#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_29
·
·
·
بیشتر شبیه گرگ و میش بود..
داشت بارون میومد..
سوکهون رو بیدار کردم ؛
کمی نوشیدنی آوردم و شروع کردیم به نوشیدنی خوردن ، اما سوکهون بهم نوشیدنی نمیداد .
یکی از نگهبانا تو بیسیم گفت که یکی اومده میگه یه آشنای قدیمی منه..
منم بهشون گفتم که بفرستنش داخل ، چون شاید لیسو بود ؛
بعد هم به سوکهون گفتم : " لطفاً یهخورده هم به من بده ؛ اینا نوشیدنیهای 80 سالهان خیلی کمیاب و گرونن! "
سوک هون : " مگه از اون موقع حس بدی درمورد نوشیدنی نداشتی..؟ "
[ عزیزان ؛ ا/ت به سوکهون گفته بود که بین خودش و جونگکوک چه اتفاقی افتاده بود . ]
ا/ت : " پس چطوره اون خاطرهٔ تلخ از نوشیدنی رو برام شیرین کنی! "
سوکهون : " حتماً مادام ا/ت..! "
سوکهون برام کمی نوشیدنی و ال.ک..ل ریخت و خودش بهم داد تا بخورم..
بعدش یهدفعه اومد نزدیک و دستشو پشت کمرم و گردنم گذاشت و ل.ب.ا//شو گذاشت رو ل..ب//م...
خیلی حس عجیبی داشتم!
نمیدونم چرا داشتم احساس گناه میکردم..!
ناگهان احساس کردم که کسی داره نگاهمون میکنه...
زدم رو شونهٔ سوکهون ، اونم ولم کرد..
وقتی سرمو برگردوندم سمت پنجرهها ، کسی نبود..، ولی من مطمئن بودم یکی داشت نگاهمون میکرد.!
یه بیسیم به نگهبانا زدم و گفتم : " اون شخصی که گفتش یکی از آشناهامه کجاست.،خیلی دیر کرده!! "
نگهبان : " مادام ایشون همین الان از عمارت خارج شد . "
ا/ت : " دختر بود یا پسر؟؟ "
نگهبان : " ایشون پسر بود . "
·
·
·
#Part_29
·
·
·
بیشتر شبیه گرگ و میش بود..
داشت بارون میومد..
سوکهون رو بیدار کردم ؛
کمی نوشیدنی آوردم و شروع کردیم به نوشیدنی خوردن ، اما سوکهون بهم نوشیدنی نمیداد .
یکی از نگهبانا تو بیسیم گفت که یکی اومده میگه یه آشنای قدیمی منه..
منم بهشون گفتم که بفرستنش داخل ، چون شاید لیسو بود ؛
بعد هم به سوکهون گفتم : " لطفاً یهخورده هم به من بده ؛ اینا نوشیدنیهای 80 سالهان خیلی کمیاب و گرونن! "
سوک هون : " مگه از اون موقع حس بدی درمورد نوشیدنی نداشتی..؟ "
[ عزیزان ؛ ا/ت به سوکهون گفته بود که بین خودش و جونگکوک چه اتفاقی افتاده بود . ]
ا/ت : " پس چطوره اون خاطرهٔ تلخ از نوشیدنی رو برام شیرین کنی! "
سوکهون : " حتماً مادام ا/ت..! "
سوکهون برام کمی نوشیدنی و ال.ک..ل ریخت و خودش بهم داد تا بخورم..
بعدش یهدفعه اومد نزدیک و دستشو پشت کمرم و گردنم گذاشت و ل.ب.ا//شو گذاشت رو ل..ب//م...
خیلی حس عجیبی داشتم!
نمیدونم چرا داشتم احساس گناه میکردم..!
ناگهان احساس کردم که کسی داره نگاهمون میکنه...
زدم رو شونهٔ سوکهون ، اونم ولم کرد..
وقتی سرمو برگردوندم سمت پنجرهها ، کسی نبود..، ولی من مطمئن بودم یکی داشت نگاهمون میکرد.!
یه بیسیم به نگهبانا زدم و گفتم : " اون شخصی که گفتش یکی از آشناهامه کجاست.،خیلی دیر کرده!! "
نگهبان : " مادام ایشون همین الان از عمارت خارج شد . "
ا/ت : " دختر بود یا پسر؟؟ "
نگهبان : " ایشون پسر بود . "
·
·
·
- ۱۴۰
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط