𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p16
چشم های جونگکوک برای لحظه ای گشاد شد:« ببخشید؟»
شاید اگر اون بچه واقعا شبیهه بچه های ۵ ساله بود تصور خوابیدن باهاش عجیب به نظر نمیاومد.
چشم های تهیونگ در لحظه خیس شدن. لایه ای از اشک چشم هاش رو پوشوند و مژه هاش رو خیس کرد.
برخورد بی صدای قطرات اشک از مژه های بلند تهیونگ به پوست صورتش از چشم جونگکوک دور نموند.
صورت تهیونگ درهم رفت با صدای لرزون و گرفته صحبت کرد:« یعنی... م.. منظورم اینه که.. لطفاً.. یعنی... »
لرزش بدن تهیونگ باعث میشد لباسش به تخت کشیده بشه و صدای آرومی ایجاد کنه.
جونگکوک خواست ارومش کنه اما تهیونگ سریع زیر پتو پنهان شد. لرزش جسم پسر کوچکتر از زیر پتو هم مشخص بود.
جونگکوک با قدم های آهسته سمت جسم کوچکی که زیر پتو پناه گرفته بود رفت. صداش با وجود عذاب وجدان که با دیدن اون صحنه، از اون بچه ی بی دفاع بهش دست داده بود هنوز هم بم و آرامش دهنده بود:« من.. من متاسفم خب؟ »
صدای تهیونگ از زیر پتو به سختی شنیده میشد:« م.. من.. کار.. کار اشتباهی.. کر.. کردم؟»
جونگکوک دستش رو روی پتو گذاشت و با ملایمت و آرامش اون رو تا چشم های اشکی تهیونگ پایین کشید:« نه، تو هیچ اشتباهی نکردی. من اشتباه کردم. »
تهیونگ پتو رو چونهاش پایین کشید و نگاهش رو به نگاه جونگکوک دوخت:« یعنی.. پس.. منظو.. منظورم... اینه که... منو..بخشیدی..؟»
جونگکوک با لبخندی که رنگی از عذاب وجدانه تلخ داشت جواب تهیونگ رو داد:« تو کار اشتباهی نکردی که بخوام ببخشمت، پروانه. تو باید منو ببخشی که باعث شدم حس کنی نیازت اشتباهه.. »
بغض تهیونگ ترکید. لرزشش بیشتر شد و دوباره زیر پتو رفت. این بار بالشت رو بغل کرد و سرش رو پشت بالشت پنهان کرد.
جونگکوک نزدیک رفت و لبه ی تخت نشست. تهیونگ با حس کردن جسمی روی تخت از زیر بالشت بیرون اومد و عقب رفت. به تاج تخت چسبید و بالشتش رو محکم به بدنش فشرد.
جونگکوک آروم جلو رفت تا تهیونگ احساس ترس نکنه.
تهیونگ چشم هاش رو به هم فشرد و آماده ی سرزنش شنیدن شد.
اما واکنش جونگکوک با انتظارش زمین تا آسمون فرق داشت.
جونگکوک آروم تهیونگ رو تو اغوشش کشید.
با دست های بزرگ و کشیدش آروم جایی بین گردن و کمر پسر رو نوازش میکرد:« بهت که گفتم، تو هیچ وقت هیچ اشتباهی نکردی.. »
تهیونگ هیچی نگفت. فقط بی اختیار میلرزید و اشک هاش که بی صدا روی پیرهن جونگکوک میریختن و خیسش میکردن. اما خیسی پیرهن برای جونگکوک اصلا مهم نبود.
« حالا بیا هرطور که دوست داری بخوابیم، باشه؟»
تهیونگ سر تکون داد و با مشت هاش اشکش رو پاک کرد.
جونگکوک بالشت رو از روی پای تهیونگ برگشت. به سمتی که از اشک خیس نبود روی تخت گذاشت و گوشه هاش رو مرتب کرد.
p16
چشم های جونگکوک برای لحظه ای گشاد شد:« ببخشید؟»
شاید اگر اون بچه واقعا شبیهه بچه های ۵ ساله بود تصور خوابیدن باهاش عجیب به نظر نمیاومد.
چشم های تهیونگ در لحظه خیس شدن. لایه ای از اشک چشم هاش رو پوشوند و مژه هاش رو خیس کرد.
برخورد بی صدای قطرات اشک از مژه های بلند تهیونگ به پوست صورتش از چشم جونگکوک دور نموند.
صورت تهیونگ درهم رفت با صدای لرزون و گرفته صحبت کرد:« یعنی... م.. منظورم اینه که.. لطفاً.. یعنی... »
لرزش بدن تهیونگ باعث میشد لباسش به تخت کشیده بشه و صدای آرومی ایجاد کنه.
جونگکوک خواست ارومش کنه اما تهیونگ سریع زیر پتو پنهان شد. لرزش جسم پسر کوچکتر از زیر پتو هم مشخص بود.
جونگکوک با قدم های آهسته سمت جسم کوچکی که زیر پتو پناه گرفته بود رفت. صداش با وجود عذاب وجدان که با دیدن اون صحنه، از اون بچه ی بی دفاع بهش دست داده بود هنوز هم بم و آرامش دهنده بود:« من.. من متاسفم خب؟ »
صدای تهیونگ از زیر پتو به سختی شنیده میشد:« م.. من.. کار.. کار اشتباهی.. کر.. کردم؟»
جونگکوک دستش رو روی پتو گذاشت و با ملایمت و آرامش اون رو تا چشم های اشکی تهیونگ پایین کشید:« نه، تو هیچ اشتباهی نکردی. من اشتباه کردم. »
تهیونگ پتو رو چونهاش پایین کشید و نگاهش رو به نگاه جونگکوک دوخت:« یعنی.. پس.. منظو.. منظورم... اینه که... منو..بخشیدی..؟»
جونگکوک با لبخندی که رنگی از عذاب وجدانه تلخ داشت جواب تهیونگ رو داد:« تو کار اشتباهی نکردی که بخوام ببخشمت، پروانه. تو باید منو ببخشی که باعث شدم حس کنی نیازت اشتباهه.. »
بغض تهیونگ ترکید. لرزشش بیشتر شد و دوباره زیر پتو رفت. این بار بالشت رو بغل کرد و سرش رو پشت بالشت پنهان کرد.
جونگکوک نزدیک رفت و لبه ی تخت نشست. تهیونگ با حس کردن جسمی روی تخت از زیر بالشت بیرون اومد و عقب رفت. به تاج تخت چسبید و بالشتش رو محکم به بدنش فشرد.
جونگکوک آروم جلو رفت تا تهیونگ احساس ترس نکنه.
تهیونگ چشم هاش رو به هم فشرد و آماده ی سرزنش شنیدن شد.
اما واکنش جونگکوک با انتظارش زمین تا آسمون فرق داشت.
جونگکوک آروم تهیونگ رو تو اغوشش کشید.
با دست های بزرگ و کشیدش آروم جایی بین گردن و کمر پسر رو نوازش میکرد:« بهت که گفتم، تو هیچ وقت هیچ اشتباهی نکردی.. »
تهیونگ هیچی نگفت. فقط بی اختیار میلرزید و اشک هاش که بی صدا روی پیرهن جونگکوک میریختن و خیسش میکردن. اما خیسی پیرهن برای جونگکوک اصلا مهم نبود.
« حالا بیا هرطور که دوست داری بخوابیم، باشه؟»
تهیونگ سر تکون داد و با مشت هاش اشکش رو پاک کرد.
جونگکوک بالشت رو از روی پای تهیونگ برگشت. به سمتی که از اشک خیس نبود روی تخت گذاشت و گوشه هاش رو مرتب کرد.
- ۷.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط