{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p1۸
شاید هم این تهیونگ بود که توی چرخه ی زمانیه بی پایان گیر کرده بود.
با صدای باز شدن چیزی به خودش اومد. این دیگه صدای چی بود؟
از کی تا حالا وسایل خود به خود صدا تولید میکردن؟
نکنه دوباره والدینش بودن که برای سرزنش کردن تهیونگ اومده بودن تا وسایلش رو به هم بریزن و برن؟
روی نوک پا حرکت کرد تا برخورد پاهاش با زمین صدایی ایجاد نکنه.
دستش آروم سطح چوبی در رو لمس کرد. با قدم های اروم جلو رفت.
اما چیزی که دید دور از انتظارش بود.
مردی که قدش از تهیونگ بلندتر بود. عینکش که کمی از جایی که باید پایین تر ایستاده بود. پیرهن سفیدی که کمی نامنظم بود و آستین هاش رو تا کرده و بالا داده بود و باعث شده بود رگ های دست های عضلانی‌اش موقع کار برجسته بشه. شلوار بگ پارچه ای که کمی از پایینش چروک شده بود اما گشاد بودنش اونقدر چروک بودنش رو نشون نمی‌داد.
رشته ی نگاه کرد به روی میز آشپزخونه وصل بود. با دقت چیزی که توی ظرف که کجش کرده بود رو هم میزد.
تهیونگ که مطمئن شد تمرکز مرد کاملا روی هم زدنه آروم روی نوک پا حرکت کرد. کمی کج شد تمام تلاشش رو کرد که بدون هیچ صدایی کنترل رو از روی دسته‌ی مبل برداره.
در همون حین که دستش رو سمت کنترل دراز کرده بود نگاهش کاملا روی نیم رخ مرد بود. حقیقت این بود که اون مرد زاویه فک خوش تراشی داشت.
جونگکوک نگاه خیره ای رو روی صورتش حس کرد اما سعی کرد نادیده بگیره.
تهیونگ کنترل رو هل داد که کنترل با شدت به زمین برخورد کرد و صدای گوش خراشی ایجاد کرد. باتری ها از کنترل بیرون اومدن و به اطراف پرت شدن و جونگکوک هم زن دستی رو ول کرد و نگاهش رو به تهیونگ داد.
چشم های جونگکوک گشاد شدن و دستش رو با شلوارش خشک کرد و سریع سمت تهیونگ اومد:« خوبی؟ چیزیت که نشده؟ آسیب دیدی؟ چرا بهم نگفتی بیدار شدی؟» درحالی که نفس نفس میزد چونه ی تهیونگ رو گرفت و جای جای بدنش رو چک کرد که آسیبی ندیده باشه.
اما تهیونگ طی یک حرکت که دور از انتظار بود دست جونگکوک رو پس زد:« مامان و بابا فرستادنت نه؟»
جونگکوک با چشم هایی که سرشار از ناباوری بود به چشم های مصمم اما لرزون تهیونگ خیره شد:«‌ اتفاقی افتاده، تهیونگ؟»
تهیونگ با بی تفاوتی نسبت به حرف جونگکوک از جاش برخاست. سمت موبایلش رفت و با ضربات برنامه ریزی شده ای با انگشت روی صفحه ی گوشی میکوبید.
صفحه ی سرد گوشی رو به گوشش چسبوند.
بعد از سه بار بوق خوردن مردی با صدایی بم تلفن رو برداشت:« بهت گفته بودم من هیچ ارتباطی با تو ندارم. یادمه کاملا بهت فهمونده بودم تو پسر من نیستی. پس چی شده که جرئت کردی با در اوردن ناله ی گوشیم مزاحمم بشی؟»
دیدگاه ها (۹)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p17تهیونگ چیزی نگفت. فقط به دورترین ...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p16چشم های جونگکوک برای لحظه ای گشاد...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p13تهیونگ خنده ی ریزی کرد که از چشم ...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p9جونگکوک با لحن خشک و سردش ادامه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط