{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_31
·
·
·
پدر ا/ت : " دخترم..زنگ زدم بگم که خاله‌بزرگ درحاله مرگه و گفته که می‌خواد قبل مرگش تورو ببینه.. "

با شنیدن این خبر روی زمین افتادم.. دیگه نتونستم چیزی بشنوم..

ا/ت : " بابا بگو که واقعی نیست بگو کابوسه بگو..بگو که همهٔ اینا برای اینه که منو بِکِشونی کره.. "

پدر ا/ت : " عزیزم منم امیدوارم بودم که کابوس باشه..؛ ولی نیست.! "

و بابام قطع کرد..

همونطور که روی زمین بودم ، کلی گریه کردم..

شاید از خودتون به پرسید که چرا انقد واسه یه پیرزن کسل‌کننده باید گریه کنم..

درواقع اون توی نگاه اول ، آدم کسل‌کننده‌ای بود..، ولی اون تکیه‌گاه من شد!

من از ترس [ ا/ت میدونه کوک مافیاست ] اینکه جونگ‌کوک منو بکشه یا شکنجم کنه ، به کسی نگفتم باهام چی کارا کرد..

ولی خاله‌بزرگ متوجه شد که حرف‌هایی که تو دلم بود رو و اون تنها کسی بود که بهش حرفای دلمو زدم..

منو خاله‌بزرگ این مدت ، رابطه‌ای بیشتر از خالهٔ‌مادرناتنی و دخترناتنی خواهرزادش داشتیم..

ما همدم هم شده بودیم..

در دفتر باز شد و سوک‌هون وارد دفتر شد..

وقتی دید روی زمین افتادم و گریه می‌کنم نگرانی توی چشماش موج زد..

بدو بدو به سمتم اومد و گفت : " ا/ت!! حالت خوبه آسیب دیدی..چیزی شده حرف بزن خواهش می‌کنم بگو چی شده!؟!! "

ا/ت : " خاله‌بزرگ..خاله‌بزرگ داره میمیره..اون داره منو تنها می‌زاره..!.. "

سوک‌هون : " ا/ت مطمئنم هم تو و هم اون دوست دارید لحظات آخر عمرش رو کنار هم بگذرونید.. برای ساعت یک شب ، دو تا بلیط واسه سئول می‌گیرم . "
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_32··· ساعت 3 ظهر به وقت کره ، رسیدیم س...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_30···باخودم گفتم : " ای وای نکنه اون ک...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_29···بیشتر شبیه گرگ و میش بود..داشت با...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_28···ا/ت : " از اونجایی که تازه از سرک...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_14···سوک‌هون گفت : " اوهوم پس تو همه غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط