امروز به ایستگاه متروی کرج رفتم و چیزی که دیدم عجیب بود
امروز به ایستگاه متروی کرج رفتم و چیزی که دیدم عجیب بود !
یک زن جوان ، از مدتی پیش در مترو نشسته بود و به هر ایستگاهی که میرسید به بیرون نگاه میکرد ، تا ببیند جای خلوتی گیر می آورد یا نه ...
توی یکی از ایستگاه ها هیچکس نبود ، فقط یک مرد آنطرف تر ، آرام پرسه میزد و سرش پایین بود .
پس زن همانجا با چند مسافر دیگر پیاده شده و به سمت صندلی های ایستگاه رفت ، روی یکی از آنها نشست و کیفش را بغل کرد ، هم عینک دودی زده و هم دستکش های سفیدی پوشیده بود .
روی صندلی نشسته ، به اطراف ایستگاه نگاهی انداخت .
بعد گویی لبخند زد !
سپس دستکش های سفیدش را از دست در آورد و روی کیفش گذاشت !
بعد سرش را به جایی از دیوار تکیه داد و نمیدانم که چشمانش را بسته بود یا نه ...
خیلی آنجا نشست ، ایستگاهی خلوت بود و او گویی آنجا راحت بود .
سپس به سمتش رفتم و مودبانه ایستادم ، با صدایی ملایم گفتم : خیلی عذر میخوام ...
شما تنها هستید ؟
او سرش را بلند کرد و به طرف من چرخید .
گفتم : منظور بدی ندارم ، میخوام بدونم که حالتون خوبه یا نه ، چون به دلم افتاده که باهاتون درد و دل کنم .
او همانطور به من نگاه میکرد ، چشمانش را نمیتوانستم از پشت عینک ببینم ، اما دیدم که لب هایش میلرزیدند و بعد سریع با صدای آغشته به بغض گفت : گورت رو گم کن ...
یک زن جوان ، از مدتی پیش در مترو نشسته بود و به هر ایستگاهی که میرسید به بیرون نگاه میکرد ، تا ببیند جای خلوتی گیر می آورد یا نه ...
توی یکی از ایستگاه ها هیچکس نبود ، فقط یک مرد آنطرف تر ، آرام پرسه میزد و سرش پایین بود .
پس زن همانجا با چند مسافر دیگر پیاده شده و به سمت صندلی های ایستگاه رفت ، روی یکی از آنها نشست و کیفش را بغل کرد ، هم عینک دودی زده و هم دستکش های سفیدی پوشیده بود .
روی صندلی نشسته ، به اطراف ایستگاه نگاهی انداخت .
بعد گویی لبخند زد !
سپس دستکش های سفیدش را از دست در آورد و روی کیفش گذاشت !
بعد سرش را به جایی از دیوار تکیه داد و نمیدانم که چشمانش را بسته بود یا نه ...
خیلی آنجا نشست ، ایستگاهی خلوت بود و او گویی آنجا راحت بود .
سپس به سمتش رفتم و مودبانه ایستادم ، با صدایی ملایم گفتم : خیلی عذر میخوام ...
شما تنها هستید ؟
او سرش را بلند کرد و به طرف من چرخید .
گفتم : منظور بدی ندارم ، میخوام بدونم که حالتون خوبه یا نه ، چون به دلم افتاده که باهاتون درد و دل کنم .
او همانطور به من نگاه میکرد ، چشمانش را نمیتوانستم از پشت عینک ببینم ، اما دیدم که لب هایش میلرزیدند و بعد سریع با صدای آغشته به بغض گفت : گورت رو گم کن ...
- ۴۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط