو میاری واگر نه خودم با دستام خفت میکنم کثافت حروم زاده هم خودتی
یعنی چی یعنی من ....من یعنی اون نوه ای که این پیرمرد ازش حرف میزنه منم ،این پیرمرد بابابزرگ منه 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
از پشت درختا در اومدم به سرعت رفتم سمتشون رفتم طرف شاهین با مشت افتادم به جونش و گفتم من حرمزاده نیستمممممم تو خانواده منو کشتی ،تو یه خوک کثیفی تو اشغالی ،از بس این چند مدت گریه کرده بودم بدنم ضعیف شده بود پیرمرد دستمو گرفت برگردوندم طرف خودش گفت تو نوه منی آرام تو عزیز دلمی منو گرفت تو بغ
- ۱۱.۵k
- ۲۱ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط